اولین سحرماه رمضون بیدار شد ! همه تعجب کردیم ! سحری خورد… بعد هم وقتی اذون گفتن، وضو گرفت و در مقابل چشمان بهت زده ی همه ی ما رفت تا نـــمــــاز بخونه !!! من از روی کنجکاوی و از اونجایی که وقایع روی داده رو باور نمی کردم، تعقیبش کردم : وای که چه قدر خندیدم وقتی نماز خوندنشو دیدم ؛ رو به قبله واستاده بود ، ولی ، 180 درجه برعکس
» موقع سحری خوردن هم 1 سوتی داد: به ما گفت: زود باشین الان اذون میدن، تا اذون نگفتن برین نماز بخونین !
« خدا حفظش کنه، سحرمونو شاد کرد !!
+ جمعه 30 شهریور1386 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن
fLaShBaCk _آرزو پاشو سـحــر شده _ هوم؟! _ پاشو الان اذون می دن _ آهان _ د ِ ، پــــــــــــاشــــو (این یعنی ولوم بالا رفته) x◊x◊x◊x◊x◊x◊x◊x◊x الهم انی اسئلک باسمک ... تاریکی صبح (!) ... سحری ... اذون ... * نماز... گشنگی ... وسوسه ... زولبیا بامیه !... ربنا ... افطار............ اینا همه یه سال دیگه داره تکرار می شه *در شرف ماه رمضان و به گفته یکی از دوستان: نـمـاز و روزه، سالی سی روزه ! (( فقت ماه رمضونا نماز می خونه ! )) نمی دونم خدا ازش قبول می کنه یا نه؟ x◊x◊x◊x◊x◊x◊x◊x◊x » P.s 1 خودمونیما ولی چی می شد اگه خدا ماه رمضونو مثل مسابقات جام جهانی، هر 4 سال 1 بار، و هر سال توو 1 کشور قرار می داد؟! آیا؟ » p.S 2 من برام جای سواله ؛ چطور با وجود این همه پیشرفت علم، هنوزم تا ماه با چشم یه آخوند رویت! نشه، ماه رمضون اعلام نمی شه؟
+ چهارشنبه 21 شهریور1386 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
کوچولو که بودم از تاریکی نمی ترسیدم، که ازش وحشت داشتم حالا ولی عاشق تاریکیم! نمی دونم چرا اینموقع سال دلم می خواد شب که میشه برم و 1گوشه ی تاریکی از حیاط بشینم(البت با 1لیوان چای)، هیچی مثل نسیم این وقت شب! آدمو آروم و غصه دار نمیکنه! - امشب به ارمغان فکر می کردم، توو همچین روزی، رفت تاریکترین جای دنیا... 2آ می کنم روحش روشن ترین جاها باشه (کی نوبت ِ ما میشه؟!) » اینجا کسی هست که بدونه شب، سایه ی روح سیاه کیه؟ »» امشب آسمون خیلی تاریک بود، پیش خودم فکر کردم تو این تاریکی چرا باید ستاره آرزو کنم؟ Pi.Es: یه نفس عمیق بکشی، بوشو میشنفی(حس آمیزی!)... ؛ پــایـیز و می گم
پاییز خانومه؟ یاآقا؟ آیا؟
+ دوشنبه 12 شهریور1386 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
نمی دونم مهمونی رفتن بهترتره یا مهمونی دادن؟ من کلن با تریپ مهمون جماعت حال نمی کنم! حالا در شرایط عادی این چند ساعتی که باید شق و رق بشینی و پاتو روو پات بندازی و لبخند روو لبات بنقشینی!، قابل تحمله... ولی وای به وقتی که خونه ی یکی دعوت شدی که اونجا : » شربتش گرم (اونم بدون یخ!) و » چاییش سرده ! (اونم رنگ و روو رفته!) » دیگه تو عاقبت آخرت داستانو بفهم ! « بی ربط: این روزا شیر پرچرب+عسل(ایش!)، جای چای داغ +شکلاتو توو رژیم غذاییم! گرفته ... نتیجه کلی پست: دیدی وُلـِـیـبال چه کرد؟ ایروونی به خودت بــِـبال ! AddeD شماها نمی تونن یه لیوان شیر+عسل به من ببینین؟ : امروز از ایروبیک که اومدم، چونکه تهنا بودم، رفتم توو آشپزخونه و نمی دونم چرا ولی به سرم زد شیرو روو اجاق گرم کنم، نیم ساعت بعد صدا درو شنیدم، بعدشم فریاد مامانمو....آرزووووووووووووو ! شیر روو چراغ گاز جیزقاله! شده بود، مامان بیچاره از بیرون دود و دیده و متصور شده بودند که: آشپزخونه آتیش گرفته ! بیچاره ناراحتی قلبی داره، هنوزم داره نفس نفس می زنه! .......... بوی شیر سوخته تا حالا شنیدی؟ (حس آمیزی)
+ سه شنبه 6 شهریور1386 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |