تبليغاتX
بـ‌ه گـ ــ‌ورسـ ـتـ ـان خـــ‌وش آمـدیـد

                            

مثل شمع ِ نيمه جون، داره ميسوزه تنم

كسي باور نداره اين تن ِ خسته منم

 

خيره مونده به افق، چشم انتظار من

همزبون ِ شعله هاس، داد من، هوار من

 

Image hosting by TinyPic

+ جمعه 30 دی1384 ---- ‌ایـ ـ‌زد بـانـ ـ‌وی گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن


حدودا 2 سال و نيمي ميشد كه بچه ميخواستن ولي خدا اين رحمت رو نصيبشون نميكرد، كلي نذر و نياز كردن، كلي معالجه كردن....تا اينكه يه دكتر عاليو پيدا كردن كه به كمكش اعتقاد داشتن، بعد از چندين سري معالجه دكتر كه از نتيجه كارش مطمئن بود، خانومو فرستاد تست...اون خانوم ولي ناميد، وقتي جواب آزمايشو گرفت بدون اينكه اونو به دكترش نشون بده، از اونجايي كه خودش ليسانس زبان انگليسي داشت، شروع به تجزيه و تحليل آزمايش كرد و با ديدن كلمهnegative   به معني منفي، به مدت دو ماه پيش دكترش نرفت ولي به اصرار شوهرش كه با دكتر در ارتباط بود به خوردن داروهاش ادامه داد....بعد از اون مدت طولاني كم كم تو وضعش تغييراتي پيدا شد...سرگيجه، تپش قلب، حالت تهوع....ايندفعه ديگه از ترسش رفت سراغ دكتر و وقتي دكتر همون آزمايشو ديد، گفت: خانوم شما ميتونيد عليه اين آزمايشگاه و كسي كه جواب اونو بهتون اعلام كرده شكايت كنيد، شما الان 2 ماهه كه حامله هستين ........!!!

ولي خدا بهشون لطف كرد كه اون داروها از اون مدلهايي نبودن كه رو رشد نوزاد تاثير داشته باشن، فقط بعد از 9 ماه، هرچي صبر كردن اون كوچولو به دنيا نيومد تا همون دكتر مهربون، آقا كوجولوي تنبل قصه ما رو به زور به دنيا آورد.

Image hosting by TinyPic

امروز 4 سال از اون ماجرا ميگذره، وقتي برا اولين بار مادره زنگ زد و گفت: آرزو داري عمه ميشي، من و اون با هم گريه كرديم...(مثل فيلم هنديا).....اون روزا برا من مثل خواهر بود، ميدونستم حضور اين بچه كلي رو زندگيشون تاثير ميذاشت، كلي به هم ديگه نزديكشون ميكرد، حيف بود اگه اين موجود مهربون نميتونست مادر بشه، به نظرم بهترين مادريه كه تا حالا ديدم.

بعضي وقتها كه پشت تلفن گريه ميكنه ميگه :آلزو عمه! مگه دوشم ندالي؟ دلم بلات تنگ شده، بيا خونمون...كلي جوگير ميشم و كلي اعصاب همه رو خورد ميكنم ولي ميدونم اگه من همبازيش نيستم، بهترين مادر دنيا رو داره. با اينكه تو اين 4 سال حتي 4 ماه هم اون كوچولو رو نديدم، بايد اقرار كنم بعد از تولدش كمتر بچه اي رو تونستم مثل سابق بغل گيرم و ببوسم.

يه بار پدرش بر گشت جلو همه وقتي كه سپهرو تو بغلم فشار ميدادم، گفت آرزو تنها كسيه كه به اندازه مريم سپهرو دوست داره، مريم اون موقع ناراحت به نظر رسيد ولي همون شب يه چيزي بهم گفت كه بند بند بدنمو لرزوند. تا عمه نشي نميفهمي چي ميگم،... من از عمه هام بدم نمياد،! ميگن هميشه همينطوريه: عمه بچه هاي برادرشو خيلي دوست داره، ولي بچه برادر از عمه بيذاره...تازه هرچي فحش تو دنيا هست نصيب عمه ها ميشه....حيووني عمه ها!(البته اين خودش فلسفه داره: گفته ميشه هركي مادره آدمو !...بايد خواهرشو...!!)

 

به هر حال، ايندفعه اومدم تا بگم: اگه يه موجود بعد از مادرم تو دنيا باشه كه به خاطرش حاضر باشم جونمو بدم، اون سپهره...امشب، شب تولدشه و من طبق معمول پيشش نيستم تا از نزديك به قول خودش محكم ببوسمش ولي از همينجا ميخوام بهش بگم: تولدت مبارك...ايشاالله كه 1200 سال زير سايه مامان مهربونت و باباي بامرامت زندگي كني...وقتي برا اولين بار اومدي پيشمون، من با تاخير ديدمت...حالا بعد از 4 سال، بازم با تاخير ميام كه ببينمت...

دوست دارم، دوست دارم، زياد ِ زياد 2 تا.....نه نه زياد ِ زياد ِ زياد، 3 تا

 

نكته:شايد تو همچين گورستوني نبايد به كسي برا تولدش تبريك بگم! ولي هر تولدي يه جورايي مرگه!

 

take care

+ پنجشنبه 29 دی1384 ---- ‌ایـ ـ‌زد بـانـ ـ‌وی گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن |


چقدر سخته عيد باشه ولي تو مجبور باشي تو خونه بموني و simple poem بخوني،خر بزني، تا درستو نيفتي....اونم وقتي يه زن داداش ِ سادات ِ با مرام ِ با ايمون ِ مسلمون(صفات ذكر شده در رابطه مستقيم با عيد غدير بيان شدن)  داشته باشي كه يه جاي ديگه زندگي ميكنه و همه خونوادت قراره كه به همين مناسبت به اضافه تولد پسر اون خانوم تشريف ببرن اونجا.

 

بچگيام نميدونستم سيد بودن يعني چي؟ الان ولي يه چيزايي ياد گرفتم :

1-  ميدونم اونايي كه فاميليشون با مير شروع ميشه حتما سيدن..مثلا: ميرآفتاب، ميرشاه ولد، ميرx

2-  ياد گرفتم به سيدها صدقه نميشه ياد مگه اينكه اون سيد بيچاره تو راه مونده باشه!!!البته اينو به لطف زري سادات فهميدم چون هر وقت بخواد پول زور از ما بگيره، ميگه بچه ها ببينين من تو راه موندم

3- ياد گرفتم نفرين معروف سيدا يه جمله بيشتر نيست: دعا ميكنم جدم سوسكت كنه

4- فهميدم هركي سيده، كليه اماما هم مثل پسرعموهاش حساب ميشن(اينو هم زري سادات ميگه)

***خودمونيم كلي راجع به اسياديد(جمع:سيد) چيز ياد گرفتم***

 

چند دقيقه پيش تو وب يكي خوندم كه نوشته بود:(هنوز نفهميدم فلسفشو....اختصاص اين روز به سيدا رو ميگم) در جواب اين عزيز بايد بگم هرچند من معارفم زياد خوب نيست ولي حس ميكنم اين يه جورايي بايد با اون جمله كه ميگفت اگر ماه را در دست راست من و خورشيد را در دست چپم قرار دهند، محال است از ياري محمد دست بردارم، در رابطه باشه.

 

بعدم تا وقت هست از همين تريبون اعلام كنم: زهرا كاشوني سادات فرداا ميام خونتون....عيدي ِ زور ِ من يادت نره.

*مريم سادات جونم خيلي دلم برات تنگ شده، معذرت كه نميشه بيام ديدنت...

 

مريم ، زهرا عيدتون مبارك

 

Image hosting by TinyPic

 

اوه اوه اوه ....همين الان معلم دينيمون زنگ زد و گفت اون جمله رو اشتباهي به عرضتون رسوندم منضورم اين يكي بوده: من كنت مولاه فهذا علي مولاه....عجب سوتيي دادما !!!! اشتاه تايپي بوده

 

take care

 

+ چهارشنبه 28 دی1384 ---- ‌ایـ ـ‌زد بـانـ ـ‌وی گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن |


اون شب بدترين شب عمرم بود...

به حدي ترسيده بودم كه حتي همين الانم داره فكرش تنمو ميلرزونه...

نميدونم چه طور بودم!؟...زنده يا مرده؟..حس ميكردم زندم ولي....

... يه بار ديگم اينطوري شده بودم، اون موقع كه برا اولين بار فهميدم عمل قلب باز  (زري!! هستي؟) يعني چي، به محض اينكه مامانمو اونطوري ديدم، ديگه نفهميدم چي شد...به مدت 2،3 دقيقه ميفهميدم اوناييكه دور و برمن دارن چي ميگن....

يكي گفت:ترسيده...

اون يكي گفت:فشارش افتاده....اونارو ميديدم ولي نميتونستم تكون بخورم...

يه دفعه يكي ديگشون گفت: نگاه كنين،داره هوش مياد......(خوشحال شدم!)

اينجاها بود كه من از يه تونل سفيد و پر از نور(همونايي كه تو فيلماي تخيلي ديديم)، با يه صداي وحشتناك اومدم بيرون،....تو اورژانس همون بيمارستاني بودم كه مامانم بستري شده بود.... بهم گفتن حدودا 20 دقيقه بي هوش بودم، به حدي وحشت كرده بودم كه به محض ديدن پدرم، زدم زير گريه...كلي بهم خنديدن، ولي من داشتم از شدت ترس، جا ميزدم....

 

....برگرديم همون سكانس اول....

حس اون شبم فراتر از ترس بود، ميدونستم تنهام،هيچ صدايي نميشنيدم، خلا بود،.. فقط حس كردم نبايد اينطوري ميشد....يه چيزي طبق نقشه نبود

درد ميكشيدم...درد، ولي نميتونستم داد بزنم، از شدت درد داشتم بالا مياوردم..نميدونستم كجام!!!

 

_گذشت.....از اين حالت اومدم بيرون....حالا انگار خواب بودم، يه خواب وحشتناك، درد داشتم، واي چه خواباي چرت و پرتي ديدم!

_گذشت.....به محض اينكه چشام تونستن باز بشن- قبل از اينكه بتونم بازشون كنم- حالم بهم خورد، خوب نبودم،...درد داشتم.

_ بازهم گذشت....ديگه حس ترس و تنهايي نداشتم، فقط ترس و شرم، يه جورايي هم خستگي و خشم!! ( رو كه نيست، سنگه پا قزوينه_با عرض پوزش از قزوينيهاي عزيز_)

يه جوراييThe End

 

Ladies & Gentleman: please pay attention:

1- بايد اول ميگفتم... سلام... (معذرت)

2- داستان يه جورايي واقعي بود

3- فكر نكنين من جن يا پري هستم

 

Take care

babye

+ دوشنبه 26 دی1384 ---- ‌ایـ ـ‌زد بـانـ ـ‌وی گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن |