تبليغاتX
بـ‌ه گـ ــ‌ورسـ ـتـ ـان خـــ‌وش آمـدیـد

 چندان كه هياهوي سبز بهاري ديگر

از فراسوي هفته ها به گوش آمد،

با برف كهنه

            كه ميرفت

از مرگ

          من

            سخن گفتم.

 

                                      "شاملو"

 

فردا اول فروردين يك هزار و سيصد و هشتاد و پنج ِ

نميدونم سال تحويل چه جوري باشه، ولي به احتمال ِ زياد، فاميل نميرن گورستون، سر ِ خاك داييم....به جز خانوم و بچه هاش....

نميدونم اون وقت ِ شب، اونجا، چي ميخوان بگن بهش؟

نميدونم چه حسي دارن، اونجا؛ تنهايي....

نميدونم چي ميخوان از داييم عيدي بگيرن؟

نميدونم چه جوري حاظر ميشن به جاي صورت ِ سفيدش، سنگ ِ قبر ِ سياهشو ببوسن ؟

 

امسال دومين بهاريه كه اون ديگه نيست.....

از مامان كه پرسيدم امسال عيد داريم يا نه؟(آخه پارسال ميگفتن ما عيد نداريم!)

گفت: عيد مال ِ شماهاست.....ولي من و خواهرام تا زنده باشيم عيد نداريم

 

خندم گرفت.....ولي عين حقيقته...اگه خوش باشي، عيد ِت هم خوشه، وگر نه عيد به چه كار ِت مياد؟

 

تو چطور؟ آره ديگه خود ِ تو؟ خوشي؟.....ايشاالله كه خوش باشي....من كه از الان دارم فكر ميكنم چه جوري اين همه درس و مقشو "!" آماده كنم؟

 يه كي نيست بياد به اين جناب ِ آقاي ِ استاد، دكتر، محمد رئوف معيني( اووووووووووه چه اسمي ! ) بگه: شمايي كه فتوا ميدين: هيچكي تو عيد درس نخونه، همه برين سراغ ِ تفريح و شادي، اخه مگه آزار دارين شش برگ ديكشنري ميدين تا ما ترجمه كنيم؟..اونم چيييييي؟ collocation...

God help us!

 

¤¤¤¤ شنيدين ميگن زيارت قسمتيه؟...شده جريان ِ من...ديروز 10 صبح زري بهم زنگ زد: دختره مياي بريم قم؟..منم كه پايه برا فرار از خونه تكوني...گفتم ميام...خيلي دلم ميخواست زيارت ِ حضرت معصومه رو ببينم...خيلي...ولي وقتي قسمت نباشه...ديگه نميتوني ...بماند كه چه جوري رفتيم و چه جوري برگشتيم و اونجا حسابي مزاحم نسي و ...شديم.

به ما كه خيلي خوش گذشت....تازه به اين نتيجه رسيديم اگه من و زري رو چندين سال هم با هم تنها بزارن، وقتي بخوان ما رو جدا كنن،حتما يكيمون به اون يكي ميگه: بقيشو بعدا برات ميگم !!!

¤¤¤¤نميدونم كارم درست بود يا نه...ولي ...همين و بس...از همينجا بگم، تشكر بابت ِ همه چيز و معذرت بابت ِ يه چيز. !

 

 بابا عيده….

عيدي نميدين ؟ آيا؟

هااااااا؟ چي؟..من ؟ من كه از شما كوچيكترم وگرنه حتما عيدي ميدادم...

          Image hosting by TinyPic

من باهارم ، تو زمين                                      

من زمينم ، تو درخت

من درختم ، تو باهار

ناز انگشتاي بارون ِ تو باغم ميكنه،

ميون جنگلا طاقم ميكنه

  

¤¤¤  hey you, remember those who were with us, but now they are sleeping in a TOMB in the CEMETREY , remember those who are dead. You are alive, so remember them.

 

¤¤¤¤ راستي امسال اولين ساليه كه آقاي احمدي نژاد به جاي آقاي خاتمي، بعد از آقاي خامنه اي و صحبتهاشون و گذاشتن يك نام به روي سال ِ سگ، تو تلويزيون صحبت ميكنن و من حدس ميزنم كه ايشون يه جمله رو از همين اول سال بگن:

 انرژي هسته اي حق مسلم ماست!

¤¤¤¤ اولين ساليه كه تو عمرم اربعين سالار ِ شهيدان با اول فروردين مطابق ! شده.

  

پس تا سال ديگه:

 

Take care

Bye

  

+ دوشنبه 29 اسفند1384 ---- ‌ایـ ـ‌زد بـانـ ـ‌وی گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن |


اگر غمي هست، بگذار باران باشد.

و اين باران را

بگذار تا غم تلخي باشد از سر ِ غمخواري.

و اين جنگلهاي سرسبز

در آرزوي آن باشند

كه مگر من ناگذير به برخواستن شوم

تا در درون من بيدار شوند.

 

من اما جاودانه بخواهم خفت.

زيرا اكنون كه من اين چنين

در تپه هاي كبودي كه بر فراز سرم خفته اند

بسان درختي

ريشه ها باز گسترده ام،

ديگر مرگ در كجاست؟

 

اگر چه من از دير باز مرده ام،

اين زميني كه چنين تنگ در آغوشم ميفشرد

صداي دم زدنم را

همچنان

بخواهد شنيد.

 

كه چي؟ بهاره كه چي؟

مگه چي قراره عوض بشه؟ ها؟ زندگيت از اينرو به اون ميشه؟

ناراحت شدي؟ بِهت برخورد؟ حتما دوباره پيش خودت ميگي، اين ديگه كيه؟ ها؟

تو دلِت ميگي آرزوي عشق ِ مرگ، داره به بهار هم توهين ميكنه؟؟................ميدونم.نگو نه

هميشه عاشق بهار بودم، شايد چون مدرسه ها تعطيل ميشدن و من به شوق عيدي و مهموني و مسافرت و لباس نو و...تو پست خودم نميگنجيدم. يا شايدهم فكر ميكردم بهار يعني خوبي، شادي. وايي با چه شوقي سفره هفت سين ميچيدم....با چه حالي بقيه رو ميبوسيدم و ميگفتم: عيد شما مبارك...فكر ميكردم سال ِ نو معجزه ميكنه!

ولي خداييش از فروردين زياد خوشم نيومده و نمياد!....من عاشق اسفند بودم...به نظرم زندگي يعني اسفند، ولي فروردين با زرنگي همه صفتهاي خوب اسفند رو ازش دزديده.....شور و شوقي كه مردم تو اسفند دارن، هيجان و شاديشون، همه با اومدن فروردين تموم ميشه...اصلا بوي بهار رو تو اسفند حس ميكني...دلم نميخواد تموم بشه و بميره...از سال نو خوشم نمياد....پارسال كه سال تحويل رو تو گورستون بودم، پيش ِ خودم گفتم اگه راسته سالي كه نكوست از بهارش پيداست، پس سال ِ ديگه من يا بايد اون دنيا باشم، يا يه جايي بدتر از اون......همون هم شد!

از اينكه دانشگاه تعطيل شده، از اينكه تا 1 ماه ديگه بايد تو اين خونه بمونم، از اينكه از عيد ِ امسال متنفرم...از اينكه دلم نميخواد يه بهار ِ ديگه رو ببينم...از اين، از اون...از همه چيز بدم مياد، خسته شدم...

 

آره، ميدونم نوروز تنها عيد ما ايرونيهاست كه برامون گذاشتن!!!

خوبه. اگه تونستي نگهش دار....ولي شنيدم اعلام شده:مسلمونها امسال عيد ندارن!....آخه ! پس خوش به حال ِ خودم كه با محرم كاري ندارم...محرم باشه و نباشه من از عيد ِ امسال بدم مياد......

امسال نه گلكاري باغچه، نه پرده نو برا پذيرايي، نه عيدي!،

نه حتي اومدن ِ سپهر و ديدن ِ داداشم،

نه تبريك گفتن يه دوست از پشت تلفن ،

نه حرفهاي نيشدار!

هيچكدوم ديگه خوشحالم نميكنن.

 

                            Image hosting by TinyPic 

 

يادنوشت1: تو جدي نگير...از الان بگم: سال نو مبارك...ايشاالله امسال برات بهترين سال باشه(منظورم بعد از  ۱۲روز ِ ديگس!)

يادنوشت 2: آرزو خانم عشق ِ مرگ يعني چي؟.....من به خاطر ترسم هم باشه، عاشق ِ مرگ نميشم!

يادنوشت 3: اگه بشه، تصميم دارم حسابي درس بخونم!!!!  (ميدونم، به من ميخندي و ميگي: حرف زدن راحته!)

يادنوشت 4: كمتر استادي مثل استاد پاشايي پيدا ميشه....چند روز پيش، از من پرسيد لاغر شدم؟ و فرداش 2 ساعت ِ تمام تو دفترش با من حرف زد،(اونم خصوصي)، خيلي كمكم كرد...به اين ميگن استاد

يادنوشت  5: مدير گروهمون حقش بود كه از رو صندليش بيفته....!!!

يادنوشت 6: نيمه دوم فروردين بود، من خوب يادمه، شد يه سال!...به قول خودت: به كجا رسيديم؟...يه سال؟!! كم اذيت شديم؟ كم خودمون رو عادت داديم؟ آره. داره ميشه يه سال....

 

امروز دفتر مدير گروهمون..

من : استاد سال خوب نوي داشته باشين....

استاد: ..منظورت سال ِ نو خوبي بود ديگه؟؟

من :

 

 

Take care

Bye

    

+ چهارشنبه 17 اسفند1384 ---- ‌ایـ ـ‌زد بـانـ ـ‌وی گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن |


بسه ديگه، به خودت بيا

آخه چرا؟ به تنها چيزي كه فكر نميكني آخرشه...آخرش كجاست؟ كه چي؟ چرا؟

ميدونم...تو هم مثل خيلي هاي ديگه، مثل من، فراموش كردي آخرش چي ميشه؟

نميدونم چرا، ولي انگاري همه فراموش كردن آخرش جامون كجاست...

ميريم زير خاك وهمه چيز تموم ميشه،  واسه اينكه بوي گندمون همه جا رو نگيره به راحتي رومون رو پر از خاك ميكنن و فراموش ميشيم....

 

                                   Image hosting by TinyPic

We Are the Nobodies
We wanna be Some bodies
When we're dead
They'll know just who we are


اامروز به ياد ارمغان افتادم..هنوز 20 سالش نشده بود كه تو اتوبان كاشان- قم، لاستيك ماشينشون تركيد و اون از پنجره پرت شد كنار اتوبان...برادرش نيم ساعت دنبالش گشت. وقتي پيداش كرد، ديگه كار از كار گذشته بود....خوشگل بود، قد بلند، چشاي درشت،...موقعي كه ميخواستن روشو خاك بريزن، چشاش بسته نميشد(ميگن هنوز به اين دنيا چشم اشته!) ..مگه من چيم از ارمغان بهتره كه خدا نخواد يه روز هم اين بلا رو سر ِ من بياره؟...مگه سنگدلتر از خدا هم داريم؟؟

 

تا حالا به جون كندن آدما فكر نكرده بودم....تا اينكه با چشاي خودم ديدم آدم چه جوري ميميره.....يه تصادف، ....موتوريه زد به ماشين و بعدش هم موتورش كشيده شد رو زمين....خودش ولي نبود....افتاده بود كنار جاده و سرش به  نرده  وسط جاده خورد. خون همه صورتشو گرفته بود و اون داشت از شدت درد به خودش ميپيچيد.....من جون كندنشو نگاه ميكردم(آخه اون دقيقا جلو چشمم افتاده بود، نميتونستم نگاه نكنم!)...تا اينكه يكي گفت: خانوم بيايين كنار، نگاه نكنين...!

اون لحظه رو نميدونم ولي بعدش با خودم فكر كردم اگه داييم اينطوري نفس آخرو كشيده باشه، اگه ارمغان اينقدر درد كشيده باشه ، ديگه حق نداريم بگيم: مرگ خيلي راحته!!!

تا حالا كه نمردم، ولي شنيدم مردن خيلي درد داره....اون لحظه اي كه جون از بدنت جدا ميشه، خيلي درد ميكشي.

 

در رفتن جان از بدن، گويند هر نوعي سخن

من خود به چشم ِ خويشتن، ديدم كه جانم ميرود

 

فكر نكن تو با بقيه فرق داري...

ببين كِي بهت گفتم: بالاخره ميميري...دير يا زود...روز يا شب...تنها، يا با بقيه...تو يا با تصادف ميري اون دنيا، يا از مريضي ميميري، يا تو خواب سكته ميزني، شايد هم يه روز تو خيابون دعوات شد و چاقو خوردي، يا يه شب با يه هواپيما تصادف كردي و مردي!...يا يكي خفت ميكنه يا از رو پل عابر پياده پرت ميشي پايين، يا خودتو ميسوزوني، و يا رگتو ميزني....اينا هيچكدوم مهم نيست...مهم اينه كه تو بالاخره يه روز ميميري...

ببين كِي بهت گفتم...اگه نمردي، من بهت اجازه ميدم از گورت بياي بيرون و منو راهي اون دنيا كني

 

يادنوشت 1: ميدوني حرف من چيه؟ من ميگم حتي همين الان..با همين نفسي كه كشيدي به مرگ نزديكتر شدي، من نميگم بعد از 1200 سال، پس از همين الان خودتو واسه مردن آماده كن...مرگ با تو شوخي نداره.

 يادنوشت  2: از الان بگم، اگه تو گورستون ِ من گور ميخواي، زودتر خبرم كن، من از مواردemergency اصلا خوشم نمياد!!!

 يادنوشت 3: "ما بچه مرگ هستيم و مرگ است که ما را از فريب های زندگی نجات می دهد ، و درته زندگی اوست که ما را صدا می زند و به سوی خودش می خواند." قال صادق هدايت"

 يادنوشت 4: تو هم برو به خودت بيا ...به اونايي فكر كن كه از تو جوونتر و خوشگلتر و سالمتر بودن ولي حالا ديگه نيستن...تو با اونا هيچ فرقي نداري!...هيچ فرق نداري.....پس بگو : خدايا شكرِت..(نخونيshekaret، بخون shokret)

 يادنوشت 5: خدا جونم، معذرت ميخوام...خودت ميدوني وقتي به ارمغان ِ ناز و سرزنده فكر ميكنم، ديگه آدم نيستم!!

Oh, my God…may her soul in rest!

Take care

Bye

 

+ پنجشنبه 11 اسفند1384 ---- ‌ایـ ـ‌زد بـانـ ـ‌وی گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن |


مستيم، مستيم، مستيم

مستيم و دانيم هستيم

اي همچو من بر زمين اوفتاده،

برخيز، شب ديرگاه است، برخيز

ديگر نه دست و نه ديوار

ديگر نه ديوار، نه دست

ديگر نه پاي، نه رفتار

تنها تويي با من، اي خوبتر تكيه گاهم،

چشمم، چراغم، پناهم.

من بي تو از خود نشاني نبينم،

تنها تر از هرچه تنها

همداستاني نبينم.

 

I do not know if I can change this situation or not,…

But it is not true, I am not deserved of this…

Because I really do love you.

يادنوشت1: ديگه نمي نويسم

 

Take care

bye

 

 

+ دوشنبه 1 اسفند1384 ---- ‌ایـ ـ‌زد بـانـ ـ‌وی گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن