تبليغاتX
بـ‌ه گـ ــ‌ورسـ ـتـ ـان خـــ‌وش آمـدیـد

بيست و يك سال پيش در چنين روزي(30 مرداد)

در مكاني واقع در يكي از مناطق بالاي شهر ِ بهشت!، يه فرشته مهربون اومد سراغ يه روح ِ كوچولو و گفت:

روح كوچولوي نانازي آيا بنده وكيلم با اجازه پروردگار مهربان و با تقدير و قسمت به شرح زيرشما را راهي دنيا كنم؟ :

 

"  يه جسم خاكي

   يه عمر بچه گي

   يه خونواده خوب

   مقداري ناراحتي

   يه نموره خوشحالي

   كلي سختي

   نا اميدي و خستگي

   خيلي پشيموني

   يه دنيا عشق و محبت

   X سال زندگي

   مرگ و جدايي "

 

بعدش هم گفت: بنده وكيلم؟

روح كوچولوي ما هم يه نگاهي به اطرافش انداخت و وقتي ديد دوستاش دارن يكي يكي بهشت رو ترك ميكنن، تحريك شد ونميدونم چرا ولي گفت: بـــــــــــله

آقا بعد از اين بود كه وقتي چشش رو تو اين دنيا باز كرد و ديد ديگه كليد بهشت تو دستاش نيست داد و زد و گفت: نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

 

حالا بيست و ي سال از اون روز ميگذره و هنوزم روح كوچولوي داستان ما داره فكر ميكنه چرا اون فرشته مهربون بهش نگفت اگه بگه "بله" ديگه نميتونه برگرده به بهشت...در حقيقت فرشته بهش نارو زده بود ((فرشته و اين كارا؟ اين كارا نه، اون كارا، ازسقفبرو بالا، از ديوار بيا پايين!))

 

p.s 1

ميدونين چرا روح بدون فكر گفت بله؟

آخه متمئن بود حتي اگه بگه "نه"، خدا به حرفش توجه نميكنه و اونو با زور پرت ميكنه تو دنيا، برا همينم فكر كرد بهتره خودش رو ضايع نكنه و بگه‌"بله" تا حداقل اولين روحي باشه كه ميتونه حال ِ خداي مهربون رو ي جورايي بگيره! وگرنه كدوم روح عاقلي پيدا ميشه كه حاضر بشه ي همچين جايي مثل بهشت رو ول كنه و بچسبه به اين دنياي خاكي ، اونم تازه با اون مدل تقدير و سرنوشت؟!!!

 

p.S 2

ميگما تابلو معلوم نبود كه آرتيست اول داستان "روح كوچولو" خود ِ من بودم كه...؟

 

P.s 3

فكر كنم زري هم تحريك شده ، برا همينم وقتي فردا ازش ميپرسن وكيلم؟ جواب ميده: بلــــــه

((من در حقيقت اينجاها در نقش ي دوست ناباب تو زندگي زري ايفاي نقش كردم، لتفن صورتم رو شترنجي كنيد))

ظحرا جان طولدط مبارك باشه عزيزم، خوب شد  جفتمون اومديم، وگرنه ... اين دو تا دختره طفلي چه ميكرد؟

 

P.S 4

از زندگي كردن خوشم مياد، تنها كاريه كه فكر كنم درست بلدم، چيزاي زيادي هم تو اين 21 سال ازش ياد گرفتم كه اگه بخوام خيلي مختصر و مفيد بگم، ميتونم بگم: زندگي هر جوري كه باشه، ميگذره!

ياد شعر آرش كمانگير به خير، ....اين قسمتش رو هميشه دوست داشتم:

 

آري، آري زندگي زيباست

زندگي آتشگهي ديرنده پابرجاست

گر بيفروزيش ، رقص شعله هاش از هر طرف پيداست

ور نه خاموش است و

خاموشي گناه ِ ماست.

آخرين پي اس:

با اينكه روز پدرو بهش تبريك نگفتم ولي كادوش بهترين كادويي بود كه تا حالا بهم داده !!!

 

...........................................

next post، كمي در اينجا مورد ترديد است !!!.......رجوع شود به پست قبلي

+ دوشنبه 30 مرداد1385 ---- ‌ایـ ـ‌زد بـانـ ـ‌وی گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن |


اينقدر قشنگ در مورد دينشون حرف ميزدن كه بلا استثنا هر روز برنامه هاشون رو ميديدم (البته اگه سپهر خواب بود و نميخواست كارتون ببينه!)

اونقدر تو نخ ِ تعاليم و قانوناي دينشون فرو رفته بودم كه اين روزاي آخر داداشم ميگفت: برا تو اين چيزا خطرناكه، آخه تو علم به دين نداري، ممكنه كار دست خودت بدي و ملحد بشي !...خداييش ي جورايي هم بدم نمياد از نو دينمو بشناسم، نه از نو...چون متمئنم كه اصلن دينمو نميشناسم...اونوقت اگه قبول داشته باشيم كه آخرت و عاقبتمون به اين مسئله چسبيده، اينكه همش ازش طفره بريم و خودمون رو مجتهد بدونيم،كار ِ واقعا خطردانيه(= خطرناكيه"به قول سپر) مثلا خود ِ من هر جا كم ميارم سريع ميگم: كجاي قرآن گفته خانوما بايد اينطوري حجاب داشته باشن، اصلا مگه زمان پيغمبر هم حجاب همين شكلي بوده؟ اصلا نميدونم چرا ولي ي جورايي فكر ميكنم دينمون تحريف شده (نميدونم چرا بعضيا اينقدر محكم واستادن و ميگن اسلام و قرآن تنها دين و كتابيه كه اصلا تحريف نشده، دليلشون چيه؟ ""من فك و فاميلاي سلمان رشدي نيستما"" ) ولي وقتي برنامه هاي اون شبكه ماهواره اي(اسمش رو به دلايلي نميگم) رو با برنامه هاي شبكه هاي خودمون مقايسه كردم، ي فرق واقعا اساسي ديدم و اون اينه كه مسيحييا از هر 10 تا كلمه اي كه ميگن، 7تاش فقط "عيسي مسيح  ِ" و ما مسلمونا اگه خيلي به فكر باشيم موقع اخبار ساعت 14 اون گوشه به ي جمله بر ميخوريم كه بالاش نوشته: "قال نبي اكرم عليه السلام!"...اصلن اونا به حدي به پيغمبرشون عشق ميورزن كه فكر ميكني مسيحشون وجود داره ولي ماها روز بعثت/ مبعث پيغمبر رو فقط روز شاديمون ميدونيم...

شايد برا تصميم گيري ي نموره زود باشه، شايدم من واقعا علم به اين چيزا ندارم، ولي فكر ميكنم سياست مملكت ِ ماست كه اسلام رو دين غم نشون بده و به همين دليل شاديو از مردم بگيره!!!، سياست حكم ميكنه كه اسم پيغمبرو فقط به عنوان آورنده اسلام نشون بده و نقش تبيين و گسترش دين رو به عهده مجتهد جامع الشرايط(همون آخونداي خودمون) بزاره.

اينجاهاست كه كم كم دارم ميفهمم جمهوري اسلامي ايران با جمهوري ايران بايد فرق داشته باشه....ولي حالا جمهوري مهمتره يا اسلامي؟ آيـــــــــا؟

 

چكيده پست:

كل اين حرفا رو زدم تا بگم من(من ِ نوعي منظورمه!) اگه مسلمونم و ادعاي مسلموني دارم، نبايد خودمو گول بزنم و بگم دين واقعي ِ من اين نيست!

اگه دين به من اجازه نداده هرجور دوست دارم رفتار كنم، چرا كنم؟ گيرم كه اين مرد خيلي پير باشه، اصلا 80 سالشه، زن و بچه داره، چرا نبايد جلوش روسري بندازم؟....برات احترام قائلم، ولي چرا بايد تو مهموني فلان آدم غريبه وقتي دستم رو ميگيري باهات برقصم؟... شنيدم اسلام ميگه اگه لب بزني تا 40 روز نميتوني نماز بخوني و هركس هم كه تا 40 روز نماز نخونه، مسلمون نيست، پس چرا بايد جام و رو لبام حس كنم و  به خاطر ِ اون لبامو باهاش مرطوب كنم؟... واقعا نميدونم چرا بايد به خاطر ي غريبه! با ي غريبه ي ديگه روبوسي كنم، اونم وقتي ميدونم كه مسلمونم و دينم بهم اجازه نداده؟ اگه اينا اسمش گناهه، پس من و تو (ما) واقعا گناهكاريم! نگو تو مثل من نيستي، چون دروغ هم خودش گناهه!

 

P.s 1

در پاراگراف بالا منظور از غريبه، نامحرم ميبوده است ولي به دليل بار سنگين ديني به غريبه تغيير نام داده!!!.... بازم ميگم: من=من نوعي

 

p.S 2

ديدن پل مديريت از اون بالا، اونم دم غروب واقعا كيف ميداد، ولي وقتي خورشيد غروب ميكرد، تو دلم ميگفتم: چه خوب شد غروب كرد، ديگه مجبور نيستم غروبشو نگاه كنم.

 

p.s 3

انتخاب قالب اينجا با زري بوده، دستش نه درد...((گور ِ زري ِ گورستان داره خيلي وحشی! ميشه، ايشاا.. كه بقيه صحبان گور رنجيده نشن))

 

P.S 4

مثل برنامه هاي p.m.c دارم ميگم next post ِ گورستان در مورد غرور و فوايد آن در زندگي خود و ديگران ميباشد!!!((متلب پتلب! دارين، بفرستين برام))

 

Take care / Bye

 

+ شنبه 28 مرداد1385 ---- ‌ایـ ـ‌زد بـانـ ـ‌وی گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن |


 

با تاخير آپديت شد:

 

ساعت 21:

 

الله اكبر!

 

Ps.  پيروزي رزمندگان حزب الله را بر تمامي خواهران و برادارن ديني  (اعم از لبنانی و غیر لبنانی و ایرانی و افغانی! و غیره)! تبريك عرض مي نمايم.

 

xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx

 

 از طرف زهرا سادات  از طرف آرزو كه گفته به زهرا سادات كه حالا كه من  نيستم يه دست و رويي بر سر اين بچه بكش.. يا شايدم يه دستي بر سر و روي اين بچه... نفهميدم دقيق!!!!

 

 

+ دوشنبه 23 مرداد1385 ---- ‌ایـ ـ‌زد بـانـ ـ‌وی گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن


 

بيا ببينم گارسون! اگر اين قهوه است من چاي ميخواهم و اگر چاي است برايم قهوه بيار.

 

شده جريان بهونه گيرياي اين چند روز من، به همه چي بدون بهونه ، بهونه ميگيرم.

واقعا نزديكـاي من صبر ايوب/عيوب دارن....

 

 

¶¶¶¶

 آخييييييي..دلم اون آهنگ جوات ِ جوادYassari  رو ميخواد....منظورم صبر ايوب/عيوبشه، برم پيداش كنم، فكر كنم بين سي دي هام دارمش.

 

 

 

+ سه شنبه 17 مرداد1385 ---- ‌ایـ ـ‌زد بـانـ ـ‌وی گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن


 

15، 16 سالم که بود همیشه دلم میخواست ببینم وقتی بیست سالم میشه چه جوری میشم !!!

حالا ولی میدونم وقتی 30 سالم بشه، چه جوری میشم !!!

 

آقا چند وقت پیش (خیلی قبل از اینکه ترم تموم بشه )، خونه مهدیه/فاطیما مشغول حرف زدن بودیم ، یادمه اون روز زهرا هم نبود (از معدود دفعاتی که به خاطر حماقتمون""زری اسمشو گذاشته ¤ حماقت""، من تنهایی رفته بودم خونه بچه ها)،،، خلاصه داشتیم از تاریخ تولدهای عجیب و غریب حرف میزدیم....مثلا 22 بهمن 57، 1+12 فروردین و ...که ی دفعه فاطیما گفت: بچه ها اونایی که 30 اسفند به دنیا میان چه جورین؟

 

اولش من و مهدیه نفهمیدیم یعنی چی؟ (شماها فهمیـدیـن؟ آیـا؟)

ولی بعدش جفتمون زدیم زیر خنده....خداییش اونایی که 30 اسفند به دنیا میان چه جورین؟

 

میتونی فکرشو کنی هر 4 سال ! ي بار فقط روز تولد داشته باشی؟

یعنی اونایی که 30 اسفند به دنیا میان، هر 4 سال ي بار 1 سال به عمرشون اضافه میشه؟ آیـا؟

میتونی تصور کنی هر سال تا 29 اسفند صبر کنی ولی به 30 اسفند نرسی؟

یعنی شب تولد داری ولی روز تولد نه !!!!!!!!!!!

 

اينا رو نگفتم كه گفته باشم: تولدم نزديكه، فقط گفتم تا بگم تولدم خيلي نزديكه....

حالا نه اينكه فكر كنين كادو ميخوامــا، نه...فقط كادو ميخوام.

 

xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx

 

¤ غير ممكنه حماقت ي طرفه باشه....هر چند كه اون دكتر روانشناسه تو فيلم آتش بس ميگفت: غير ممكن، غير ممكنه.

ولي چيزي كه واضحه اينه كه حماقت خيلي راحـت به وجود مياد و اگه به وجود اومد، اونوقته كه بايـد ي الاغ بياري و باقالي/باغالي بار كني و ببري و الي آخر= ...

U know everybody is ignorant, only on different subjects.

. 

 P.s 1

قراره ديپلم پرستاري ِ افتخاري نصيبم بشه، اونم در زمينه بيماران ِ عمل ِ قلب ِ بــاز انجام داده، از فردا ميرم تهران و حداقل تا هفته بعد اونجام.

 

P.S 2

نميدونم چرا وقتي ديگه نميتوني از ديوار همسايه بالا بري، ميفهمي كه مرغ همسايه غازه !!!

 

p.s 3

تا حالا شده وقتي به كارات فكر ميكني به ابلها غبطه بخوري؟..شايد "خودت باش! " بدترين نصيحتي باشه كه به بعضيا ميشه كرد.

 

ي خاطره:

فكرشو كن: تو مترويي و ايستگاهيو كه ميخواستي پياده شي رد كردي و واسه اينكه حواست نيست تو مترويي، نه سوار اتوبوس ..، ي دفعه داد بزني:" آقاي راننده نگه دار، من ميخواستم 7 تير پياده شم..." چه جوري ميتوني سوتيت رو جلو اين همه آدم درست كنــي،؟؟ من كه فقط زدم زير خنده و زن بيچاره هم با شرمندگي ايستگاه بعدي پياده شد....

شايد اين خاطره به خاطر متنهاي اجاره نشين غسالخونه در مورد مترو به ذهنم رسيده، شايدم به خاطر فداكاري زري در مقابي سوتي ِ داده شده توسط خودم بوده.....((آخه از ديشب تا حالا دارم فكر ميكنم ، من و اون فقط 2 تا دوست نيستيم... اون كه خواهر داره ولي برا من خواهر نداشتمه...."حالا اگه اسم اين وابستگيه، اشكال نداره، آي اكسپ ايت""

...........

......

...

+ سه شنبه 17 مرداد1385 ---- ‌ایـ ـ‌زد بـانـ ـ‌وی گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن |


  ديروز شمردم...

از ساعت 2 بعد از ظهر كه ديدمش تا 11 شب كه خوابش برد...

سرجمع شد:....

 

1)       سلام

2)       ناهار آمادس

3)       من خونه عمو نميام

4)       مـامان زنگ زده بود، ميخواست بهش زنگ بزني

5)       من گرسنه نيستم

6)       هنوز شروع نشده

 

فقط شِش"6" جمله باهاش حرف زدم، !!!

امروز حتي بهش سلام نكردم، آخه كامل نديدمش،از صبح تا الان تو اتاقمم و فقط ي بار بيرون رفتم تا اون فرصت پيدا كرد و پرسيد: كِي ميري تهران؟ منم گفتم: با خـداست.

 

نميدونم فـردا كه روزشه چقدر باهاش حرف ميزنم !!!

 

حالا هم دارم فكر ميكنم  براش كادو بخرم يـا نه؟

فكر نكنم چيزي بخرم براش....برا اينكه خودم ميدونم نميتونم مثل آدم بهش بگم: مباركه روزت، پس چرا بايد رول ِ دخترهاي بابا دوستو بازي كنم براش ؟!!!

  

مگه ميشه دختر باباش رو دوست نداشته باشه؟ ، دوسش دارم ولي خودش و خودم هنوز متمئن نيستــيم... نمـيدونم ولي فكر كنم اون بيشتر از من به اين علاقه شك داره

 

◊◊

كــاش بشه و امروز برم پيش مامان آخه اصلن ! دلم نميخواد فـردا اينجا باشم (ي حس شرمندگيه فكر كنم)

 

◊◊◊

فكر كنم جمله "فكر كنم" رو امروز ي نموره زيــاد به كار بردم!!!

 

Take care

Bye

 

 

 

+ دوشنبه 16 مرداد1385 ---- ‌ایـ ـ‌زد بـانـ ـ‌وی گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن |


 

 

اشک رازیست

لبخند رازیست

عشق رازیست

 

اشک آن شب لبخند عشقم بود.

 

قصه نیستم که بگوئی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی ...

 

من درد مشترکم

مرا فریاد کن.

....

...

..

.

من با تو تنها نیستم

هیچ کس با هیچ کس تنها نیست !

شب از ستاره ها تنها تر است

 

                                                                                                                        شاملو

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

اگه واقعا هیچ کس با هیچ کس تنها نیست، پس چرا من با تو تنهام؟

نمیدونم ولی شاید حدیث من شده جریان این جمله:

Of my friends I am the only one I have left

 

 

 

+ شنبه 14 مرداد1385 ---- ‌ایـ ـ‌زد بـانـ ـ‌وی گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن |


 

کوچیک که بودم از قصه نمکی""همون که میگه: نمکی نم نمکی 6 درو بستی نمکی، ی درو نبستی نمکی....""

 کلی میترسیدم...آقا غوله که میومد خونه نمکی تن و بدنم میلرزید

نمیدونم چرا ولی فکر میکردم نمکی ی پسره !

ولی چند شب پیش وقتی سپهر کوچولوی 4سال و نیمه خودشو تو بغلم محکم فشار میداد و قصه رو برام گفت، هم کلی خندیدم( آخه به جای ک میگه ت) و هم اینکه فهمیدم نمکی ی دختر بوده !

 

نتیجه اخلاقی: از بچه ها هم میشه درس گرفت!  

 

 

+ پنجشنبه 12 مرداد1385 ---- ‌ایـ ـ‌زد بـانـ ـ‌وی گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن


ذکر الله شفا القلوب

 

اینو زدن رو در اتاق عمل

وقتی دیگه هیچ چاره ای نداری و میدونی که هیچی نمیدونی !

...........................................

 

I.C.U

                داخل نشین لطفا ...

         درد...

                 وای خدا ...

چه کردم با خودم؟...

         پرستار...

                نوار قلب ...

                      سرم ...

                                      مسکن ...

 بهتر میشی عزیز ...

..............................................................

 

دکتر...

               اکو ...

    جراحت ...

          عفونت ...

               سوزش ...

                                   درد... درد... درد

            کدئین...

                                  این بار دیگه " مخدر" ...:

                                                                 مرفین ...

کمک ... خدایا ... کمک  ...

 

...........................................

خودت دیدی؟ اول و آخرش خودتی

پس به نظرت خیلی بنده ناشکری نیستم اگه نگم:

"خدایا شکرت" ؟!!!

اگه نگم ناشکری کردم، میدونم...کیه که جرئت داشته باشه رو حرفت حرف بزنه

ما مخلصیم

.....

ولی ی چیزیو میدونی؟

اگه من جای تو بودم همچین تشکرایی رو نمیخواستم

نمیدونم چه لذتی برات داره وقتایی که میبینی بنده هات اینقدر درمونده شدن و هیچی از خودشون ندارن!

 

چیه؟

بهت برخورد؟

 آقا/خانوم خدا لطفا بهتون برنخوره، ... معذرت.....

 

فقط ی چیز میگم و دیگه خفه میشم:

قبول دارم که خیلی بزرگی

خیلی توانا و قادری

خیلی بخشنده ای

خیلی خدایی

ولی خداییش ، خودمونیما....

هم سنگدلی

هم مغروری

 

ببینم با این حرفهایی که زدم، هنوز هم دوسم داری؟

...........................................

 

P.s1  نمیدونین چقدر خوشحال میشدم وقتی زهرا بهم میگفت کیا به فکرم بودن و حال برادرم رو میپرسیدن...سر فرصت از همه تشکر میکنم،ایشاا... تو شادیاتون جبران کنم، ایشاا... زنده باشم و تو عروسیتون با آبکش براتون آب بیارم

Thanks friends

 

p.S2 پشیمونی چه فایده داره وقتی دیگه سینت پاره شده و رگای قلبت عوض شدن...اینطور پشیمونیا غیر از ضرر چیز دیگه ای ندارن…فقط امیدوارم این واقعا بد باشه نه اون بدتر... !

 

p.s3 تو میگی میدونی ولی نمیدونی، تمام این 12 روز تو حتی 1 لحظه هم جای من نبودی، پس نگو من تو وبم خیلی افسردم، ... با تو شادم ولی اینجا میخوام اونی باشم که خودم دوست دارم...اونی که شاید هستم

چقدر فکر میکنی منو میشناسی؟؟؟  الف.خیلی؟ ب.کم؟ ج.معمولی؟ د.هیچکدام؟

 

  p.s4به عقیده من کشف کردن رازهای خصوصی زندگی آدمها از طریق وباشون(vEba نهvAba) از عهده هر منگلی برمیاد، ولی اینکه شعورش رو داشته باشی و اونارو جلوشون نگی کار سختیه که خیلی ها حالیشون نمیشه

 

 p.s5دیگه تو بیمارستانها نمینویسن" الا به ذکر الله تطمئن القلوب"....فکر کنم این تغییر ی جورایی به پیشرفت علم مربوط میشه !

 

 My main P.S   به خاطر ِ something حذف شد...

 

+ چهارشنبه 11 مرداد1385 ---- ‌ایـ ـ‌زد بـانـ ـ‌وی گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن |


مث ِ ابرای زمــستون، دلم از غصه پره

شیشه نــازک ِ دل

 منتظر ِ تلنگره

 

 

دلم میخواد داریوش گوش کنم...به تو ! مربوط نیست.....

 

  

Will be back …

Nothing to say now…

 

 

 

+ چهارشنبه 11 مرداد1385 ---- ‌ایـ ـ‌زد بـانـ ـ‌وی گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن