تبليغاتX
بـ‌ه گـ ــ‌ورسـ ـتـ ـان خـــ‌وش آمـدیـد

من به بي ساماني
باد را مي مانم
من به سرگرداني
ابر را مي مانم
من به آراستگي خنديدم
من ژوليده به آراستگي خنديدم

+ Thu 20 Apr 2006 ~ --Rzu B^9--


یاد بچه گیامون به خیر

چقدر زود بزرگ شدیم !

6 ساله که بودیم وقتی تو بازیامون بهم میگفتی: آرزو چون تو خواهر نداری، هر وقت من بچه دار بشم تو میشی خاله بچه من، هیچوقت باور نمیکردم که واقعا یه روز بشم خاله بچه تو !

حالا دیگه بزرگ شدیم، امروز من شدم خاله !

میدونم دیگه اون روزا برنمیگرده، دیگه مثل قبل نمیشیم، تو رفتی سراغ زندگی خودت و من ...

ولی مهم اینه که هنوز میدونیم بچه گیامون همدیگرو دوست داشتیم و بزرگ هم که شدیم بازم همدیگرو دوست داریم.

اسما جونم ؟ مامان شدنت مبارک!

....

دوستای خوبم سلام

 

آقا من هی نمیخواستم اینجا رو آپ کنم، ولی دلم نیومد بی خداحافظی برم.

اومدنم اینجا فقط یه دلیل داشت. فقط به خاطر یکی این گورستون رو راه انداختم، بماند که یه بار این گورستون نزدیک بود ما رو بفرسته گورستون ! ولی ارزش داشت. اینجا رو خیلی دوست دارم، تصمیم داشتم حذفش کنم ولی نتونستم، زری میگه:" اگه حذفش نکنی، نمیتونی بیخیالش بشی و دوباره برمیگردی" شاید هم دوباره برگشتم، نمیدونم...ولی حالا حالاها دیگه برا اینجا گور ِ جدید نمیسازم. اینو مطمئنم.

 

پریشبها داشتم با برادرم کل کل میکردم تا کارای ترجمم رو،(10 صفحه متن مسخره است که چند نمره قشنگ تو پایان ترم داره) ببره بده یه دارالترجمه آشنا. ولی وقتی بهم گفت: خجالت نمیکشی؟ تو خودت مترجمی و حاضر نیستی رو آیندت سرمایه گذاری کنی، یه جورایی به خودم اومدم، (متحول گشتم) ، ولی وقتی گفت: وبلاگت تا حالا حداقل 100 ساعت ! وقتت رو گرفته، دیگه حسابی تحولیده ! شدم. خداییش راست میگفت. اصلا قرار نبود اینجا بشه یه وبلاگ واقعی، ولی شد.

اولین باری که فهمیدم وبلاگ یعنی چی، حدودا 3 سال پیش بود. به وبلاگها که سر زدم، به نظرم اومد آدمهای خوشحالی که وقت زیادی دارن یا اونایی که میخوان خودشون رو یه جورایی نشون بدن، (دور از جون ِ خودمون) وبلاگ نویس میشن. ولی حالا دیگه اونطوری فکر نمیکنم.

حداقل خوبیه این دنیای مجازی این بود که دوستای خوبی مثل شماها پیدا کردم،(دوستای واقعی؟ یا مجازی؟ مسئله اینست!)  به وبلاگهای همتون سر میزنم ولی نه مثل سابق...کسی چه میدونه شاید هم زودتر از اونی که فکر میکنم ، برگشتم.

میخوام یه مدت به خودم برسم، میخوام برا خودم باشم (خودم و خودش)، الان 2 ساله که وقتی آخرای ترم میشه، میگم از ترم بعد درس میخونم، ولی الان میگم: از همین الان درس میخونم.

میخوام خر خون ! بشم (میشه؟ آیا؟)

¤¤¤¤ اونی که بالا گفتم، دلیل واقعیه رفتنم نیستا..گول خوردی!

 

تا حالا معتاد دیدی؟

میگن آدمهای معتاد به هیچی فکر نمیکنن مگه اینکه وقتی مواد میخوان، داشته باشن...تو خونه به من میگن شدم مثل معتادها، نمیتونم بدون اینترنت زندگی کنم..راست هم میگن، حتی فکر اینکه account نداشته باشم، اعصابم رو خورد میکنه ((حاضرم شرط ببندم اکثر شما مثل من هستین، اگه دروغ میگم، بگین)) برا همینم میخوام ترک کنم، احتمالا از فردا خودم رو به تخت ببندم و به جای کارت اینترنت خودم رو مجبور کنم تا این متن خانوم پاشایی"داستایوفسکی" (ایندفعه دیگه درست گفتم اسمشو؟ نه؟) رو بترجمم(=ترجمه کنم) یا شاید هم modem ِ کامپیوترم رو برداشتم !!

اگه معتاد شدی، تا دیر نشده ترکش کن، اگه دیر بشه، دیگه فایده نداره...ببین کِی گفتم، نگی نگفتیا

ما به هم معتادیم، عاشق اما هرگز ! (برگرفته از وبلاگ ِ زری)

 

¤¤¤¤ به دوستیهای چتی میخندیدم ، باورم نمیشد که بشه تو چت عاشق شد یا یکی رو عاشق کرد.

¤¤¤¤ راستی میخوام گورستون رو واگذار کنم، اگه خواستی، حاظرم باهات طرف معامله بشم، هم گورستون، هم گورای گورستون !

¤¤¤¤ آخیییی، حالا چرا گریه میکنی؟ بابا بالاخره باید یه نفر رو تو گورستون خاک میکردم دیگه، کی بهتر از خودم؟ زندگی همینه، حق داری، میدونم، ولی چاره دیگه ای نداری، داری؟...باید دوری منو هم تحمل کنی (الان دارم خودمو تحویل میگیرم)..منم دلم برا همتون میتنگه(=تنگ میشه)

¤¤¤¤ بالاخره این نیمه مرده، به یه تمام مرده تبدیل شد،  پس فاتحه رو برو تو کارش.

 

As Usual:

 

Take care

Bye

+ Thu 20 Apr 2006 ~ --Rzu B^9-- |


 

امكان نداره اگه بگي تا حالا غمگين نشدي...

نه نه..

اصلا امكان نداره.

حداقلش يه بار بوده كه بخواي تنهاي تنها باشي .

كه بخواي با خودت خلوت كني.

كه بخواي گريه كني حتي اگه شده بيدليل.

به پيش روي من تا چشم ياري ميكند

درياست ،

چراغ ِ ساحل ِ آسودگيها در افق پيداست.

در اين ساحل كه من افتاده ام خاموش ؛

غمم دريا،

دلم تنهاست.

 

عجب موجوداتي هستيم، ما آدمها.

خداييش خيلي پروييم.

من با تو كار ندارم، خودم رو ميگم... هميشه خواستم با اون لج كنم...خواستم بگم چون دوسم نداره، منم دوسِش ندارم!

ولي اينطور نبوده، خودم خوب ميدونستم خيلي دوسم داره..اگه دوسم نداشت الان اينجا نبودم !

 

يه بار يه دوستي از من پرسيد: تا حالا چي ازش خواستي كه بِهِت نداده؟

هرچي فكر كردم، چيزي يادم نيومد...

خداييش ، خودش ميدونه، خيلي جاها هم بوده كه باهام راه نيومده...ولي هر وقت واقعا يه چيزي ازش خواستم....اونو بِهِم داده.

 

اگه الانه يه كم باهاش لج افتادم، فقط يه دليل داره و اونم اينه كه خسته شدم. ديگه يه جورايي بريدم، حوصله هيچكس و هيچي رو ندارم.

 

آخ آخ... وقتي 4 سال پيشو يادم مياد، اونموقع كه تازه فهميدم دعا و نياز يعني چي! از زندگيم سير ميشم.... تا حالا اين آيه رو شنيدي ؟:" الا بذكرالله تطمئن القلوب؟ "...به نظر خيلي قشنگ ميرسه، نه؟...ولي اگه مجبور باشي 5 ساعت تمام به خودت تلقين كني :"  آگاه باشيد كه با ياد خدا دلها آرام ميگيرد "، اونم وقتي مادرت تو اطاق عمله و نميدوني ديگه ميبينيش يا نه ، به نظرت خوندن اين آيه خودخواهي مياد تا آرامش قلب.

آره...5 ساعت ، پشت در اطاق عمل، راه ميرفتم ...هر جاي اون بيمارستان لعنتي رو كه نگاه ميكردم، اين آيه رو ميديدم...يه ساعت اول فقط گريه ميكردم، ترسيده بودم، ... تا اينكه فهميدم گريه فايده نداره...نشستم رو زمين،درست  پشت در اطاق عمل، هيچي ديگه بلد نبودم بگم به جز:" ام يجيب المضطر اذا دعاه و ...." نميدونم چند بار ولي خيلي گفتم...خيلي...خودش ميدونه چيا بهش گفتم...كمكم كرد. مادرمو برام نگه داشت...خيلي قدرتمنده...قدرتشو با تمام وجودم لمس كردم...نميدونم چرا اونجوري؟ تو اون بيمارستان؟ تو اون بخش؟....ولي 28 روز مدت كمي نيست برا موندن توي بخش قلب..

اونم نهCCU...Open Heart Surgery!

دروغ نگفتم اگه بگم خيلي راحت ديدم آدمها مردنين !...خيلي ها مردن و من ميديدم كه اقوامشون هيچ كار نميتونستن انجام بدن، به جز آه و زاري !

خيلي طول كشيد تا حال مادرم خوب شد...البته هنوز جاي اون عمل رو بدنش مونده...منظورم زخم رو سينشه...خوب نميشه، نميدونم چرا؟...ولي بعضي وقتها فكر ميكنم خدا اينو گذاشته تا به من بفهمونه كه يه روز تا چه حد عاجز و درمونده بودم!...

 

ولي اينهمه گفتم تا بگم: ديشب يه خواب وحشتناك ديدم...موندم اين ديگه چه خوابي بود؟!!!

تو به خواب اعتقاد داري؟....من دارم....كوچولو ي شامباسگومبولي كه بودم خيلي خواب ميديدم...خصوصا روياهاي صادقانم خيلي فعال بود...از همون خوابهايي كه يادت نيست اصلا، فقط وقتي يادت مياد كه عين صحنه خواب رو تو بيداري ميبيني..حس خوبيه.

 

◊◊◊ "وقتي با خدا حرف ميزني اسمش راز و نياز است اما اگر خدا با تو حرف بزند ميگويند دچار دوگانگي شده اي."

آقا نميدونم خواب ِ ديشبم چه معني ميداد؟...ولي خدا رو ديدم...نه مثل جسم، نه مثل روح!..يه قدرتي بود كه همه وجودم رو گرفته بود!!...نه يه قدرت مهربون! يه قدرت خشن! چهارچوب ِ بدنم به هم ميلرزيد...اينگاري داشت همه خوبيهايي كه در حقم كرده رو بهم نشون ميداد...بهم نشون داد كه تا حالا چه كارايي كردم.داشت برام توضيح ميداد كه هيچم...(تا اينجاهاش ميدونستم خوابم) تا اينكه منو برد تو يه گورستون كه رو درش نوشته شده بود: به گورستان خوش آمديد!...خندم گرفت، اومدم بگم اين كارم كه ديگه كفر نبوده، اين فقط يه اسمه...مگه خودت نميگي به فكر مرگ باشيم؟...ولي مجالم نداد..يه گور واقعي بود..جلو چشمم، يه گور واقعي تو يه گورستون واقعي! ميدونستم چي داره ميگه: مرگ ،تو از مرگ هيچي نميدوني....! ميخواست جونم رو بگيره...تا حالا يه گور رو اينطوري نديده بودم...ولي امانم! داد... (از خواب كه بيدار شدم تن و بدنم به هم ميلرزيد، واقعا نميدونم چرا اين خوابو ديدم؟...يعني خدا از دستم ناراحته؟!!! )

 

◊◊◊ خدايا، اگر وجود داري ،روح ِمرا، اگر وجود دارد، نجات دِه.

¤¤¤¤ با خدا باش و پادشاهي كن، بي خدا باش و هرچه خواهي كن !

¤¤¤ نميدونم چرا معمولا آدمهاي بدبخت بيچاره، با دين و ايمونتر از پولدارا هستن؟

¤¤ همه ما خدا رو ميخواهيم، حتي اگه شده برا ارضاي حس بندگيمون:

◊◊◊ "بدترين لحظه براي آدم ملحد زماني است كه واقعا مي خواهد سپاسگزاري كند اما نميداند از كي."

¤  خداجونم: تا حالا تنهام نذاشتي، از حالا به بعد هم تنهام نذار.. بين دو راهي گير كردم، عقل يا احساس؟ مسئله اينست!

 

◊◊◊       از خدا برگشتگان را كار چندان سخت نيست ،

              سخت ، كار ما بوَد، كز ما خدا برگشته است.

.

                                                           ايشاالله هيچوقت خدا ازتون برنگرده.

 

Take care

Bye

 

     

+ Sat 8 Apr 2006 ~ --Rzu B^9-- |


افشين آقا قدم نو رسيده مبارك..ايشاالله زير سايه پدر و مادرش سفيد بخت بشه..حالا اسمشو چي گذاشتين؟

افشين: شيله(!)..بعدهم بلافاصله خودش اضافه كرد، تعجب نكن آرزو خانوم ، اسم يه گله...

آقا به محض اينكه گوشيو قطع كردم..همه زديم زير ِ خنده...(افشين از هم دانشگاهياي برادر بزرگترمه)....برادرم گفت: دم ِ افشين گرم..تو اسم ِ مسخره پيدا كردن تونست پوز ِ همه رفيقا رو بزنه....پاشم به شاهرخ و بابك و ....خبر بدم.

 

اسم شما رو كي انتخاب كرده؟ آيا؟

جاي شما خالي انتخاب اسم برا من داستاني داشته كه بيا و ببين.آخه بابا و مامان بعد از 21 سال زندگي و داشتن 3 تا پسر ِ كاكل زري (زري منظورم تو نيستيا) يه دختر توپل مپل نصيبشون شده بود....خلاصه اينقدر انتخاب براشون سخت ميشه كه نهايتا تصميم ميگيرن قرعه كشي كنن ((به جان ِ خودم))...آقاجونم، مامانم، برادرام:"رامين، مجيد"، دايي بزرگم"!"..مادربزرگم.هركدوم يه اسم مينويسن رو يه تيكه از كاغذ و مهدي كوچولوي شامباسگومبولي(برادر كوچيكترم، همون كه 22 بهمن به دنيا اومده) يه كاغذ رو ميكشه بيرون، از شانس ما آرزو روي اون نوشته شده بوده..مامانم ميگه چون آرزو داشتن دختر داشته باشن، اسم ِ منو گذاشتن آرزو...ولي خوب مامان خانوم ديكتاتور ِ خونه ما، از اونجايي كه منو با كلي نذر و نياز به دست آورده بوده، تصميم ميگيرن كه اسم شناسنامم رو اوني بذاره كه خودش دوست داره..جونم براتون بگه: من شدم دو اسمه، همه صدام ميزنن آرزو ولي تو شناسنامم نوشته شده فاطمه.

آي كه چقدر بچه گيام اذيت ميشدم، خصوصا تو دبستان. اونايي كه ميخواستن اذيتم كنن صدام ميزدن فاطمه، يه عده آدم مذهبي هم تو فاميل بودن كه مثلا ميخواستن بگن فاطمه به همه اسمها سرتره.فقط روز زن از اينكه اسمم فاطمه بود خوشحال ميشدم، اون موقعها كه خانوم مدير، فاطمه ها و زهرا ها (زري يادت مياد؟) صدا ميزد تا بهشون كادو بده ، همه بچه ها به هم نگاه ميكردن و ميگفتن: اينكه اسمش آرزو ِ..منم با كلي افتخار تو دلم به همشون ميخنديدم.((اين ماجرا يه جورايي هم تو دانشگاه برام رخ داد))

تازه من كه شانس آوردم، يه دوستي داريم اسم شناسنامش محمدحسين ِ.صداش ميكنن كيوان...بدبخت ِ بيچاره ميگه: بعضيا بهم ميگفتن محمد، بعضيا صدام ميزدن حسين، يه گروهي ميگفتن محمد حسين، يه عده هم صدام ميزدن كيوان (بازم خوبه بچه منگل بار نيومده!)

همه اينا رو گفتم تا بگم: داشتن اسم ِ خوب يه جورايي از شانسهاي زندگي آدمه. برادرم رامين ميگه: تو زندگيم فقط از اسمم خوشم مياد، تنها چيز به درد بخوريه كه پدر و مادرم بهم دادن....بماند كه چه جوري اسمشو انتخاب كردن !

اسم من تنها اسميه كه با حروف بزرگ نوشته ميشه.هيچ حرف به اون يكي حرفش نچسبيده(لطفا با لحن ِ استاد فولادي بخونين)...شايد هم به همين دليله كه هيچ جا از زندگيم درست و حسابي چسب نخورده. يا شايد هم به خاطر ِ اسممه كه فكر ميكنم كلي آرزو داشتم و دارم كه به هيچ كدومشون نرسيدم! كه احتمالا هم نميرسم. ولي خيلي دوسش دارم. يه جورايي زياد نيست..حداقل بين ِ هم سن و سالاي خودم.

 

نميشه اينو انكار كرد، اسم خيلي تو رابطه بين آدمها مهمه.يه دختريو ميشناختم كه اسمش مژگان بود، از اون دخترهايي كه حاضر نيستم حتي باهاش برم اون دنيا، خيلي وقته نديدمش، ولي هركيو بدونم اسمش مژگانه، حتي اگه نديده باشمش ازش يه جورايي بدم مياد.!

برعكس ِ اون، يه حس ِ خيلي خوبي نسبت به اونايي كه اسمشون علي باشه دارم. من عاشق اين اسم هستم، شايد خنده دار به نظر برسه ولي اگه يه روز پسر داشته باشم اسمش رو ميزارم علي. اينو شك ندارم...به نظرم علي برا هر مردي كاملا fit است.

 

وايي چقدر حرف زدم !

¤¤¤¤راستي تولد فاطيما هم بود.....جاتون خالي ...آخه سه و نيم وقت به دنيا اومدنه؟.....

كي اسمشو گذاشته نميدونم...ولي اسم قشنگي داره////مجبور شديم سه و نيم ِ بعد نصف شب بهت بزنگيم..ميفهمي كه؟!!؟

 ¤¤¤¤بچه كه بودم ، وقتي بابام ميگفت: آرزو برو از كتابخونه قرآن رو بيار،سريع ميپرسيدم: كدوم يكي؟ مجيد يا كريم؟...وقتي بهم ميخنديدن تعجب ميكردم، يه جورايي بهم بر ميخورد، حالا كه بهش فكر ميكنم، خودم هم كلي ميخندم......سر ِ انتخاب اسم ِ داداشم، مامانم داشت برا زن داداشم ميگفت : خواستيم  از قرآن براش اسم انتخاب كنيم، به محض اينكه پدرش قرآن رو گرفت دستش، بدون اينكه باز كنه، جلد ِ قرآن رو ديد و گفت: مجيد، ... منم سريع گفتم: مريم شانس آوردي روي قران نوشته نشده بوده كريم !

 

¤¤¤¤ ميدونستي ميتوني پسوند فاميليت رو حذف كني و حتي فاميليت رو عوض كني؟ ولي اسم كوچيكت رو به هيچ عنوان نميتوني تغيير بدي؟

¤¤¤¤ چه حالي ميشي اگه بفهمي اسمش اوني نبوده كه ميدونستي؟

¤¤¤¤ به نظرم بعضي اسمها خيلي بزرگونه هستن...مثلا ابوالفضل...آخه يه بچه شامباسگومبولي ِ 2 ساله رو چه جوري صدا بزنيم ابوالفضل؟؟....(( اگه خواستي جواب بدي، يه لحظه چهره حسين رضازاده رو وقتي وزنه ميبره بالاي سرش تصور كن، بعد جواب بده))

¤¤¤¤ بعضي اسمها هم يه جورايي غمناكن.مثل: سهراب، سياوش...احتمالا به خاطر سرنوشت ِ سهراب پسر ِ رستم باشه يا شايد هم مرگ ِ غمناك سهراب سپهري، يا شايد هم سياوش كشون ِ داستان ِ سووشون!

¤¤¤¤ بعضي از اسمها هم يه جورايي خلافن.مثل: چنگيز!...سيامك (كه بهش ميگن سيا)

¤¤¤¤ بعضي اسمها هم آخر ِ اميد و آرزو و آرمان و آزادگي و ...هستن...مثالاش تو خود‌ ِ كلمه هست.

 

خداييش خيلي حرف زدم،خيلي چيزهاي ديگه هم بايد بگم..ايشالله اگه شانس بيارين و تا اون موقع هم نيمه مرده باشم، مجبورين كه تحمل كنين و اگر هم که...!

 

Take care

Bye

 

      

+ Fri 31 Mar 2006 ~ --Rzu B^9-- |