|
|
روزگاری بود روزگار تلخ و تاری بود بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره دشمنان بر جان ما چیره شهر سیلی خورده هذیان داشت بر زبان بس داستان های پریشان داشت زندگی سرد و سیه چون سَـنــ گ روز بدنـامـی روزگار نــنــگ .... ـ: بیچاره كشوري كه قهرمان ندارد ـ: بيچاره كشوري كه نياز به قهرمان دارد (!) پي.اس: هاي! اي كمانگير آرش كجايي؟!
+ شنبه 31 مرداد1388 ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
لـيـدا امشبم، مثل همّه ي اين سالآ، مثل اون 10 سالي كه توو لندن بود، باز بهم زنگ زد ! عجيبه ولي من حتي نميدونم تولدش چه روزي از ساله ! توو خنده ها و شوخيايي كه بينمـون ردّ و بدل شد يه حرفي زد كه واقعا تا آخر ِ سـال منـو شـارژ كرد؛ ( مـهـم ايـنـه كه وقـتي به دُنْيا اومدي، همّه خوشحآل بودن، هيچكي گـــريـه نكـرد! ) ... خنديدم و گفتم : آره هيچكي گريه نكرد به جز مامانم كه وقتي منو ديد زد زير گريه و گفت: من بعد از سه تا پسر، دختر ِ كچل نمي خواستم !!! :دي ☼ ☼ ☼ ☼ ☼ ☼ ☼ ☼ ☼ دغدغه روزاي تولد توو بچه گيم اين بوود كه كي چي بم كادو ميده ! الان ولي همش به اين فكر مي كنم اگه عمرم24 سال برگرده به عقب و بهم حق انتخاب بدن و ازم بپرسن كه مي خوام به دنيآ بيام، يا نه! چه جوابي مي دم ؟!!! هنوز جواب قطعي رو نمي دونم؛ ولي متمئنم اگه جوابم مثبت باشه! حتماً همين مردآدو انتخاب مي كنم، همين 30 اُمـِـشو! كه اگرم جواب منفي بدم، اونوقت دلم واسه خيـــلـــــيآ، خصوصن خـودم! تنگ مي شه ! پي.اس: ميليمتري از ماه رمضوون رهايي پيدا كردمآ 2..+دي
+ جمعه 30 مرداد1388 ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
بسـيـار سـفـر بـايـد تا پـخـتـه شود خـامـي * .... ... و مَن ْچــيــزْهــآ ديـدم بر روي زمـيــن ! و از همه مهمتر فهـمـيـدم كه: ( اوووه! چه قـــَدر چـيزــهآ كه من بدون آنـْـها مي توانم سَر كنم ! ) ▫▪▫▪▫▪▫▪▫▪▫▪▫▪▫▪▫▪▫▪▫▪▫ * مُـردَم تا اونـْيكي مصرعش يادم اومد، حضور ذهن داري اگه بگو :دي مرداد نوشت: مُردآد حتي اگه ماه نيستي هم باشه، مــُـرداده، نه " ا َ مـرداد" Birthday S: كاش تولدم زوودتر از تولد همه ي كسايي بود كه روز تولدم بهم تبريك ميگن؛ اونوقت ميفهميدن كيا واقعن به فكرَمَن و به خاطر تلافي تبريك تولدشون، بهم تبريك نميگن !
+ سه شنبه 27 مرداد1388 ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
يك فردي، امروز يك حرفي به من زد ، من هم آن حرف را به شما مي زنم: مي گويند خامنـه اي بسيار به امام زمان اعتقاد دارد و با او رفيق است يك جورايي (بالاخره ايشان براي خودشان يك دست ولايت فقيه ، آن هم از نوع مطلقه ي الهي هستند ديگر)، خب اگر درست باشد مي توان به چند صورت نتيجه گرفت: 1) امام زمان دروغ است. 2) همه ي اين قتل ها و ظلم و ستم هاي اين اواخر به دستور شخص ِ امام زمان صورت مي گيرد (!) 3) U say ، من جرئتشو ندارم :دي ○●○●○●○●○●○●○●○○●○●○ » من كلن اين اواخر بـَدجـــور بـيــاعتـقـاد شده ام به هـمـّمممـه چيز؛ لا اقل به اعتقاد ِ خودم! اينطور فكر مي كنم. در حقيقت هيچ چيز را رد نمي كنم ولي به همه چيز شــــ.ك دارم ! »» اينجا كسي پيدا مي شود كه بيايد و به من بگويد كلمات مطلقه و الهي دقيقاً چه زماني به ولـايـتــــ فـقـيـه اضافه گرديد؟آيــآ؟ Ip.Se: از فردا به مدت زماني اندك نامعلوم گـور به گـور مي شويم ! گورستان را بعد از خدا به شما مي سپاريم !
+ جمعه 16 مرداد1388 ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
كــَـلـم، كـَـــدو، بــادمـجـون ! ؛ اسم يه بازيه! كه من همين ديروز ياد گرفتم و فهميدم كلي زيــآد مشهوريـّت داره! كي بلده بياد بازي كنيم؟ آ ي آ؟ حوصـلـم رفـتـه ســَـر ! » حيف كه مثل اين روانــپريش اهل جينگـولـكــبازي نيستم، وگرنه ميگفتم : جـايـزه نداريـم (:دي) « h اين بازي به صورت گروهي/فردي انجام مي شود. توضيحات مربوط به خود ِ بازي بماند به وقتش! چيزي كه در اين بازي خيلي جالب است نحوه ي جريمه كردن تيم/فرد ِ بازنده است؛ به اين صورت كه فرد برنده، فرد بازنده را كلم-كدو- بادمجون مي كند : 3 ضربه ي متوالي كه بسيار محكم به سه قسمت از بدن وارد ميايد : 1) بالاي باسـن 2) كمر 3) سـَـر (( در مواردي هم گفته شده كه ضربه از سر به پايين زده شده و ضربه ي آخر به صورت لگد بر باسن بازنده وارد مي آيد :دی)) در ضمن به هنگام زدن، بلند ذكر كردن ِ كلمات كلم،كدو،بادمجون واجب كفايي است !
+ پنجشنبه 15 مرداد1388 ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
ىـادِگاريـ.ـهايـى كه اَلـآن دىــگـَر شُدّ ِه اَنـد خـآطـِـره آدمها موجودات بس عجيبي هستند…منزور من از آدمها، فقت يك آدم به تنهايي نيست؛ منزورم شكل رابطه ي بين آدمهاست. من مي گويم مهمترين چيزي كه اين رابطه ها را شكل مي دهد "خـــاطـــره" است. خآطره است كه آدمها را با هم دوست مي كند و يا حتي دشمن، خآطره است كه آدمهاي دور و بي نـسب را به هم نسبت مي دهد و نزديك مي گرداند. دلــتـنگ مي كند آدمها را براي هـَمــ.ديگر. چون خآطـره ها مشترك اند. *حسي كه الـقا مي كنند مشترك اند. هيچ جوره هم محو نمي شوند، از بين نمي روند. تغيير ناپذيرند؛ خآطره ي خوب هيچ وقت جاي خود را به خآطره ي بد نمي دهد. همه اش فقط در يك گوشه اي از ذهــن يا شايد هم قـلـب ذخيره مي شود. ميــماند…مي مـاند…مي ما ند. آن اوايل وقتي رابطه هاي خوب ِسابق! از بين مي روند، گـَنـد مي خورند و يا شكلشان عوض مي شود، آدمها هر از گاهي ترازوي وجدانشان را بر مي دارند و مي روند به سردابه ي خاطراتشان تا سبك و سنگين كنند و ببينند خاطرات خوبــشان با فـُلـآن آدم بيشتر است يا خاطرات بـد!؟! اگر كفه ي سنگين تر، پر بود از خاطرات ِ بد، وُجدان اتوماتيـكــ.وار خـَفّـهـخون مي گيرد و اگر بر عكس شد، خودِ آدمها دهن ِ وجدانشان را گل مي گيرند. چون همواره غـ.ر.و.ر را بر و.جــ.د.ا.ن ترجيـح مي دهند. ( D heL Vt Ds fuckN pride) تا اينكه كم كم خاك مي پوشاند روي اين خاطرات را. خاطرات در آن سردابه خاك مي خورند و مي مانند. مي مانند تا دشمن اصلي انـسانها و رابطه هايش بيايد به سراغش؛ اينجاهاست كه زمــآن مي آيد و با سيمان و سنگ روي اين خـآطره هاي خاك خورده را مي پوشاند. آن قدر اين كار را ماهِـرانه انجام مي دهد كه حتي يك روزنه ي كوچك هم براي يادآوري گذشته باقي نمي گذارد. وقتي دو نفر هيچ خآطره ي مشتركي ندارند، داشتن رابـِطِه بي معني مي شود ... .. . (Oh, No!) اكثر خاطرات مشترك اند. بعضي كلمات مخصوص آدمها و رابطه هاشان است... سر رسيد را ورق مي زنم، دارم خاطراتم را گردگيري مي كنم… كلمات، خآطره ي آدمها را برايم تداعي مي كند: ( tanQ tanQ ... شِـي دااا؟... شــــُـما؟(!)... Break all D rules ... سيتي ... و نخواهم ايستاد رو در روي تو جز براي ... ) * بعضي خآطره هاي م.ش.ت.ر.ك شيرين كه نيستند هيچ؛ خيلي هم تلخ و شور هستند. يادآوري آن ها آدم را از خودش بىـــزار مي كند. اين جور خآطره ها را آدم مي خواهد فراموش كند =» مجبور مي شود شخص شريك در آن خآطره را قبل از آن خآطره ديـليـت كند و تبعيدش كند به همان سردابه و زير آوار مدفونش سازد! ~×~~×~~×~~×~~×~~×~~×~~×~ pI.eS: از معدود برنامه هاي رسانه ي ملي است كه بسيار از آن لذ@ مي برم؛ نــقــره را ميگويم... يك جور حس خاص به من دست مي دهد وقتي مي بينم اين همه خ.ا.ط.ر.ه دارم كه براي خيلي هاي ديگر نيز خآطره شده است. §e. pI : خـاطـراتـم را + خآطره دآرآنم ! را هميشـه دوست دارم .
+ دوشنبه 12 مرداد1388 ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
( من در بدي هم پايه ي بدترين هايم، اما خدا را شكر كه در خوبي هم تراز بهتري هايم (!) ) ≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پـِزي. اِز ِس: داز ِِر ِِزَم زَر ِزگِـز ِِر ِزي يازِدِز ِ ميز ِگيز ِر ِزَم
پي.اس2: اگه حال داشتين برا داستان پايين نظر بزارين، اگرم حال نداشتين، بازم نظر بزاري :دي (آيكون احترام گزارنده به وقت مخاطب )
+ یکشنبه 11 مرداد1388 ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
از مراسم چهلم كه برگشت، بي آنكه به كسي حرفي بزند به خانه آمد و نشست روي همان صندلي كه هميشه مي نشست؛ روبه روي صندلي راحتي شوهرش. هنوز جاي سر شوهر روي صندلي كه به رنگ تيره درآمده بود خودنمايي مي كرد. شوهر عادت داشت آنجا بنشيند، كنترل تلويزيون را بگيرد توي دستش و بلند بگويد: راحله! يه ليوان چايي با ليمو ترش بيار.وقتي اين جمله را ميگفت هيچ اثري از محبت در كلامش پيدا نميشد؛ يك جور حالت تحكم آميز داشت. چايي را مي آورد و خودش مينشست روي صندلي ِ رو به رو و خود را مشغول كاري مثل وصله كردن جوراب مي كرد! هر از گاهي به وحيد نگاه مي كرد بلكه مچ ِ او را وقتي دارد يواشكي ديدش ميزند بگيرد! ولي وحيد خيلي ماهر بود؛ زن حتي يكبار هم نتوانسته بود به او نگاه بيندازد و با او چشم در چشم شود. اين اواخر ديگر فهميده بود شوهر اصلن به او نگاه نمي كند، شايد دقيقه هاي متمادي نگاه پر از حسرت راحله به شوهر خيره مي ماند ، به اين اميد كه فقت يك نيم نگاه تحويل بگيرد. راحله از مادر آموخته بود هيچ وقت اعتراض نكند، هيچ وقت كاري نكند كه آرامش شوهرش را به هم بزند، چيزي نخواهد كه شوهر نتواند برايش تامين كند، جايي نرود كه شوهر دوست ندارد، لباسي نپوشد كه شوهر رنگش را نميپسندد، خلاصه اينكه مادر به او ياد داده بود مثل يك زن ِ واقعي رفتار كند : خودش نماند؛ كسي شود كه شوهر مي خواهد ! ميدانست يكي از وظايف زن ِ خوب مهيا كردن رختخوابي گرم است براي شوهر. چه شبهايي كه خواب در چشمانش سنگيني مي كرد ولي سرحال به بستر ميرفت. در عوض شبهايي كه دلش يك بغل گرم ميخواست تا مدتي تنش را بمالد و وقتي دارد صورتش را غرق بوسه مي كند آرام در گوشش زمزمه كند، هيچ خبري نبود؛ آن وقت ها وحيد زودتر از دفعات ديگر، پشت به راحله خوابش ميبرد. بارها از خودش گلايه مي كرد كه چرا گلايه نمي كند؟ چرا اعتراض نمي كند تا خالي شود... حتي وقتي به غسالخانه رفت تا با شوهر وداع كند باز هم نتوانست چيزي از سر دلتنگي به او بگويد. چشمهايش را آرام روي هم گذاشت ، با خود فكر مي كرد يـك بـيـوه ي خوب بودن به مراتب از هـمـسر خوب بودن مهمتر است. نبايد كاري كند تا مردم با انگشت نشانش دهند و بگويند زنِ فلاني از وقتي بيوه شده سرحال تر است. وحيد در كل آدم ِ بدي نبود، مرد ِ بدي نبود، زنش را دوست داشت، لااقل مردم اينطور فكر مي كردند. فكر كرد نبايد از فردا ماتيك بزند و يا ابروهايش را باريك كند. بايد كمتر به مهماني برود. در عوض هر 5شنبه بايد با شيريني و ميوه به مقبره رود. نبايد ديگر لب به قليان بزند. بايد چند دست لباس بلند و گشاد ِ تيره تهيه كند.. بايد تختخواب2نفره اش را عوض كند؛ ديگر تا هيچ وقت همخوابه اي نداشت! حالا ديگر بــيـــوه بود؛ يك زن تنها به معناي واقعي. دوست داشت تا ابد رووي همان صندلي مي ماند. فكر زندگي ِ فرداها چهار ستون بدنش را مي لرزاند. ناگهان انگار كه ياد چيزي افتاده باشد، چشمهايش را باز كرد، حرف مادر مثل بمب در سرش صدا مي كرد: مـرد -حتي اگر نـامـرد هم باشد- وقتي نباشد، زن خاكـــش بر سـَر است . □■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■ Pi.Es: وقتي دايي رفت چهره ي جوان زن دايي تا مدت ها در ذهنم نقش بسته بود. حالا 5 سال است كه دايي نيست و زن دايي به اندازه يك عمر پير شده !
+ یکشنبه 11 مرداد1388 ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
هر كه در طــويله به دنـيـا آمده باشد، الـزاماً خـــر نيست !
+ پنجشنبه 8 مرداد1388 ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن
از نظر من، اين بازي يه كلمه كم داره كه من خودم تغييرش ميدم به : نــامــوس بـازي ! خب مگه آدم ميتونه ناموس آدمو همينجوري بره و ببينه؟! من ميگم مهم اينه كه آدم كـيـو كـجـا ببينه !؟ اين واسه من يه اصله ! 1) استاد شـجـريـان .... نه توو هيچ كنسرتي، كه دوست دارم اونو و گروهشو موقع غروب توو خرابه هاي ارگ بــم ببينم ... با چايي قند پهلو كه كنارش خرماي تازه هم گذاشتن و البته اين آهنگشم همون موقع بشنوم : خانه ام آتش گرفته آتشــــــــــــي جان.سوز... 2) فك ميكنم سر كردن ِ يه شب توو اتاق تاريك ِ يه هتل، روو يه تخت 2 نفره، كه همخوابه هات آل پاچينو و رابرت دنيرو باشن... ميتونه بدترين مخمصه اي باشه كه تمام عمر گرفتارش شدم ! (bi3k6ualism?! آيا؟ :دي) 3) از نظر من، يه رستوران كوچيك و خلوت توو يه جايي از يونان! كه اونجا سيگار كشيدن آزاد باشه و بوي سيگار برگ و پيپ همه جا پيچيده باشه و دهنت پر باشه از طعم بالنتینی، جاي خيلي خووبيه برا اينكه لـئـونـارد كـوهـن رو ببينم... البته به شرطي كه آهنگ miracle ِش بكگراند صداي دورگه اي باشه كه داره باهام حرف ميزنه ! 4) جـرج اورول توو يه جايي مثل....مممم...... جرج اورولو فقت دوست دارم توو " قلعه ي حيوانات " ببينم، نه توو آپارتماي نمور 1984، يا هرجاي ديگه . تا بهش بگم: ما هم يه كشوري داريم، درست مثل اين قلعه ي حيوانات ِ تو ! 5) رئيس ايرانسلو هم خيلي دوس دارم ببينم، يعني اگه آقــا مـجـتـبـي رئيس واقعي ايرسل باشه دوست دارم توو اوين ملاقاتش كنم و تا ميتوونم بگيرمش زير لگد و فحش و بد بيراه و تف و فريــــاد بارِش كنم ! »»»»»»»»«◊»«««««««« » اين پست صرفن به خاطر گل ِ روي روح سرگردان جان ميباشد و هيچ گونه ارزش حقوقي/غ حقوقي ديگر ندارد، لازم به ذكر است كه دوست دارم ايشان را در دندانپزشكي به هنگام عصب كشي ِ دندانم ملاقات نمايم :دي » » دوست دارم دسپـاچّـه، آستيگمات(هوي سعيده! سوغاتي يادت نره)، كـلاغ، س.س.ف، صـاحـبــــنظر هم بيان و اـَـبّـَـيـك بگن به من ... كاش چادر نشين^ هم بود (دلمون برات تنگ شده رفيق!)
+ پنجشنبه 8 مرداد1388 ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
مادر كودك را حمام كرده بود، لاي حوله اي مندرس پيچيدش و آورد وسط اتاق روبه روي شوهرش گذاشت. حوله را از روي پسرك كنار زد و چند دقيقه اي به اندام پسر نگاه كرد. به نظرش حالت دستها و ناخن ها، رنگ چشمها، شكل لبها، همه و همه آشنا بود براش ... صداي اعظم خانوم همسايه ي روبه رو رشته ي افكارش را پاره كرد. خيلي وقت بود كه ديگر اعظم با او سرسنگين شده بود. يادش ميامد آنروزها كه در هتل كــار زياد بود و نميتوانست تا آخر شب به خانه بيايد، كريم پسركوچكتر اعظم خانوم ميامد و پيش شوهرش ميماند... آنروزها اعظم خانوم هميشه بهش ميگفت: دختر حيف ِ تو نيست؟ تو با اين بر و روو، واللا من اگه نصف خوشگلي ِ تو رو داشتم تا حالا طلاقمو گرفته بودم و زن يه كله گنده اي ميشدم مثل همين حاجي عباس ِ سر كوچمون ! سيمين چشمهاي درشت ِ ميشي رنگي داشت، بيني كشيده و سربالا كه قوس روي تيغه ي بيني از نيم رخ، حالت چشمهايش را زيباتر ميكرد. لبهاي قلوه اي كه وقتي ماتيك ميزد، واقعن خوردني! به نظر ميرسيدند. پوستش گندمي ِ روشن بود. قد بلند، باسن و سينه هاي متناسب. خلاصه حتي اگر نميخواست (كه بايد ميخواست!) نگاه جذب ميكرد به خودش. دوباره به كودك نگاه كرد. چه قدر هميشه آرزوي بـَچـّه داشت! آن شب كه توو بيمارستان رفت بالاي سر شوهرش توو آي.سي.يوو و دكترا بهش گفتن كه شوهرت قطع نخاع شده و اگه شانس بياري زنده نميمونه، دنيا روو سرش خراب شد. اعظم خانوم هم كه يه برادر ِ عـقـيم داشت هميشه ميخواست سيمين طلاق بگيره و بشه زن برادرش. همش بهش ميگفت: دختر حيف ِ تو نيست بسوزي پاي يه مرد، كه از مرديش فقت يه تيكه گوشت مونده؟! اعظم خانوم هميشه هواشو داشت... چه دلهره اي داشت سيمين توو اوون 3 ماهي كه به هر دري زد تا بچه ي توو شكمشو بندازه، كه نتونست! ولي وقتي شكمش بالا اومد تكليفش يه سره شد. اعظم خانوم اومد و تـُف انداخت توو صورتش و رفت. خب حق هم داشت؛ آخه كي ميتونه از شوهري حامله بشه كه مثل يه تيكه گوشت افتاده گوشه ي اتاق؟!! يه بار ديگه به بچه نگاه كرد، چقدر دلش ميخواست ميتونست به شوهرش بگه ببين چقدر پسرمون شبيه تو شده! عجيب بود پسر حتي شبيه مادرش هم نشده بود. با هربار نگاه به بچه خاطره ي آدمايي ميومد به ذهنش كه شايد فقط يه بار باهاشون خوابيده. آرزو داشت ميتونست به بچش! شير بده، ولي اگه بچه سينه هاشو ميمكيد، ديگه چه طور ميتونست شكم اونو و شوهرشو سير كنه؟ جيغ بلند اعظم خانوم كه انگار دوباره به زمين و زمان بد و بيراه ميگفت سيمينو متوجه خودش كرد؛ بلند شد و لباساشو عوض كرد، بايد ميرفت سر ِ كـــار، اون شب تا ديروقت توو هتل مشغول بود...
»» ( پــــــــي.اِس )
+ سه شنبه 6 مرداد1388 ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
به مناسبت نهمين سالگرد مرگ شـامـلـو elyelyelye
اين روزها فكر ِ "زهرا شـَـبـ ز ِنده دار" و ساير دختران مجاهدي كه اوايل انقلاب در اوين و قزلحصار اعدام شدند خيلي آزارم ميدهد ...
نه فقت به خاطر اينكه بـيــــگـُـنـــاه بودند، بلكه به خاطر شرط سنگيني كه براي اعدامشان گذاشته بودند: (اعدام به شرط ِ صـيـغه اي يك شبه در انفرادي زندان ! )
اگر اسلام مخالف اعدام دختران ب.ا.ك.ر.ه است، به اين دليل است تا روح و جسمشان را آزاري دو صد چندان دهند ؟ يا چنين دستوري داده تا از اعدام دختران جلوگيري كند؟
به حق كه هيچ كس به اندازه ي خـلخالي شايسته ي مقامي نبود كه بر عهده گرفت : تا هميشه و هميشه و هميــــــ.شِه سزاوار لـعـنـت باد !
+ یکشنبه 4 مرداد1388 ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
ما بدهكاريم به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند: معذرت ميخواهم، چندم مـــرداد است؟ و نگفتيم؛ چونكه مـــرداد گـور عشق ِ گل خونـــ رنگ دل ِ ما بوده ست h يعني من شديداً مرداد كه مياد انرژي مضاعف دارم __ تاريخ+روز ِ اين پستَـمَـم دوس دارم aDd: شعر از حسين پناهي... 14 مرداد سال پنجميه كه ديگه نيست
+ پنجشنبه 1 مرداد1388 ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن