سلام من دوباره اومدم....ولي ايندفعه يه كمي جديد تر از دفعات قبل..... ميدونين؟ ميخوام يه سوال بپرسم كه دوست دارم همتون به سوالم جواب بدين....ولي قبل از اون، ميخوام يه سري مسائل رو مطرح كنم....مسائل كه نه، يه سري سوال كه هميشه تو ذهنم بوده (لزومي نداره به اينا جواب بدي، ولي اگه جواب بدي نمره مثبت! ميگيري)....خودم ميدونم چرا اين سوالا برام پيش اومده (اونايي هم كه ميدونن خواهشا 3 نكنن).. ◊◊◊◊◊ آقا اجازه، من ميخوام بدونم شهر ِ آدم كجاست؟ ◊◊◊◊◊ ◊ اونجايي كه توش متولد شده؟ ◊ اونجايي كه توش زندگي كرده و بزرگ شده؟ يا.... ◊ اونجايي كه توش تموم شده و مرده؟ هميشه شنيدم مليت آدم رو جايي تعيين ميكنه كه اونجا متولد شده...يه دختر عمويي داشتم كه بعد از ازدواجش رفت انگليس، همونجا بچه اولشو به دنيا آورد و بعد از چند سال برگشت ايران...فرزند دومشو ايران حامله بود ولي گفت نميخوام دو تا برادر(پسرهاش) از دو تا كشور باشند! برا همينم موقع زايمان دوباره برگشت انگليس!... آخه اين خيلي حرفه ها !!! به نظرم مسخره مياد، فقط به صرف اينكه اونجا متولد شدي، متعلق به اونجا بشي! به نظر من شهر آدم جاييكه وقتي اونجاست، احساس آرامش، آشنايي، خوشحالي، راحتي، اعتماد به نفس، و حتي غرور داشته باشه. مهم نيست كه حتما اونجا به دنيا اومده باشه و يا اونجا بزرگ شده باشه، ولي به نظرم شهر تو جاييكه وقتي مردي، بخواي تو رو اونجا به خاك بسپرن...جاييكه دلت بخواد تو خاكش دفنت كنن! جاييكه بخواي تا ابد در اونجا به آرامش برسي...جاييكه خاكش از جنس ِ خودته!...جاييكه وقتي تو خيابوناش راه ميري، وقتي مردمشو ميبيني، احساس غريبي نكني(يه جورايي خودتو وارث اونجا ببيني)...خودتو اونجا غريبه حس نكني... اينايي رو كه گفتم، تا وقتي از شهرت دورت نكنن نميفهمي...نميفهمي...نميفهمي
يادنوشت 1: واقعا شهر ِ من كجاست؟
...و اما ميريم سراغ اون سوالي كه اول گفتم بايد جواب بدي، يادت نره ها!!...من جواب ميخوام:
شما زندگي تو يه شهر كوچيك با يه خونه خيلي بزرگ رو ترجيح ميدي؟
يا يه خونه خيلي كوچيك تو يه شهر بزرگ ؟
يادنوشت 2: جوابت برام مهمه...اگه تونستي دليل هم بيار (5 نمره)
يادنوشت 3: راستي writing رو نيفتادم....تشكر از اوناييكه برام 2a كردن...
يادنوشت 4: تشكر از همه كساييكه تو پست قبلي با من همدردي كردن.
يادنوشت 5: تا چند وقت پيش به پسوند فاميليم زياد توجه نداشتم، ولي حالا يه جورايي خودمو باهاش غريبه ميبينم!!!.. ولي خيلي دوستش دارم، چون يه جورايي ميتونم خودمو از اونجايي كه دوسش ندارم، جدا كنم...از اونجاييكه شايد متعلق بهش نبودم ولي خودمو گول ميزدم!!!
يادنوشت 6: اگه ميدوني شهرت كجاست، محكم بچسبش..چون شهر آدم جاييكه هيچ وقت نميتوني عوضش كني!...
برام بگو اهل كجايي(3 نمره)
يادنوشت 7: بابام ميگه، شهر ِ مرد، جاييكه زنش متعلق به اونجاس!!!
يادنوشت 8: سعي كردم ايندفعه ديگه طولاني نشه....نشد كه؟؟!!!
Take care
Bye
+ یکشنبه 30 بهمن1384 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
ديدين بعضي وقتها يه اتفاقايي ميفته كه زندگي و طرز فكر آدم رو از اين رو به اون رو ميكنه؟...يكي از اين اتفاقا كه همچين هم خوب نبود يعني در حقيقت خيلي تكون دهنده بود،حدودا يك سال و نيم پيش برا من به وجود اومد.....تا حالا چندين بار جسته و گريخته از اون ياد كردم و حتما شماها ميدونين چي ميگم....قضيه مربوط ميشه به مرگ داييم...دايي عباسم....نميدونم چرا اينقدر تو ذهنم خطور كرد؟ شايد چون خيلي ناگهاني بود يا شايدم به خاطر نحوه شنيدن خبر مرگش بود.....: جمعه صبح، من و مامان....تنها .....داشتيم حرف ميزديم كه يه دفعه تلفنمون زنگ زد...اسما بود ، دختر خالم....، بدون هيچ مقدمه اي برگشت گفت: آرزو نذاري مامانت بفهمه ها(آخه مامانم ناراحتي قلبي داره)...دايي عباس ديشب تصادف كرده..(باورم نميشد،آخه ديشب باهاش حرف زده بودم) برا همينم گفتم: نه!!! حالش چطوره حالا؟ اسما گفت: حالش؟؟؟...اينجاها بود كه صداي گريه خالمو از دور فهميدم، گفت : حالش ...خيلي خوبه نميدونم چرا، ولي به محض اينكه گوشيو قطع كردم، مامانم پرسيد: چي شده؟ گفتم : هيچي....شروع كرد به بيتابي....نتونستم نگم! گفتم: مامان چيزي نيست، دايي عباس ديشب تصادف كرده همينو گفتم و ..............خودت ديگه ميتوني بقيشو حدس بزني. ميدونين...تا حالا چندين نفر از من پرسيدن چرا اسم اينجا رو گذاشتم گورستان!...حالا ميخوام بگم چرا. داييم آدم دوست داشتني بود...خيلي مظلوملنه رفت، هميشه جاي خاليشو حس ميكنيم، بعد از فوتش ديگه فاميل ِ مادريم اون شور و شوق سابق رو نداره...شايد باور نكني، ولي ديگه كسي حتي جرئت خنديدنو هم نداره...با رفتنش همه چيز تموم شد...از بازي حكم چهار نفره بين دختر و پسرهاي فاميل گرفته، تا عروسيهاي آنچناني و حتي ديد و بازديدهاي عيد و گشت و گذارهاي سيزده به در. نه اينكه اجباري باشه ها.نه.ديگه كسي حال و حوصله اينكارا رو نداره. ... تا قبل از اين وقايع، من از قبرستون بدم ميومد...اسم قبرستون حالمو بد ميكرد...اگه صد سالي يه دفعه اونم به اصرار مامانم ميرفتيم سر خاك ِ مرده ها، كلي بداخلاقي ميكردم...يه جورايي، هم ميترسيدم، هم چندشم ميشد....كوچيكتر كه بودم، موقع راه رفتن خيلي مراقب بودم تا پامو رو سنگ قبري نذارم...از مرده ها ميترسيدم!..وقتي سر يه خاك منتظر بودم تا مامانم فاتحشو بخونه به تنها چيزي كه فكر نميكردم، اين بود كه اين آدمي كه اين زير خوابيده يه روزي زنده بوده.! اگه فك و فاميلهاي مرده ميخواستن رو لباسم گلاب بپاشن، سريع دستمو ميگرفتم جلو لباسم و با حركت ِ سر ميگفتم: از گلاب خوشم نمياد، يا اگه كار از كار گذشته بود، پشت مامانم قايم ميشدم تا بوي گند !ِ گلاب نگيرم!...تو قبرستون به هيچ عنوان حاضر نبودم شيريني يا خرما يا حلوا كه به عنوان خيرات بودو بخورم...حتي نميدونستم كدوم سوره قرآن رو بايد برا مرده بخونم! ولي بعد از مرگ داييم، از اين رو به اون رو شدم. شب اولي كه اون به سرمنزل ابديش رفته بودو، خوب يادمه...همه دختر/پسرهاي خاله هام و داييهام، سر ِ خاكش مونديم...كلي قرآن خونديم تا صبح تنهاش نذاشتيم..چيزي كه خنده دار ِ اين بود كه من حتي به اين جور چيزها اعتقادي نداشتم.ولي وقتي قرآن ميخوندم، خودم آروم ميشدم...نميتونستم باور كنم كه داييم ديگه تموم شده، حس ميكردم اون هم داره به اندازه ما، شايدهم بيشتر زجر ميكشه...برا همينم با تمام وجودم براش قرآن ميخوندم.بله...اينطورياس...اونقدر همه چيز يه دفعه عوض شد كه يه مدتي به هرچي كه راجع به اون دنيا ميشنيدم اعتقاد پيدا كرده بودم، (دوست دارم شماها هم بدونين، ولي نه حالا)...باور ميكني اگه بگم آرزويي كه حاضر نبود پاشو تو گورستون بذاره، سال تحويل ِ سال ِ قبلو تو گورستون بود؟؟ نه فقط من، همه برادرام، همه خاله هام، همه فاميلم....عجب تاثير گذاره وقتي اونجا ميگي" يا مقلب القلوب و الابصار"...اونجاس كه ميفهمي دنيا خيلي بي ارزش تر از اونيه كه فكر ميكردي...وقتي به جاي خنده و بوسه دم ِ سال تحويل بزني زير گريه، ميفهمي مرگ يعني چي!!! مرگش نه تنها رو من، رو همه تاثير گذاشت...آخه جوون بود و سالم...همه پيش خودشون گفتن اگه مردن اينقدر سريع و راحت...پس ممكنه برا هر كدوممون اتفاق بيفته!...همه حساب كارشونو كردن...مثلا خود ِ من، نماز خون شدم(البته بودم ولي نه اينجوري) داييم هميشه بهم ميگفت: از من به تو نصيحت يا شايدم وصيت، تو زندگيت هر چيو كه از دست ميدي، مهم نيست..نمازتو نگه دار! بله..اينطوري شد كه آرزو خانوم قصه ما، شد يه مشتاق به حقايق اون دنيا و سرگذشت آدمها بعد از مرگ..اين آرزو خانوم قصه ما كه يه روزي از گلاب متنفر بود حالا خودش شده يكي از اونهايي كه افتخاره براشون سر ِ خاك دايي عباس گلاب بدن.!..اون آرزو خانوم كه سالي يه دفعه به زور، اونم به اصرار مامان ميرفت گورستون، الان يه ساله و نيم كه تمام عيدها و عذادارياشو تو گورستون گذرونده...همون آرزو خانومي كه بلد نبود به خوبي قرآن بخونه، الانه سوره "يس"و "فباي الا ربكما تکذبان" رو از بر كرده!!! اينقدر اين مرگ و (بعضي ديگه از اتفاقاي مسخره زندگيش ، كه شايد يه روزي اونا رو هم گفتم) تو ذهنش تاثير گذاشته كه حتي اسم وبلاگشو هم گذاشته گورستان! از اينجا به بعد ميخوام يه كمكي(نخوني komak، بخون kamak) وبلاگمو، گورستوني كنم....پس اگه دوست داري راجع به گورستون و مرگ و غم بدوني(جدی نگیر...شوخی بود..منو چه به مرگ!!!) من وضيفه""آخه زری واقعا تو از کجا فهمیدی وضیفه رو وظیفه مینویسن؟...تو آیکیوت حیف بیای دانشگاه ما!!!!) وظیفه دارم تا به تو بگم: " به گورستان خوش آمديد! " bye
+ چهارشنبه 26 بهمن1384 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
چند روز پيش، برادرم داشت به يه مجله قديمي نگاه ميكرد، كه يه تيكه كاغذ پاره شده پيدا كرد و گفت: "بيا اين مخ ِ كار ِ تو"......تو اون كاغذ كهنه اين شعر پاييني نوشته شده بود، شعر از شاعر ِ تواناي كشورمون،"فريدون مشيري" ست......خودم خيلي ازش خوشم اومد، برا همينم دلم نيومد شماها اونو نخونين: در پشت چارچرخه فروسوده اي، كسي خطي نوشته بود: _" من گشته ام نبود! تو ديگر نگرد.نيست! " اين آيه ملال در من هزار مرتبه تكرار گشت و گشت، چشمم براي اين همه سرگشتگي گريست. چون دوست در برابر خود مينشاندمش در عرصه بگوي و مگو مي كشاندمش: _ در جستجوي آب حياتي؟ در بيكران اين ظلمات آيا؟ در آرزوي رحم؟ عدالت؟ دنبال عشق؟ دوست؟ ما نيز گشته ايم، و آن"شيخ با چراغ همي گشت"... آيا تو نيز چون او،" انسانت آرزوست؟ " گر خسته اي بمان و اگر خواستي بدان، ما را تمام لذت هستي به جستجوست. پويندگي، تمامي معناي زندگيست. هرگز " نگرد، نيست! " سزاوار مرد نيست
يه جاي ِ شعر خيلي برام آشنا ميزد.... What about you?
تا اينكه اون يكي برادرم ، شب هنگام! كه خورشيد به سوي ِ مغرب زمين در حركت بود برا من familiarization به وجود آورد.....آره...حالا اگه اينيكي شعرو كه پايين نوشتم بخوني، خودت متوجه حرفم ميشي....
د ِي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر،
كز ديو و دد ممولم و انسانم آرزوست
گفتند يافت مي نشود،گشته ايم ما
گفت آنچه يافت مينشود، آنم آرزوست!
* اميدوارم خوشت اومده باشه،.. منظورشو خودت فهميدي ديگه.نه؟.....من كه نفهميدم!!!
*شاعر ِ اوليو من گفتم، اسم ِشاعر دومي رو اگه ميدوني بگو....![]()
* تو كلاس ِ" آشنايي با ادبيات معاصر ِ ايران"،شيدا در وصف فروغ گفت:" از اون آدمايي بوده كه دوست داشته سرش به ديوار بخوره نه به صرف اينكه ديگران بهش بگن عقب نشيني كنه..."دوست داشته خودش تجربه كنه"
من هم بعضي وقتها كه ميخوام لجبازي كنم با تجربه مخالف ميشم"يعني ميگم تجربه شما به درد من نميخوره، خودم بايد ياد بگيرم"...به نظر من آدمهايي تجربه رو قبول دارن كه خيلي بزدل هستن يا شايدم محتاط!....در هر صورت شعر اولي خيلي قشنگ بود ولي چرا نبايد حرف بقيه، نتيجه كار بقيه رو قبول كنيم؟(ميدونم، شايد يه جورايي منظور آقا فريدون اين نبوده باشه...خواستم يه بحث ديگه رو هم پيش بكشم(!) )
مگه استفاده از تجربه ديگران همين نيست؟
يه جا شنيدم: تجربه سنگدلترين معلمه چون قبل از اينكه درس بده، امتحان ميگيره!!(تكراري بود؟؟) من كه خودم از اينجور آدمام....از همونايي كه هميشه ميگن: بقيه گشتن، نبوده...من چرا بگردم!... تو چطور؟...آره، ميدونم، اين ميتونه نشونه تنبلي، بزدلي، خستگي و حتي نااميدي باشه!!! ولي مطمئن هستم كمتر آدمي وجود داره كه به اون شعر اولي عمل كنه! مگه نه؟....تو عمل ميكني؟ ...يا مثل من....؟!!!
در هر صورت از تجربه كردن ميترسم ولي خيلي هم دوسش دارم چون به نظر من" تجربه شانه اي است كه وقتي كچل ميشيم، زمان به دستمون ميده" (اينيكي ديگه تكراري نبود.مگه نه؟
اگه جرئتشو داري، خودت امتحانش كن..چون هرگز " نگرد، نيست " سزاوار مرد نيست!اگر هم نداري، بهتره كه ...!
يادنوشت1:
نميدونم دوازده بند ِ معروف ِ محتشم كاشاني رو در وصف عاشورا خوندي يا نه؟؟ ولي ميتونم به جرئت بگم اگه شعر دوست هستي و اونو نخوندي، نصف عمرت بر فناست!يادنوشت۲:
نميدونم كلمه اي به اسم يادنوشت داريم يا نه!...داريم؟ نداريم؟ نميدوني؟ اگه ميدوني بگو...يادنوشت۳:
من اگه writing رو بيفتم...خاك بر سر ميشم..پس 2a كن نيفتم..تشكر...اجرتون با امام حسينيادنوشت۴:
من مگه با شماها شوخي دارم؟ ميگم ماكسيما يعني ماكسيما ديگه..حالا اگه شما رفقاي گرام تمايل دارين يه آبي نفتيشو برام بخرين، چون اوني كه پاپا داده مشكيه...د ِپ ميشم وقتي سوارش ميشم.Take care
Bye
+ یکشنبه 23 بهمن1384 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
خيلي خنده دار نيست؟ فردا تولدشه، اونوقت با دوستاش رفتن قمصر!!!..مهم نيست، برا من كه خوب شد،..ميدوني چرا؟ آخه براش كادو نخريده بودم..نه اينكه نخواسته باشما….به جون خودش تازه يادم افتاده فردا تولدشه…دقيقا 22 بهمن….بله22 بهمن 1357!!!...قبلنا يكي بهش ميگفت: مهدي برو روز تولدتو عوض كن، فردا، پس فردا كه تو مملكت كاره اي شدي، بر ميگردن و ميگن:اين بچه انقلابه……..حالا ولي بهش ميگن: مهدي ببين اگه تاريخ تولدتو عوض نكني…اگه يه موقعي، خداي نكرده رژيم عوض بشه، تو از اون گروهايي هستي كه زود اعدام ميكننشون..(اين هم از مزيتهاي به دنيا اومدن تو روز 22 بهمن) يه دوستي دارم كه مثل مهدي ما 22 بهمن به دنيا اومده البته1364…نكته جالبش اينه كه برادرش هم دقيقا با من تو يه روز به دنيا اومده(منهاي سال تولد)....عجب!!!! خلاصه مطلب، آقاي محترم به جاي اينكه روز تولدشو بمونه خونه و خواهرشو شام ببره بيرون و زرنگي كنه از خواهرش كادو بگيره، پاشده رفته قمصر….اونم با كيا؟؟؟ اوه اوه اوه…..من نميدونم آقا مهدي، ديگه كه نيستي(پا نشي فردا بيايا! همونجا بمون. من برات كادو نگرفتم اينايي رو كه بالا گفتم، يه جورايي مخصوص خود برادرم بود...اينايي رو كه الان ميخوام بگم، عمومي ترن: اصلا چرا به هم ديگه كادو ميديم؟؟ "كادو" ....اصل اين كلمه مربوط ميشه به دوره ملانصرالدين،! اين آقا برا اينكه دل ِ خانومشو شاد كنه يه "كاه دان" به اون هديه ميكنه..كم كم اين لغت ميشه "كاه دون" و در طول سالين دراز به "كادو "تبديل ميشه....!!! اصولا آدما به هم ديگه كادو ميدن، تا به هم ثابت كنن همديگرو دوست دارن...تا به هم ثايت كنن به فكر هم هستن....به نظرم لزومي نداره ، كادو خيلي گرون باشه...چون يكي از اصول كادو دادن، شاد كردن آدماس...بارها شده كه من خودم با كادوهايي شاد شدم كه اصلا ارزش مادي نداشتن...خيليا رو هم با كادوهايي شاد كردم كه اصلا قابل ذكر كردن نيستن... آدما دو دسته هستن...: ^ دسته اول دوست دارن علنا به بقيه ثابت كنن كه دوسشون دارن، برا همينم تند تند كادو ميخرن...مثل داداشم...همه خوشحاليش اينه كه برا بقيه هديه بخره!!! خوب بقيه هم جلو اون معذب! ميشن..منكه جرئت ندارم يه چيز كوچولو برا اون يا خانومش يا پسرش ببرم..آخه خيلي رو اين چيزا حساسه ^ و اما دسته دوم، اونايي كه اصلا با كادو دادن و كادو گرفتن مخالفن..مثل يكي ديگه از برادرام...به تنها چيزي كه فكر كنم اهميت نميده هديه خريدنه!!....ترجيح ميده محبتشو يه جور ديگه نشون بده.... اصولا به نظر ِ من، آدم بايد ميانه رو باشه...چون بعضي وقتها دسته اول باعث ميشن تا آدم فكر كنه فقط با هديه ميشه محبتتو نشون بدي(اينا يه جورايي محبت رو ميخرن! من خودم عاشق كادو دادنم البته بيشتر دوست دارم كادو بگيرم...يه خاله اي دارم كه ميگه آرزو از اون آدمهاييه كه بقيه دوست دارن بِهِش كادو بدم...راست ميگه، از بس خوشحال ميشم....اين خيلي مهمه ها..ديدين بعضيا رو، وقتي بهشون هديه ميدي، يه جوري برخورد ميكنن كه آدم از زندگي سير ميشه؟ بابا جون، يكي نيست به يارو بگه اينو برا تو خريده...بخند، تشكر كن، طرف رو ببوس، باز ِش كن....اينگار نه اينگار...عين ِ..!.نشسته و نگاه ميكنه...اه اه...بيخود نيست ميگن كادو دادن و كادو گرفتن يه جورايي شعور اجتماعي آدما رو نشون ميده!! همينه... تو چطور؟ دوست داري كادو بدي يا بگيري؟
بيشتر چيزايي كه هديه گرفتمو داداشم بهم داده ولي اگه ليستي از هديه هامو بگم تو هم مثل من خندت ميگيره:
با ارزش ترين كادو: يه happy birthday كه سپهر كوجولوي عزيزم، به سختي پشت تلفن بهم گفت(آخه تازه ميتونست حرف بزنه!)
قشنگترين كادو: يه كيف پول چرمين كه مهدي بهم داده
مسخره ترين: يه پستونك ِ زرد رنگ كه پسر عموم تولد 15 سالگيم بهم داد...برگشت گفت: چشتو ببند، دهنتو باز كن..من ِ ساده دل فكر كردم شكلاته....وقتي همه خنديدن تازه فهميدم چي شده!!!
عكس اون لحظه رو دارم....!!!
غمناك ترين كادو: تبريك داييم برا قبولي دانشگاه ...همون شب برا هميشه از پيشمون رفت.
كاربردي ترين كادو: كتاب اصطلاحاتي كه زري امسال بهم داد....(حالا هي بگو 1500 كن، زريشو بيشترش كن)
گرون ترين كادو: ماكسيمايي كه بابام تولد 20 سالگيم بهم داد!!!![]()
......اگه فكر كني، شايد تو هم همچين ليستي از كادو ها رو پيدا كني...
* تاريخچه كاه دون رو خودم ابداع كردم
* اگه خواستي برا من كادو بخري يا عطر بخر يا گوشي موبايل
* مهدي، تولدت مبارك![]()
* عجب ماهيه بهمن....اين سومين تبريك ِ كه تو اين ماه ميگم!!!
* خواستم يه عكس خوشگل هم بذارم، ديدم الانس كه ديگه فحشم بدين.
* طولاني شد........so sorry!
Take care
Bye
+ جمعه 21 بهمن1384 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
بچگيام حاليم نميشد، ولي خوشحال بودم كه دخترم...مامانم هميشه ميگفت: آرزو بچه اول و آخر منه، تك دختري بودم كه بعد از سه تا پسر به دنيا اومده بود....عجب زندگي اي بود!! برادر بزرگترم(داداشم) بيست سال با من فاصله سني داره...يه زماني(قبل از ازدواجش) مثل پدرم بود...خيلي بهم لطف داشت...بهترين چيز زندگيمو اون برام تهيه كرده..._يه آلبوم عكس كه حدودا 100-150 تايي عكس از دوران ِ بچگيمه..._.عكسها تنها چيزاي خوبين كه از بچگيم موندن! ..دستش درد نكنه....ولي وقتي بزرگتر شدم، ديگه از اينكه دختر بودم راضي نبودم.نه...نميشه گفت راضي نبودم، از دختر بودن خسته شده بودم....يه مدتي همش فكر ميكردم چرا پسرها بايد اين همه آزادي داشته باشن ولي دخترها از همه چيز محروم باشن؟....چرا پسرها ميتونن هر وقت كه ميخوان از خونه برن بيرون، تا هر وقت كه ميخوان بيرون باشن، هرجا كه ميخوان، با هركي كه دوست دارن برن؟و.....؟ ولي وقتي تو بخواي يه بار، فقط يه بار خارج از برنامه رفتار كني، بايد به هزاران سوال جواب بدي......مثلا: كجا ميري؟ با كي ميري؟ چرا ميري؟ تا كِي ميموني؟ كِي برميگردي؟ ..آخر سرهم ميگن: اصلا رفتني نداره... خلاصه، اينا هميشه برام سوال بوده، هنوزم يه جورايي هست.!!!..چرا؟؟ ..خودم خوب ميدونم سوالام جواب ندارن...شايد بحثم تكراري باشه..ولي اگه شماي خواننده ي من ، يه مرد باشي...شايد بتوني بهتر كمكم كني و اگه خانوم باشي قطعا ميتوني حرفمو بهتر بفهمي!!! الانه كه بزرگتر شدم، شكل سوالام فرق كردن...ديگه به تبعيضا نگاه نميكنم، به توجيهاتي كه در پي ِ تبعيضا ميان، توجه دارم!..نكته جالبش اينه كه اغلب اين توجيهات از طرف ِ آقايونه....!!! بعضياش كه آخر خندس: زنها ناقص العقلن! خانوما احساساتين! خانوما وابستن! ...آره؟ يه بار يكي(زن داداشم) يه حرف قشنگي بهم زد روشنفکرترين مردا، از عوامترينشون مردسالارترن، چون مردها در نگاهشون به زنها دو دسته هستن...هر دو دسته به زن به چشم ِ يه جنس ِ خيلي با ارزش نگاه ميكنن..دسته اول نميخوان اين جنس ِ با ارزشو به بقيه نشون بدن(خودخواهن) و دسته دوم دلشون ميخواد اين جنس ِ ارزشمندو به رخ ِ همه بكشن!"... خوب كه فكر كني ميبيني همين طوره!!![]()
زري يه حرفي تو كامنتاي پايين زد كه من فهميدم خوب نگرفته چي ميگم...من ميگم دينمون راهو باز كرده برا اينكه عرفمون خيلي چيزا رو قبول كنه، بدون اينكه حتي معنيه اونا رو بدونه....من ميگم خيلي از گفته هاي دينمون برا الان نيست، برا اون موقعهاس كه عرباي بي فرهنگ، دخترها رو زنده به گور ميكردن.....آره، اين چيزا هميشه، همه جا بوده...مگه نه اينكه بالاخره يه عده اي پيدا شدن و فمينيسم رو به وجود آوردن؟....(كه ترجمه شد:فمينيسم يعنی انعطاف نشان دادن به زنان!) ...پس هميشه اين بحوث بوده..ميدونم...ولي دين ما سنگ ِ تموم گذاشته!!!........فقط يه مورد خيلي ساده رو ميگم:
در آيين مسيح هيچ مردي حق نداره، همزمان با بيش از يك زن پيمان همسري داشته باشه!! زرتشتيا كه ميگن: ازدواج فقط يه بار..(حتي طلاق هم ندارن!!!) اسلام ميفرمايد: چهار زن عقدي و هرچند تا كه دلت ميخواد صيغه!!!!........
خلاصه، جونم بگه براتون، همه اينا باعث شده بود كه يه مدتي دلم نخواد دختر باشم....! وقتي ميديدم پسرها اين همه آزادن! اين همه راحتن! اين همه شادن.....(به كسي نگيا، ولي بهشون حسادت ميكردم!)...تا اينكه بزرگ شدم.......ديدم نه بابا، از اون خبرام نيست، مردها به زنها وابستن، اونم چه جوري!!!!! عمرا بتونن بدون ماها زندگي كنن...يه بارهم يه جمله اي شنيدم كه ميگفت "زني كه نهايت تلالش اينست كه مثل مردها بشود، بلند همت نيست."
تازشم يه كم كه فكر كردم متوجه شدم بدبخت تر از مردها، موجود رو اين كره خاكي نداريم(ببخشيدا...جون ِ آرزو به دل نگير، شوخي بود!!!!)....ميدوني چرا؟؟؟ نه؟ نميدوني؟ ميدووووووووني...آخه بايد بتونن با ماها سر sar كنن!!!!!
* درسته كه دختر بودن، خيلي جاها محروميت مياره!
* درسته كه دخترها 1001 درد جسمي و حتي روحي رو تحمل ميكنن كه مردها حتي نميتونن تصورشو كنن!!
* درسته كه همه جا به صرف زن بودن، حقمونو ندادن(البته به جز وروديا كه آقايون سريع ميگن: خانوما مقدمن)!
~~~ولي....ولي....من كه حتي حاضر نيستم، يه لحظه، فقط يه لحظه، روحيه لطيفمو، بدن ِ نحيفمو، حس ِ حساسمو با تمامي مردها و حسهاي مردونه و كلمه هاي مردونگي! عوض كنم~~~

^ اينجا كسي هست كه کتاب ارزشمند ِ "قانون قوه باه" تاليف دانشمند ارجمند، محمد ابراهيم آوازه (رضوی) که محقق و طبيب طب اسلامی و عضو موسسهی تحقيقات حجامت ايران هستن رو خونده باشه؟؟
اگه نخوندي، ضرر نميكني بخونيش......آخر خندس.....آخرشه(كاشوني بخون)
^ بعضي از مطالب ذكر شده اين پست و پست ِ قبلي، صرفا بياناتي بودن كه شنيده بودم....عقيده شخصيه خودم نبودن.
^ به دل نگيري.....ولي روش فكر كن...!!!!
^ شانس بيارين د يگه هوس نكنم قسمت سوم فمينيسم رو up كنم!!!!
![]()
Take care
bye
+ دوشنبه 17 بهمن1384 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
دو ماه ديگه مونده بود تا كوچولوش به دنيا بياد كه يه دفعه، يه شب ِ زمستوني بهش خبر دادن پدربچش مرده!!! بچه الان 4 سالشه، امروز اومده بودن خونمون..نميدونم چرا وقتي به خودش نگاه كردم يه دفعه قلبم ريخت پايين....جوون و خوشگله...بعد از فوت شوهرش، قبل از به دنيا اومدن ِ بچش، ديوونه شده بود...ديوونه. ولي كم كم عادت كرد..خودشو عادت داد...خدا كمكش كرد..نميدونم....نميدونم، بعضي وقتها تو كاراي خدا ميمونم...شايد كفر باشه ولي چرا با بعضيا اينطوري رفتار ميكنه؟...مهم نيست اگر هم كفره ميخوام بگم!! مگه نه اينكه بخشندس؟ پس چرا يه پدر، يه شوهرو به زن و بچش نبخشيد؟...اينا رو همه بهونه كردم چون دلم خيلي برا داييم تنگ شده...خيلي...به اون دختره كه نگاه كردم پيش ِ خودم گفتم بازهم خوش به حال زن داييم كه حداقل 15 سال با داييم زندگي كرد، با داييم عشق كرد، با داييم زندگي ساخت...حداقل بچه هاش پدرو ديدن....ولي چه فايده؟؟؟ چي از زندگيش مونده؟ يه قبر كه هر شب جمعه دلشو خوش ميكنه و مياد تا فاتحه بخونه...ميگه: خدا خواسته!!!! خدا ؟؟ درسته كه داييم رفت زير خاك. ولي من ميدونم زندگي زنش با رفتن ِ اون دود شد و رفت هوا...از اون زن و شوهرايي بودن كه عاشق هم بودن، بيشتر داييم عاشق ِ زنش بود...داييم بي خبر رفت...دو سال قبل وقتي اسممو تو روزنامه ديده بود، زنگ زد و بهم تبريك گفت، گفت فردا شب ميام خونتون تا بهم سور بدي!!! همون شب رفت مسافرت و هنوزم كه هنوزه منتظرشم تا بياد و بهش سور بدم.... ولي حرف امروزم بحث ِ دلتنگي نيست...حرف بي عدالتيه، حرف بي انصافيه...امروز كه با زري حرف ميزديم يه حرفي زد، گفت: آرزو خيلي سخته ها، تا آخر عمرت بخواي تنها زندگي كني...آره. واقعا سخته..اونم برا يه زن! ميتوني فكرشو كني تا آخر عمرت بخواي با خاطره يه عشق زندگي كني؟ فقط با حس ِ محبت، با حس ِ نوازش ؟....اينا رو نميگم تا تو رو ناراحت كنم..تو حتي زن دايي منو نميشناسي كه اگه ميشناختي به من حق ميدادي....اينا رو گفتم تا بگم درسته كه يه بيوه بدبخت ترين آدم روي اين كره خاكي ِ بي ارزشه، ولي چرا دينمون ، نه، عرفمون اينقدر سنگدلي ميكنه؟؟...چرا به محض اينكه يه مردي زنشو از دست ميده همه ميگن: برا مرد سخته تنهايي زندگي كنه؟ ولي هيچكي نميگه: زن ِ بيچاره، نبايد تنها بمونه....صرف ِ اينكه آقايون مرد تشريف دارن بايد سواستفاده كنن؟ (با عرض پوزش به تمام آقايون خواننده....)..يه بار شنيدم يكي ميگفت:"درد زن از دست دادن مثل درد ِ آرنج ِ!!! خيلي شديده ولي زود فرامش ميشه!!! " آره ؟؟
چرا يه WIDOW بايد خودشو به پاي بچه هاش پير كنه؟ ولي يهWIDOWER نبايد خودشو به پاي بچه هاش بريزه؟؟؟
اگه تو نميدوني، من ميدونم....چون دين ما به مردها 1001 حق داده كه تمام اونا برا خانوما حرومه...باباجون ِ من يكي نيست بياد و بگه، اون موقع كه پيغمبر ِ ما فرمودند: چهار تا زن عقدي و چهل صيغه حلال ِ هر مردي، 1400 سال پيش بود....پس اين احكام ثانويه به درد ِ كِي ميخورن؟؟
من ميدونم، مردا نميتونن بدون زنه
حرفام هنوز تموم نشدن ،از پست ايندفعم، خودم زياد خوشم نيومد....ميدونم، يه جوري بود....پس بهتره بگم :
اين قسمت ادامه دارد.....
... to be continue
take care
bye
+ شنبه 15 بهمن1384 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
تولدت مبارك
+ پنجشنبه 13 بهمن1384 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن
دقيقا يادم نيست كِي بود، ولي ميدونم دبيرستاني بودم....دبير معارفمون( باز هم يادم نيست سر ِ چه مبحثي از كتاب)، ولي برگشت و گفت: يه آخوندي تو قم هست(البته اونموقع اسم اون آخوندو هم گفت) كه با نگاه كردن به چهره آدما ميتونه بگه طرف چه جور آدميه!....دبيرمون داشت توضيح ميداد صورت مهم نيست بلكه سيرت ِ كه مهمه...ميگفت اون آخونده ديگه به راحتي به كسي نگاه نميكنه چون تواناييه اينو داره كه ذات حيووني آدما رو ببينه..!!!! من اون موقع به اين جور چيزا اصلا اعتقاد نداشتم..الان هم نميتونم بگم اعتقاد دارم يا نه! چون هيچ اطلاعاتي در اين زمينه ندارم..(من هرچيو كه علم تاييد كنه، قبول ميكنم..ولي با خرافات و اعتقادهاي كوركورانه مذهبي مخالفم).ولي چند وقت پيش تو يه مجله علمي عكسهايي ديدم كه متعجبم كرد، به گفته دانشمندان، علت اينكه بعضي مواقع از نشتن در كنار ِ بعضي افراد و يا حتي رو به رو شدن با آنها خودداري ميكنيم، وجود همين هاله ها در اطراف افراد ميباشد..اين هاله ها حاوي بار مغناطيسي به ميزان معين هستند و دقيقا مانند خاصيت آهن ربايي عمل ميكنند...بدين معنا كه اگر اين هاله ها با يكديگر در يك راستا قرار گيرند، حس تمايل و يا حتي علاقه در ميان افراد به وجود ميايد و اگر اين هاله ها با يكديگر در كشمكش باشند، افراد از تماس با يكديگر بيزار ميشوند!...."![]()
عكسها از هاله هاي موجود به دور هر فرد گرفته شده بودن. اين عكسها براي توضيح مطالب ذكر شده تو مجله اومده بودن:....
حالا من تو فكر فرو رفتم، كه آيا واقعا دبير معارفمون راست ميگفت؟؟ يا مثل خيلي ديگه از حرفاي مسخره و چرت و پرتي كه نميدونم از كجا مياورد، داشت وقت كلاسو ميگذروند؟؟!!!
به نظر شما ميشه اين واقعيت داشته باشه ؟
يعني واقعا افرادي هستن كه وقتي نگامون ميكنن، بفهمن چه جور آدمي هستيم؟
من كه نميتونم باور كنم! تو چي ؟؟
ولي اگه واقعيت داشته باشه،.. اگه اين امكان وجود داشته باشه...من يكي ديگه از خونه بيرون نميرم
..آره جون ِ تو...نميرم!!!
بعضي وقتها كه من و زري يه فكر پستانه(pastaaneh) تو ذهنمون جرقه ميزنه، هر دومون سريع به هم نگاه ميكنيم، انگار هاله دورمون ما رو به هم جذب ميكنه....
بعضي وقتاهم كه زري ميخواد يه بلايي سرم(نخوني serom بخون saram) بياره، يه جوري نگام ميكنه و چشاش و ابروهاشو تو هم فرو ميكنه كه وقتي از من ميپرسه: آرزو تو به من اعتماد نداري؟؟
من ديگه نميتونم چيزي بگم ، فقط ميگم: ببينمت، چرا، چرا، به تو اعتماد نداشته باشم، چي كار كنم؟....فكر كنم اين حس هم مربوط ميشه به وجود ِ هاله در اطرافمون!!!
ميگما اگه دانشمندايي كه به اين نتايج در ضمينه هاله دور آدما رسيدن، بفهمن من چه جوري از تحقيقاتشون تو وبلاگم استفاده كردم، احتمالا قيد دانش و دانشمنديو بزنن و برن طرف كشف موجودات فوق الدانشي، مثل من!!! نه زري ؟ يا شايد هم احتمالا تو!!!
حالا اگه ميخواي هاله دور ِ من با هاله دور ِ تو، توو يه راستا قرار بگيره، لطف كن و برا سلامتيه هاله من، يه فاتحه قرائت كن.
``` امسال چقدر زود محرم شد...باورم نميشه يه سال ِ ديگه محرمو بدون ِ حضور ِ گرم ِ تو بايد سر كنيم...دلم برات تنگ شده..دل ِ هممون برات تنگ شده....
جات خيلي خاليه....خيلي...خيلي...
يعني الان كجايي ؟؟
Take care
bye
+ سه شنبه 11 بهمن1384 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
كوچولو كه بودم، يه بار رفتيم مسافرت. گرگان، جايي كه برادرم درس ميخوند...تو راه كلي داداشم از گرگاي گرگان و پسرهاي صاحبخونش كه مثل گرگ بودن گفت! قبل از اينكه برسيم، هزار بار از شدت ترس آرزوي برگشتن ميكردم!.....بماند كه خيلي خوش گذشت ولي يه اتفاقايي افتاد كه هنوزم تو ذهنم مونده....مثلا: رفتيم پارك، از سرسره افتادم برا اينكه گريه نكنم برادرام گفتن قايم موشك بازي كنيم، تو پارك گم شدم..پليس پارك پيدام كرد و منو تحويل برادرام كه فقط 2 متر باهاشون فاصله داشتم داد....از اون مهمتر وقتي سوار تاكسي شديم تا من ِ بيچاره زخمي ِ گم شده رو ببرن خونه، يه دفعه يه موتوري پيچيد جلوي تاكسي و... راننده پاشو گذاشتن رو ترمز همان و من با سر تو صندلي ِ جلو رفتن همان، اصل آپ ِ ايندفعه منم از همينجا شروع ميشه...يكي از دندوناي رديف ِ بالام خورد و خاكشير شد(ديدين، تا سه نشه، بازي نشه!).. همه اينا رو گفتم تا بگم تو دهنم يه دندوني هست كه يه جورايي شكلش با بقيه دندونام فرق داره، شكلش طبيعيه ولي محل ِ حضورش از بقيه دندونام بالاتره. خوشبختانه گوشه بالاي دهنمه و زياد تو ديد نيست...خودم دوسش دارم چون يه جورايي تك ِِ. يه بار هم برا همين يه دونه رفتم دندونپزشكي(اون موقع ها كه ارتوپدي! مد شده بود) ولي دكتره خندش گرفت و گفت: خانوم اين كه به شما كاري نداره، بيخيالش.(دندونپزشك اين حرفو بزنه و از پولش بگذره خيليه!!!) ولي بقيه دندونام تقريبا بي نقصن، ميتونم بگم از 9 سالگي تا الان شبي نبوده كه به خاطر ِ تنبلي مسواك نزده باشم، مگه اينكه خمير دندونم تموم شده باشه(آخه هر شب مامي ميگه: عزيزم مسواكتو بزن، بيا به پاپا شب به خير بگو!!! ولي خداييش دندون تو چهره خيلي تاثير ميذاره، ديدين اونايي كه دندوناي كثيف دارن! به سختي ميخندن، يه بار يه ضرب المثل انگليسي شنيدم كه ميگفت: دختري كه دندانهاي قشنگي دارد، محال است لطيفه اي را نگيرد. دندوناي من عاليه ِ عالي نيست ولي بدك هم نيستن...تو چي ؟؟ دندونات چه جورين؟ از اون مدلايي هستن كه با خوردن يه تيكه لواشك داد ِت ميره هوا ؟ يا از اون تانكهايي كه حتي وقتي باهاشون فندق ميشكني، آخ نميگن؟ به هر حال از من گفتن بود اگه دختري، خيلي به دندونات برس، اگر هم پسري باز هم به دندونات برس...لازمت ميشن!!! درسته كه ميگن دندونيو كه درد ميكنه بايد كشيد و دور انداخت ولي اگه بندازيش دور، ديگه دندون نداريا...نگي نگفتي در آخر لازم ميدونم فوايد داشتن دندوناي ِ خوبو بگم:
.با دهن پر از خون رفتيم خونه و از اون روز به بعد ديگه هوس پارك رفتن به سرم نزد!
)..تازگيا كه عاقل شدم و دندوناي عقلم دراومدن، تصميم دارم كه بكشمشون آخه ميگن اضافن و جاي بقيه دندونامو تنگ ميكنن ولي از شدت ترس جرئت ندارم برم سراغ دندونپزشك(مهديمون پدرش در اومد تا چند تا دندونشو كشيد، عصب كشي كرد و از شر ِ درد ِ دندون راحت شد)
.
2_ هر چيو كه خواستي ميتوني راحت بجوي.
3_ به راحتي ميتوني هركيو كه خواستي دندون بگيري ( اين شماره به افراد زير 9 سال توصيه ميشه!).
4_ هر كي سر به سرت گذاشت و شيطوني كرد ، راحت ميتوني بخوريش ( اينيكي برا افراد بالاي 20 سال مناسب ميباشد!)
.
5_ وقتي از دست استاداتون عصباني شدي، ميتوني دندوناتو محكم به هم فشار بدي.![]()
*چند توصيه دندون پزشكي
2_ خمير دندونتو هم مرتب عوض كن، چون در غير اينصورت ميكروبها نسبت به اون مفاومت پيدا ميكنن.
3_ حتما ار نخ دندون استفاده كن
4_ وقتي يه چيز سرد خوردي، بعدش يه چيز داغ نخور
ديدين وبلاگم مفيد و به درد بخوره!!! ديدين ؟؟؟ حالا با اين همه ويژگي ِ خوبي كه برات گفتم پاشو برو سريع دندوناتو مسواك بزن.
اه سوتی دوم رو هم دادم!!! اورتوپدی نبود... فکر می کنم اورتودنسی بود.. آره؟
Take care
bye
+ یکشنبه 9 بهمن1384 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
"من دوست دارم در آينده دكترا شوم. دكترا همان دكتري نيست. دكترا از دكتري بالاتر است. رشته ي دكتري فقط پزشكي! ست ولي رشته ي دكترا همه رشته هاست!! مثلا رشته دكترا پرستاري هم هست، رشته دكترا بنايي هم هست...اجازه آقا، رشته دكترا حتي معلمي هم هست....پدرمان ديشب گفت در كشور ِ ما رشته دكترا حرف اول را ميزند!!.........................." متن بالا انشاي يه شاگرد سوم دبستان بوده كه الان خودش داره برا دكترا درس ميخونه! اين آقاي دكترا همكلاسي يكي از برادرامه....ديشب تا صبح به اين انشا خنديديم، اونقدر خنديديم تا بالاخره باباي عصباني اومد تو اتاقم و گفت: تمومش كنين نكته جالبش اينه كه وقتي انشاي اين آقا تموم شده، معلم رو كرده به برادر من كه فلاني بيا انشاتو بخون..مهدي ِ بيچاره كه مثل بقيه شاگردا كاملا با مبحث دكترا و دكتري گيج شده بوه، از اونجايي كه انشاي خودش در رابطه با رشته دكتري بوده، برا اينكه قات نزنه موقع خوندن به جاي كلمه دكتر، از واژه پزشك استفاده ميكرده!!....ولي آخر انشا كه جو گير بوده، يه جايي ميگه دكتر، و چون ديگه كار از كار گذشته بوده ميگه: اجازه آقا! ما فكر كنيم باباي ِ ما هم مثل باباي ِ ياسر ميخواد ما دكترا بشيم( آدم هيچ وقت نميخواد جلو رقيبش كم بياره!!!) حالا من نميدونم، شايدم ميخواد دكتر بشيم..اجازه آقا؟ بريم دفتر زنگ بزنيم از بابامون بپرسيم؟؟ معلم: مگه تو از بابات پرسيدي دوست داري چه كاره بشي ؟ مهدي: اجازه آقا، نه....ولي ياسر از باباش پرسيده... خودش گفت، وگرنه باباي ما ميگفت ما بريم فوق دكترا بشيم!!! بعد از اون همه سال، وقتي مهدي و ياسر به هم ميرسن..هنوزم ميگن: دكترا از دكتري بالاتر است!!! من موندم اون معلمه چه طوري برا اين بچه توضيح نداده كه دكترا رشته نيست...تازه آقا ياسر ميگفت: انشامو كه خوندم، معلم سينشو صاف كرد و گفت: آقاي فلاني، من يه برادر دارم كه مهندسه...دكترا از مهندسيم بالاتره؟ ياسر هم با كلي افتخار( حالا اينگار خودش دكترا خونده!) بر ميگرده و ميگه: بله آقا..بالاتره.(معلم هم كلي تو دلش خنديده همه اينارو گفتم تا خودتو به ياد همين انشاي معروف بندازم:"دوست داريد در آينده چه كاره شويد؟" تو چي نوشتي اون موقع؟ آره، خود ِ تو...نه با بغليت نيستم...خود ِ خودت. همون كاره شدي يا نه ؟ من كه اون روز اومدم خونه و كلي شغلو نوشتم رو كاغذ..آخر ِ سر پرسيدم: دكتري بهتره يا معلمي يا پرستاري؟ بابام گفت: دكتري...تك دخترم بايد دكتر بشه مامانم گفت: هر كدومو كه خودت دوست داري داداشم(منظورم برادر بزرگترس، اوناي ديگه اسم دارن) گفت: برا دختر فقط معلمي.. من هم هاج و واج عجب سرگذشتي دارن اين آدما!!! ولي خودمونيما دكترا يه چيز ِ ديگس!!....ببينم بازهم جرئت داري بگي من واسه دكترا بخونم يا نه؟(اين سوال سفارشي برا يكي بود، خودش بهم جواب بده....باشه؟ ترم قديمي تموم شد و ترم جديد هنوز شروع نشده، كلي سوتياي جذاب داريم كه حتما من و زري براتون تو "اين دو تا دختره" ميگيم، تا اون موقع خوش باشين. با این امتحانای درخشان من که حتما دكترا میشم!!! همینطوری بگم: مزخرف تر از تبخال چي داريم تو دنيا؟؟؟ Take care bye![]()
![]()
)
، يادم نيست دوست داشتم چه كاره بشم، ولي عمرا فكر ميكردم كه يه روزي translator بشم!!!!.....هيچ وقت..never
)![]()
+ پنجشنبه 6 بهمن1384 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است ، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم !
در اينصورت كره زمين مانند فردي 46 ساله خواهد بود! بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي گذرد و... .
هيچ اطلاعي در مورد هفت سال ِ اول اين فرد وجود ندارد و در باره ي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده اي داريم !
اما اين را ميدانيم كه در سن 42 سالگي ، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند.اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود ! يعني زمين آنها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد !.
در اوايل هفته ي پيش ميمون هاي آدم نما به آدمهاي ميمون نما تبديل شدند! و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت .
انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!!
حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره ي 46 ساله آورده است !!!
او طي 40 دقيقه ي بيولوژيكي از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است .
او خودش را به نسبتهاي سرسام آوري زياد كرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است!سوختهاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است!
و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حمله ي برق آسا نگاه مي كند!!!!!!!!!!!!
+ یکشنبه 2 بهمن1384 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |