» جـواب دادن بـه هـيـچ سـوالي، دشـوارتر از سوالي نـيـس كه جـوابـش روشـن بـاشـه! «
اين نتيجه هاي فوق ليسانس ِ لعنتي كِي اعلام ميشه، تا همه هي از من نپرسن نتيجه ها كِي اعلام ميشه؟!
اونم با اين تصور كه من اميد به قبولي دارم و اين شبا رو روز شماري مي كنم (:دي)
+ سه شنبه 29 اردیبهشت1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن
يك روزي، يك جايي، از يك آدمي، خواندم كه : روان رنـجـور كسي است كه قصري خيالي مي سازد. روان پريـش شخصي است كه در چنين قصري زندگي مي كند و روان پزشك كسي است كه اجاره بهاي چنين قصري را مي گيرد. از آن روز به بعد از ترس ِ اينكه مبادا زماني يك روانـرنجور در لباس ِ يك روانـپزشك،مرا روانـپـريش بخواند، هر سه نقش را خودم بسيار خوب براي خودم، بازي ميكنم ! هم اكنون نيز منتزر هستم تا آكسفود بيايد مرا گول بزند و يك دكتراي افتخاري در اين زمينه تقديمم كند ! ! iP.Se : لغات تخصصي ِ متن (!) به ترتيب عبارتند از: Neurotic، Psychotic، Psychiatrist
+ دوشنبه 28 اردیبهشت1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
در عـجـبم! اگر موذن ِ خـوش الـحـان ِ مسجد ِ نزديك ِ خانه ي مـا، واقف بود كه با هر نوبت سـر دادن ِ صدايش در بلـندگـو ، چه لطـف ِ بزرگي نـصـيـب ِ خـواهـر و مـادرش مي گـرداند، آبـا بـاز هـم مـوذن باقي مي ماند؟!! hhhhhhhhhhhh P.s: اين روزها دلم هواي نمــاز كرده! از آن جور نمازها كه در مسجدالحرام مي خوانديم! يادش به خير، نمازهاي طولاني صبح(!) ... چه لذتي داشت خوابيدن در آن يك ربع كه سايرين ثواب ذخيره مي كردند! متمئنن در آن لحظه من بيشتر در چشم خدا بودم تا آن سايرين ! §p.: من روزها به ديدن ابلـيس مي روم، شبـها دلم براي خدا تنگ مي شود . (مهدي استخر)
+ پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
George Bernard Shaw: به اخـلـاق اعـتـقـادي نـدارم؛ از مـريـدان بـرنـارد شـا هـستم . aDd: يعني واقعن نميشناختينش؟ ( ...)
+ یکشنبه 20 اردیبهشت1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن
سنگ قـبـر ِ يـك * غـصه خـور ِ مـعـروف: نـگـفـتـم؟ ₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪ لتفن جمله ي بالا رو با لحن ِ گـلـوم توو كارتون گاليور! بخونين ؛ همونكه هي ميگفت: ( مـن مي دوو نس تم گاليور، من ميدونستم! ) شخصيت كارتوني مورد علاقه ي من،بعد از شـِلمـان توو بـامزي، همين يارو ِ ! :دي * Hypochondriac : همون ماليخوليايي خودمون
+ پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
هي مـترسـك! كـُلاه ز سر بردار؛ مـا كــلــاغــان دگر عـــقــــاب شديم !
+ شنبه 12 اردیبهشت1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن
من ديگه اون آدم قبلي نيستم؛ ديگه نميخوام چشامو ببندم ودهنمو باز كنم ؛ الان خيلي وقته كه : چشامو بــــــــــاز مي كنم و دهـنمـو مي بندم ! ميدونم خودت ميتوني از چشام بخوني هرچي كه بايد از لبام بـشـنُـفي ~~~~~ §p: از وقتي دارم يـتـيـم بودنو تمرين مي كنم ، فهميدم بيـــپــدري! not only درد جانسوزي نيست، but also يه امكانه كه خودتو بسازي، شايد يه جور ساختن، كه مصالحش خورده هاي شكسته ي غرورت باشه !
+ پنجشنبه 10 اردیبهشت1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
آنـان كه در يـادآوري گـذشـتـه نـاتـوانـنـد، مـ.حـ.كـ.و.م به تـكرار آنـند.
+ پنجشنبه 3 اردیبهشت1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن
ديدين اين مداد تراشايي رو كه يه شيشه مثل چادر مسافرتي روشون كشيدن و تووش پر ِ از خورده ريزايي كه وقتي تكونش مي دن توو مايع ِ زير ِ اون شيشه تكون مي خورن و تو فكر ميكني داره برف مياد؟ واي كه چقدر دلم هواي اين مدادتراشارو كرده ! ◊▪◊▪◊▪◊▪◊▪◊▪◊▪◊▪◊▪◊▪◊▪◊▪◊ دلم واسه آدمكاي وسط اين تراشا مي سوزه ! تازگي حس مي كنم زندگيم شده مثل اين آدمكا، همش يكي واسه اينكه خودش كيف كنه داره تكونش مي ده !
+ پنجشنبه 3 اردیبهشت1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |