تبليغاتX
بــ‌ه گـــ‌ورسـْـتـآن خـــ‌وش آمــديــد

مـادر و برادرآنـ‌م در زمان بچـ‌ه‌گـ‌ي ظلم بزرگـ‌ي در حـ‌قـ‌م روا داشتند ! :

 

آنـ‌روزهـ‌ا نيز مانند اينـ‌روزهـا به سخـتـ‌ي از خـ‌واب بيـ‌دار مي‌شدم.

حسّ ِ شبـ‌ه‌ـاي زمستانـ‌ي كـ‌ه هوا خيلـ‌ي سرد بـ‌ود و من بـ‌ه اين اميد بـ‌ه خواب مي‌رفتم كـ‌ه شايد صبـ‌ح بــرف آمده باشد و مدرسـ‌ه‌ه‌ـا تـ‌عـ‌طيل شود، خوب يادم هست؛  يكــ‌جــور اُمــــيـــد ِ هيـ‌جـ‌انـ‌ي ! (-:

صـ‌بـ‌ح بـ‌ه آرزويـ‌م مي‌رسيدَم ؛ رامـ‌يـ‌ن بلند صدايم مي‌زد و با خوشـ‌ح‌ـ‌الـ‌ي مي‌گفت : آرزو پاشو ببين چـ‌ه برفــ‌ي اومده ! من‌هم جَـ‌لـ‌دي از جـ‌ايم مي‌پريدم و فاصـ‌لـ‌ه‌ي بين اتاق و حياط را با سرعت نور طـ‌ِـ‌ي مـ‌ي‌كردم... نـ‌ور سفيدي كـ‌ه از پشت پنـ‌جره به درون اتاق مي‌آمد بـ‌ه من نويد يك‌روز ِ برفـ‌ي مي‌داد و خواب را كامل از چشمــ‌انم مي‌زدود. منتـ‌ه‌ـا پرده را كـ‌ه كنار مي‌زدم چـ‌شـ‌مـ‌انـ‌م ۴تــا مي‌شد؛ هيـ‌چ اثـ‌ري از بــ‌رف نبود ! و من افسرده و عصـ‌بـ‌ي، بـ‌غـ‌ض مـ‌ي‌كردم ولـ‌ي بـ‌ه روي خودم نمي‌آوردم كـ‌ه ضايـ‌ع شده‌ام (:دي)

خـ‌ُـ‌ب اين بـ‌ه‌ـترين روش براي بيدار كردن مـ‌نـ‌ي بود كـ‌ه اگر دنيا را هم آب مي‌بُرد، من را قطـ‌عاً خواب مي‌بُـرد ! 

»

امروز صـ‌بـ‌ح كـ‌ه مامان صدايـ‌م زد و گفت : پاشـ‌و ببين يـ‌ه متر برف اومده، بـ‌ي‌هيـ‌چ ذوقـ‌ي پتو را روي سَـرم كشيدم و از ترس تـكـ‌رار ِ آن حس ِ فريبـ‌خوردگـ‌ي، غلـ‌تـ‌ي از روي بـ‌ي‌اهميتـ‌ي زدم... يك ساعت بـ‌عـ‌د يواشكـ‌ي بلند شدم و تا پشت پنـ‌جره رفتم؛ واقـ‌عـ‌نـ‌ي برف آمده بود ولـ‌ي من هيـ‌چ ذوق نكردم )-:

+ یکشنبه 18 بهمن1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


 

نـرگـ‌س‌هـاي باغچـ‌ه‌مان امسال بـ‌عـد از ۳ ســآل به گـُل نشستـ‌ه‌اند و حالا دارند وسط حياط ِ مُرده كه پُر است از برگـ‌ه‌ـاي خشك و زرد براي خودشان خُـدايـ‌ي مي‌كنند: تـــَــــك ؛ بـ‌ي‌هيـ‌چ‌ رقيبـ‌ي كـ‌ه بتواند حتـ‌ي اندكـ‌ي مطلق بودنشان را تـ‌حديد كند.

وجود همين نرگـســ‌ه‌ـاست كه اين‌شبـْـ‌ه‌ـا گاه‌وبـ‌ي‌گاه مرا با يك ليوان چاي بـ‌ه حياط مي‌كشاند كه البتـ‌ه ليوان چاي بيشتر يك منبـ‌ع گرمايـ‌ي بـ‌ه حساب مي‌آيد تا يك نوشيدنـ‌ي ِ لذي‌ـذ! ضمن اينكـ‌ه اكثر اوقات سرد و مـ‌عـمولاً كـِـدر به آشپزخـ‌انـ‌ه برمي‌گردد.

آنـجـ‌ا ـ لب باغـچـ‌ه ـ مي‌نشينم، ليوان چاي را زمين مي‌گذارم، شنلم را دورم حلقـ‌ه مي‌كنم و با دو انگشت قاشق چاي‌خوري را آرام در ليوان تكان مي‌دهم؛ همين صداست كـ‌ه در آن سكوت ِ سنگين كلّ ِ افكارم را بـِـ‌ه‌ـَـم مي‌ريزد. نگـ‌اهـ‌ي بـ‌ه ليوان چاي كه انگار دچار گردآب شده مي‌اندازم و بـ‌‌ه رسوبـ‌ه‌ــا خيره ‌مي‌شوم؛ سـطـ‌ح ِ روي ليوان كم‌كَمـَكْ ساكـ‌نْ مي‌شود و رسوبـ‌ه‌ـا تـ‌هْ‌ نشيـ‌ن... افكـارم امـّـا مانند همان گردآب! مـ‌غـ‌زم را تكان مي‌دهند.

 

مــــ‌ن - را- بـــ‌ه- هـم - نـريــز-

 

اين رسوبـ‌ه‌ـا اگر تـ‌ه‌ْ‌ نـشـيـ‌ن نشوند روحـَـم را كــدِر، نگـآهـ‌م را سـرد مي‌كنند ! 

 

+ پنجشنبه 15 بهمن1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


چشم اگــر چــشــم باشد،  

اگــر درشت باشد،

اگـر با مداد افتاده باشي به جانش و تا جا دارد تيره‌َ‌ش كرده باشـ‌ي،

اگـر مداد را مرتب بكشي زيرش، تويـَـش، بالايش، رويـَـش و آخر سر هم با ريمل مژه‌هـايش را تا جـا دارد بلند، پُر و تيره كني كـ‌ه ديـگـر چــشــم نــيست! ؛ مي‌شود عيـنـ‌ه‌ـو يك بـوم ِ نقـاشـ‌ي كـ‌ه استادانـ‌ه نقـ‌اشي‌َ‌ش كرده اي !

آن‌ـوقت همـ‌ه‌َ‌ش مي‌روي جلوي آينـ‌ه و به اين شاهكاري كـ‌ه خلـ‌ق كرده‌اي نگـ‌اه مي‌كني...

همـ‌ان وقت است كه دِلـَـت به اندازه‌ي نگـ‌اه ِ آن چشمـ‌ـ‌ي كه دوست داري الآن خيره‌َ‌ت يود ولي نيست، مي‌گيرد. آن‌ـوقت است كه بـ‌غـ‌ض مي‌كني و وقتـ‌ي به مردمـك چشمت خيره مي‌شوي احساس مي‌كني يك‌چيزي از درونش دارد مي‌سوزد، دارد مي‌سوزاند و بي‌اختــ‌يـ‌ار گريـ‌ه مي‌كني!   

 

 

اشكـ‌ه‌ـا كه سرازير مي‌شوند چـشم از چشمت بر نمي‌داري، منتظري ببيني كـِـي سياهي سرازير مي‌شود و زير پلـكـ‌ت را پر مي‌كند، كـ‌ه بيـ‌ه‌ـوده انتظار مي‌كشي؛ اشكـ‌ه‌ـا فقط تيره‌گي را پـُرتر مي‌كنند...

آن‌ـوقت است كه هوس آبـ‌رنگ بازي به سرت ميزند و با انگشـ‌ت رنگـ‌ه‌ـا را روي صورتت پخش مي‌كني! حالا همـ‌ه‌چيز يك شاهكـ‌ار واقـ‌عـي است. همـّـ‌ه‌چــيــز به جـُـز لبـ‌ه‌ـا كه هيـچ نشانـ‌ي از مـنـاليزا ! ندارند؛ به نـآچـآر انگشتان ِ دو دستت را به گوشـ‌ه‌ي لبـ‌ه‌ـا نزديك مي‌كنـ‌ي و همـانـطور كه اشكـْـ‌ـ‌آب! با رنگ قاطـ‌ي مي‌شوند، لـبـ‌ه‌ـاي غـصـ‌ه‌دارت را در قالب لبخند مي‌نشاني‌؛ يك لبخـــنــد واقـ‌عــ‌ي روي يك بـومْـ‌رنگ ِ واقـ‌عـ‌ي !


 

پـانــوشــ‌ت:

   برزخ ِ تنــ‌ه‌ــايــ‌ي ِ مــ‌ن پـُـر از هـيــولـا‌هـاست ! L

 

+ جمعه 9 بهمن1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


برويــــد بـبـيـنـيـد و لذ ّت ببيريد  ... ما كــ‌ه بسيار خنديــــديم و بر خود باليديم كـ‌ه يك چنين دوستان ِ باحـ‌آاي داريـــم

 

»  عكســ‌ه‌ـــا به ترتيب دريافت  قرارگرفتـ‌ه‌اند .. صبر كنيد تا همــ‌ه‌شـان load شوند ! بـعد راي بدهيد.

 

ايـــنـــــــ‌جـــــــــــــ‌ا

+ سه شنبه 29 دی1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _


آدمــ‌ي مثل مـ‌ن را در نظر بگيريد:

 

اين آدم تمامي عمر از حيواني به اسم ماهي متنفر بوده است. از اين ماهي قرمزهاي سال تـ‌حويـ‌ل كـ‌ه همـ‌ه قربان‌صدقـه‌شان مي‌روند چـ‌ِـندشش مي‌شده است ؛ با ديدنشان تصور مي‌كرده كه اين موجودات ِ نارسيسيت! همـ‌هَ‌ش دُم و بالـ‌ه‌شان را به طرز تـ‌حريك كننده و مـ‌غرورـ‌ــ‌واري تكان مي‌دهند در حاليكـ‌ه هيـ‌چ‌چيز منحصر به فردي ندارند...

ولي بـ‌عد از مدتـْـ‌ه‌ـا زير بار مي‌رود يك عدد آكواريوم وارد خانـ‌ه شود. آن‌هم نـ‌ه يك آكواريوم مـ‌عـمولي ؛ يك آكواريم حاوي دو عدد ماهـ‌‌ي اصـ‌ي‌ـل اسكــ‌ار گوشتـْـ‌خــ‌وار . تا مدت‌ه‌ـا با فاصـلـ‌ه‌ي نيم متري از آكواريوم مي‌ايستد و با دستكش براي اسكارها ماهـ‌ي ِ كيلكا پرت مي‌كند ! و نزاع بين اين دو ماهـ‌ي را نگاه مي‌كند .

حالا يك نيمـ‌ه‌شب را در نظر بگيريد كه نزاع بين اين دو ماهـ‌ي بالا مي‌گيرد و آكواريوم خورد مي‌شود و  آن آدم در نيمـ‌ه‌هاي شب از صداي سـ‌يـْـل! با وحشت از خواب مي‌پرد و دو ماهـ‌ي مـ‌غرور اسكار را كـ‌ه در حال خفّـ‌ه‌شدن هستند نگـ‌اه مي‌كند، بـ‌عد هم نگاهـ‌‌ي به انگشت‌هايش مي‌اندازد و باز با فاصلـ‌ه‌ي ايمني مي‌ايستد و براي ِ اسكار كه حالا ديگر نـ‌آ ندارد جُم بخورد پشت‌چشم نازك مي‌كند و با رضايت لبـ‌خند مي‌زند، اسكار هم طوري نگاهش مي‌كند كه آن آدم مي‌فـ‌ه‌ـمد منظورش چيزي نيست جز يك جملـ‌ه : انتـ‌قـ‌ام مي‌گيرم !

 

حالا همان آدم را در نظر بگيريد كـ‌ه يك روز با اشتـ‌ه‌ـاي وافر تـُن ِ ماهـ‌ي ميل مي‌كند و بـ‌ع‌ـد از ده دقيقـ‌ه كل ّ ِ محتواي مـ‌عـ‌دهَ‌ش از دهانش بالا مي‌آيد و در عرض يك دقيقـ‌ه صورتـَـش به طرز كـ‌ه‌ـير واري بيرون مي‌ريزد ! و دكتر او را تا مدتـ‌ه‌ـا از خوردن هرگـ‌ونـ‌ه ماهـ‌ي منـ‌ع مي‌كند ...

 

تنـ‌ه‌ـا نتيجـ‌ه‌اي كه از اين حوادث براي آن آدم بـ‌ه دست آمد اين است كـ‌ه : ماهـ‌ي‌ه‌ـا حيواناتـ‌ي كينـ‌ه‌اي هستند (:D)

 


ADDED:

امــ‌شـب گــــ‌ورستـــــــــان چـ‌ه‌ـــآر ســآلـــ‌ه شـد

بـ‌ه موجـ‌ب ِ پـسـت ِ قبـْـلـ‌ي ...


ادامـــــ‌ه‌َ‌ش اينــْـ‌جـ‌آست

+ شنبه 26 دی1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


از كِي ديگر همـ‌ه چيز عوض شد و رنگ و بوي ديگري گرفت نمي‌دانم !

ولي آن رنگ و بوه‌ـا ، آن مزّه‌ه‌ــا، آن لـ‌حـ‌ظـ‌ه‌ه‌ـا بـ‌ه حدّي خــ‌اص بودند كـ‌ه هنوز هم بــ‌عد از آن همـ‌ه ســــال يك عكس – فقط يك عكس از آن همـ‌ه عكس ِ توي آلبوم – مي‌تواند همـان چيزه‌ـا را برايت زنده كند…

بـ‌عـ‌د چشمـ‌ه‌ـايت را مي‌بندي و كلـ‌ي خاطره ي خوشـْ‌بـوي خوشْـ‌صدا برايت زنده مي‌شود ؛ صداي خنده‌ه‌ـايي از تـ‌ه‌ ِ دل با جيـ‌غ‌ــ‌ه‌ـايي از سر شـ‌ادي و بـوي يــاس و رُز كه خيلي وقت است از ياد برده‌ايشان ..

                                                                                       روروَكـمـ‌و هنوز دارم       

                                                                

اصلا چيزي كـ‌ه امروز مرا بـ‌ه كنكاش در آلبوم بچـ‌ه‌گيـ‌ه‌ـايم انداخت اميد براي دوباره ديدن ِ چيزي بـود كه بدجور اينـروزه‌ـا هواييـ‌َـم كرده ؛ چـكـ‌مـ‌ه‌ه‌ـاي پلاستيكـ‌ي قرمزَم كـ‌ه زمستـ‌ان‌ها از پوشيدنشان به وجد مي‌آمدم … مطمئنم آنـ‌ْـروزها بـ‌هـشان مي‌گفتم چـكـ‌مـ‌ه نه بـوت !  ولي حتـ‌ي دريـ‌غ از يك عكس ، انگار عكسـ‌ه‌ـا همـ‌ه‌شان بـــِـ‌‌عـَمد از ساق پا بـ‌ه بالا گرفـ‌تـ‌ه شده بودند تا حسرت دوباره ديدنشان تا ابـَـد به دلم بماند ، مثـ‌ل حسرت ِ تكرار شدن خيلـ‌ي چيزه‌ــاي ديگر  L

 

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

aDd:

 با اينـكـ‌ه خيلـ‌ي دوسش داشتم ولي وقتي داداش اين‌عروسكـْ كوكي رو از گرگان برام آورد ديگـ‌ه بـ‌هش محل ندادم ... توو ايــنـــ‌ْـ‌عـكـس كه ديدمش واقـ‌عـن يه لـ‌حـ‌ظـ‌ه بـ‌غض كردم ... نفـ‌‌ه‌ـميدم كجاي بچـ‌ه‌گيآم گمش كردم !؟  )-:

 

+ پنجشنبه 24 دی1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


رو پلـ‌ه‌ه‌ـاي سنگي ِ ايوون نشستـ‌ه بود و با خودش فكر مي‌كرد بچـ‌ه كه به دنيآ بياد بايد حتمي يه سر برن امام رضـ‌ا...  بـ‌عـد يهو توو دلش لرزيد و رنگش زرد شد و پيش خودش گفت :

اگه مادرشـوَر ِ مادر قـ‌حـ‌بـَـم نصف داراييآي پدرشـُـوَر خدابيامرزمو  نذر حرم ِ امام رضا نمي‌كرد تا شيره‌ي ! نسل پسرش خشك نمو‌نـ‌ه، چه‌ طور ميتونسـَ‌م به همه ثابت كنـ‌م شيكم ِ باد كردم مـ‌عـ‌جزه‌ي امام رضا بوده و هيچ ربطي به اوس رضا بقال ِ سركوچـ‌ه نداشتـ‌ه؟

.....

دلش هـ‌وايـ‌ي شده بود، يـ‌ه جور ويـار كـ‌ه پــابوسي امام رضا جوابـ‌گـ‌وش نبود ؛ لاسـ‌بوسي اوس رضا هوايـ‌يـ‌ش كرده بود .

 

»» 

دوستان ِ جامـ‌عـ‌ه‌ي نسوانـ‌ي! بنده را از انجام بازي اختراعـ‌ي ساخت ِ آنجـ‌اي وحـْشـــ‌ي ِ عزيزَم عفو بفرماييد‌؛ مي‌ترسم با انجام اين بازي آن يكـ‌خـُـرده آبــِــرو يـ‌مـان نيز در حضور پيشكسوتانـ‌ي چون شما آبــ‌ِـ‌زير و مايـ‌ه‌ي شرمساريآمان گردد (:دي)


پانوشت:

 

  من هيچــ‌وقت بلد نبودم تسليت بگويم . اصلن به نظرم ابراز اين كلمـ‌ه‌ي خشك و خالـ‌ي هيچ تسكينـ‌ي ايجـ‌اد نمي‌كند.

                 هيچ‌وقت هم نمي‌خواهم تسليت گفتن را ياد بگيرم …

                                   كـاش هيچــ‌ْـ‌وقت از هيـچـْـكس تسليت نشنـَـوم .  

 

+ چهارشنبه 23 دی1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


خانم سـ‌ي‌و‌چـند‌ْسالـ‌ه‌اي كـ‌ه پسر 12 سالـ‌ه‌َش را شش ماه پيش از دست داده بود، در اتاق دو تخـتـ‌ه‌اي بستري بود كـ‌ه همراه ِ آن يكـ‌ي تخت مـ‌ن بودم. اصلاً وقـتـ‌ي از داغش برايم گفت احساس كردم مـ‌ي‌فـ‌َه‌ـمَم چـ‌ه مي‌كشد. شايد به همين دليل بود كه آن خانم ِ‌ سـ‌ي‌و‌چـند‌ْسالـ‌ه‌ با موهاي * ظاهراً مشكـ‌ي و چشمـ‌ه‌ـاي بـ‌ي‌فروغ ِ پنـ‌ه‌ـان شده در پلكهاي چروك و تيره، در‌ آن مدت كوتاه با مـ‌ن اُخت شد.

خانم سـ‌ي‌و‌چـند‌ْسالـ‌ه‌ بـ‌ه ندرت لبخند مي‌زد و هرازگاهـ‌ي آهي از تـ‌ه ِ دل مي‌كشيد و بلافاصله زير لب به گونـ‌ه‌اي نجوا مي‌كرد "اي خدا" كه گويي به اندازه‌ي هـمّـ‌ه‌ي عمرش از خدا طلبكار است. بـ‌ه نظرم درد عجيب و سنگيني را تحمـل مي‌كرد كه بـ‌عيد مي‌دانستم بتواند واقـ‌عني تحملش كند.

نمي‌دانم چرا وقتي سرپرستار پارچـ‌ه‌ه‌ـاي استريل را آورد تا خيسشان كنم و با خنكي آب تب مادرم را پايين بياورم لبخند زد و سريـ‌ع از كيف كوچكش كتاب دعايش را بيرون آورد.

نمي‌دانم چرا به او نگفتم من به اين چيزها اعتقادي ندارم و همانـ‌طور كه خواستـ‌ه‌بود شروع كردم به خواندن : ... آن هم نه يكـْـ‌بار كه چنديــ‌ن بار ! شايد چون نميخواستم به خانم سـ‌ي‌و‌چـند‌ْسالـ‌ه‌ و اعتقاداتش توهين كنم، شايدهم نمي‌خواستم اعتمادي كه او در اين مدت كوتاه به من داشت را از بين ببرم .

نمي‌دانم تب ِ شديد مادر را خنكـ‌ي ِ آب پايين آورد يا اعتقادات آن خانم سـ‌ي‌و‌چـند‌ْسالـ‌ه‌ كـ‌ه از بس نگاهش محكم و رضايت مندانه بود ترسيدم به او بگويم : دارو‌ه‌ــاي تبــ‌ْـبـُـر و آب ِ سرد هم در پايين آوردن آن تب موثر بوده‌است !

 

 

* كد رنگ موهايش در فوتوشاپ 000000 نبود ؛ كد فوتوشاپي ِ رنگ موهايش 333333 بود كه اگر خودش سنش را نمي‌گفت، من 49 برايش حساب مي‌كردم. 

 

-------------------------------------------------------------------

ADDED:

 

در گفتــ‌وگـــ‌ويــ‌ي تلفنـ‌ي مبنـ‌ي بر جلآدادن ِ رفـآقـ‌ت، مكالمـ‌ه‌ي زير جـ‌ه‌ـت ِ انـجـام اين بازيـ‌ه ِ كاملاً دخترانـ‌ه و در حد ِ وســــيـ‌ع‌تر زنـــ‌انــ‌ه، بين اين‌ــدوــجانبـآن صورت گرفت :

 

سـ‌عيده : پـلـنـگـ‌ي‌ـــه چـطـوره ؟ :دی

آرزو :  يـشْـ‌مـ‌ي خال خال پـشْـمـ‌ي بـ‌ـِـ‌يـْتره :دي

  

 

 SP6L tanX 2:   Q^3dak  &  Cma    

------------------------------------------------------------------

 

+ دوشنبه 21 دی1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


اگر نيرويـ‌ي جادويــ‌ي بـ‌ه ما قدرت خواندن ِ افكار يـ‌كديـ‌گر را مي‌داد،

اوّلـين نتيجـ‌ه‌ي آن بـ‌ه‌ْهـَم خوردن دوستيــ‌ه‌ـــايمان بود.

 

به چشمــ‌ه‌ـايش خيره مي‌شوم، لبخنــ‌دي بر لب مي‌نشانم، سرم را به علامت تصديق ِ حرفـ‌ه‌ـايش تكان مي‌دهم و بـ‌عد از هر جملـ‌ه از حرفـ‌ه‌ـايش مي‌گويم: موافقـ‌َـم

و همان لحظـ‌ه در دل احساس مي‌كنم كـ‌ه چقـــــدر از حرف‌زدنـ‌ه‌ــايش متنـّـفر.

با مـ‌ه‌ـربانـ‌ي لبخــند مي‌‍زنم ... _ او _ دوست ِ من است (!)

 

+ یکشنبه 13 دی1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


هدفـَـمو كــ‌ه پيدا كردم، گشـتـ‌م دنبال راه ِ رفتن ....

يـ‌ه پلـ‌ـ‌ي بود كه بايد از روش رد مي‌شدم، با هر قدم كه بر مي‌داشتم خاطره‌ــه‌ــاي روزاي مــ‌وندن آزارم مي داد... فـِكـْ كردم پـُلـْ‌ رو خراب كنم  ...كــــر د م ...

فـِكـْ كن چه حالـ‌ـ‌ي شدم وقتي به آخـ‌راي پل رسيدم و فـ‌ه‌ـميدم كولــ‌ه‌بــارمو جا گذاشت؛

پــلــ رو خراب كرده بودم ! ديگـ‌ه راه برگشت نـــ.داشتم !!!

○●

من فقــ‌ط از ريــسـ‌ِــت شدن تــاريـ‌خ لذت مي‌برم. فرق نمي‌كند شمسـ‌ي / قـمـري !  يا ميلادي .

تاريخ كه نــُـ‌و مي‌شود حس ّ خوبــ‌ي به من مي‌دهد  .

اصلا براي همين دليل مدتــ‌ي‌سـْـت كـ‌ه تاريخ ِ زير پستــ‌ه‌ـــا را خارجـكـ‌ي كردم تا از اين تفاوت يك ساله‌ي 2009 تا 2010 لذت ببرم

 

●○

چــ‌ه جالب؛ نظره‌ــاي خصوصــ‌ي كه به 1000 برسد آن گوشـ‌ه در مديريت به جاي عدد، يك  ستاره (*) مي‌زند... فكر كنم بلاگفــ‌ا قصد در تشويقم دارد -d مثل كلاس اولـّـمـ‌آن كه هـ‌ي مـُ‌ه‌ـر و ستاره جايزه مي‌گرفتيم !

+ جمعه 11 دی1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


ميگرن چيست؟

وسط  يه كاغذ سـ‌ه در چـ‌ه‌ـار با فونت فك كنم 50 ِ تايمز چاپ شده بودهمچين عددي چشم هر آدم ِ كوريو به خودش جلب مي كنـ‌ه، چـ‌ه برسـ‌ه به من كه گشادي چشام شهره‌ي عام و خاصن  !!!

پا شدم و بي توجه به  * پسر  بچـ‌ه‌اي كـ‌ه به نظر با مامانش اومده بود رفتم جلو در اتاق دكتر، اميدوار بودم ببينم ميگرن چيه كه اين همه وقت آزارم داده.

قيافم ديدنـ‌ي بود وقتي رسيدم جلو در؛ زير اون جمله ي اول، با فونت 14  نوشته بود:  ترجمه ي دكتر سيد علي مسعود ! جهت خريد به داروخانه ي كوثر مراجعه كنيد !

همون موقع از نگاه  و لبخند ِ منشي فهميدم من اولين آدمي نيستم كه اينطوري گول خوردم ، انگار منشي كاملاً با رفتار ِ من ارضــا شده بود ...

 

§p.:

ساديست به پزشكـ‌ي مي‌گويند كه گوشي ِ خود را در يخچال نگـ‌ه‌داري مي‌كند ... و آي حس ّ‌ِ بدي‌ به آدم می‌دهد اين گوشي‌هاي سـرد ِ دكترها ! :دی

 

 * پسر بچه تومور مغزي داشت، اينو مامانش وقتي داشتم به پسرش شكلات مي دادم بهم گفت !

+ چهارشنبه 9 دی1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


خدايي اَش 72 نفر كجا و چهار هـــزار نفر كجــ‌ا ؟!!!

چيزي كه واضح و مبرهن مي‌باشد اين است كه عمربن سعد 1400 سال پيش اين چهار‌هــــــــزارنفر را با دوز و كلك و نيرنگ و ظاهر فريبي و وعده ي دنيا و حتي آخرت گرد خود جمع كرده است. حتي من شنيده‌ام كه آن لشگر كفر را به هنگام جنگ با امام حسين "مردان ِ خــ‌دا " خطاب كرده است !!!

 

»‌ حالا سوالي كه براي من پيش آمده اين است كه :

  آن زمان كـ‌ه صـ‌دا و سـيــمايي نبوده، پس عمربن سعد چه‌طور توانسته به نفع خود آن‌همه تبليـ‌غات كند؟! 

 

پـا.نـوشـت :

عملكرد ِ صدا و سيما در كشور ما بسيار متفاوت است ؛ به جاي خـبـر رسانـ‌ي، خبر سـازي مي‌كند  


 فقط قسمتـ‌ه‌ــــاي اول  ِ صداي  اين سـرود را يافتم ... كسي اگر كاملش را دارد در راه رضاي خدا تقديمم كند. 

 


ادامـــــ‌ه‌َ‌ش اينــْـ‌جـ‌آست

+ سه شنبه 8 دی1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


دلم ســ‌رما مي‌خواه‌ـد ، دلم برف ِ زياد مي‌خواه‌ـد. آنقــدر برف ِ سـرد كـ‌ه هـــ‌يــ‌چ داغـ‌ي نتوانـ‌د آبش كند... دلم خـ‌واب مي‌خواد ! هواي دي‌مــاه ِ اينجا بيشتر شبيـ‌ه ِ اسفند استِ  : ملس و خـُـنك .

زمستان ِ مـ‌ن آن‌ـجا نمانده ‌است؟!

 

◊◊

شهريور پارسال يك كتاب داستان‌هاي كوتاه ِ كوچك هديه گرفتم،‌ از ترس اينكه تمام شود، جرات خواندن همـّـ‌ه‌ي داستانهايش را نداشتـ‌م. كتاب الآن اينــ‌جـ‌آست ، صفحـ‌ه‌‌ي اولش نوشتـ‌ه شده : for your smile

لبـ‌خـ‌ند ِ محوي مي‌شونـ‌ه روو لبام.

 

◊◊◊

حس ِ بدي است وقتي با كودكـ‌ي مثل سپهر وارد داروخانـ‌ه مي‌شوي و او گير مي‌دهد به قفسه‌ي لوازم بـ‌ه‌ـداشتي و عَدل دست مي‌گذارد روي اسپري‌هاي تاخيري كه فكر ميكند اسپري ضدعفوني كننده‌ي دست است . حالا مگر مي‌تواني بدون ِ توضيح متقاعدش كني؟! بر فرض هم كه بتواني، چه طور حاليـ‌َـشْ كني كه آن‌يكي‌ بستـ‌ه‌ها آدامس نيست ؛  كـآن۲م است ؟!

نمي‌دانستم در مقابل نگاه‌هاي نافـذ ِ مردم خودم را وارد نشان دهم يا آفتاب/مـ‌ه‌ـتاب نديده ! سـ‌خـ‌ت گذشت ...

+ یکشنبه 6 دی1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


بـ‌عد  از ساليان "م" را ديدم. شب تا صبـ‌ح بيدار بوديم و با هم حرف ‌زديم! به چشمـ‌ه‌ـايش كه حالا ديگر مثل قديمـ‌هـا برق نمي‌زد خيره شدم، در صورتش كنكاش مي‌كردم و به شوخـ‌ي ! گفتم : پروتز لبـ‌ه‌ـايت قيافه‌ات را شبيه ج-ه‌ـا كرده‌، چهره‌ات خيلـ‌ي سكسـ‌ي شده، صورتش را نيم‌رخ وار نگه‌داشت، دماغش را بالا گرفت و گفت : عمل ِ بيني‌ام موثرتر بوده !

"م" دخـتـر ِ پاك و مـ‌عـصومـ‌ي! بــــ‌ود  كه حالا ديگر اثري از نجابت در چـ‌ه‌ـره‌ي زنانه‌اش نــبود ...

                                                              ديـشـ‌ب آرزو كردم كاش هيچ مادري * بيـــ‌موقـ‌ع نمي‌رد !

 

من تنـ‌ه‌ـا حامي ِ "م" در فاميل ِ بزرگـ‌ي هستم، كه هيچ وقت، هيچ كدامشان حاضر نشدند به او كمك كنند. و حالا كه دستش به دهنش مي‌رسد نشستـ‌ه‌اند و از خود فروشي‌اش با لحن تحكـْم/تحقـْر آميز حرف مي‌زنند. "م" هـركه هست و هركاري كه كرد، هيچ‌وقت دستش را جلوي اين آدمـ‌ه‌ـاي ذاتـــّـحقـ‌ي‌ـر دراز نكرد.

 

* تنـ‌ه‌ـا چيزي كه بـ‌عيد مي‌دانم موقـ‌ع هم داشتـ‌ه باشد !


ادامـــــ‌ه‌َ‌ش اينــْـ‌جـ‌آست

+ پنجشنبه 3 دی1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


 

_ : اسم فاميل؟

_  : پـاكــ‌روان !

_  : اهل اينجا نيستين؟

_ : : چرا ! جد در جد

_  : پس فاميليتو عوض كردي ! من كُـل ِ اينجاييارو مي‌شناسم. چي بودين قبل ؟

_ : كـنـــّـاســ‌ي

 

pI.eS :

ما شانس آورده‌ايم پدران‌ِ مانِ اسم ِ فاميلـشـآن را از اسم خدا بيامرز حاح عـ‌ظـ‌يـ‌م – جـــد ّ ِ جــدّ ِ جدّم _ گرفته بودند. نـ‌ور بر قبرش ببارد كـ‌ه هركاره‌اي بوده، كـنـاس نبوده! وگرنـ‌ه من با چه رويي زندگي مي‌كردم ؟!

خدا را شكر از اسم و فاميلم خيلــ‌ي راضي‌ام !


aDd:

و من شب ِ يلدائيه متقاعد شدم كه كرسي ِ بي‌سيني، مثل ِ خر بدون پالون است ! ( زورم نچربيد ديگر)

ولي خوب متقاعد شدني بود ؛ آي كيف مي‌داد چرخاندن ِ سيني ِ روي كرسـ‌ي محض ِ دست‌يابي به مواد غذايي ! آنـ‌هم به جاي حركت دادن ِ خودم (:دي)


چقـدر لـ‌غـ‌ت كه مـ‌عني‌اش را نمي‌دانستم. ببين تو مي‌داني اين (*) دارها را؟


ادامـــــ‌ه‌َ‌ش اينــْـ‌جـ‌آست

+ شنبه 28 آذر1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


_ ايـ‌ن _ قانون ِ تـ‌غـيير ناپذير ِ زندگيـ‌َم شده است :

هــ‌ر جـ‌ـ‌ور خوشـ‌ي بايد سريـ‌عـ‌اً از دمـ‌اغم بيرون بيايد !


اينكـ‌ه آدم كلـّ‌‌ي خاطره‌ي خـ‌وب از يكـ‌ي داشتـ‌ه باشد، چيز بسيار خوبـ‌ي است. ولي مسئلـ‌ه‌اي كه هست آدم بـ‌عـضي وقتـ‌ه‌ـا از كسي خاطره دارد كه هيچ وقت به مخيـ‌له‌اش قد نمي‌داد آن فـرد برايش خـاطـ‌ره شود. اينـ‌جور خاطره‌ه‌ـآ _ حتـ‌ي شيرين‌ترينشـ‌ان _ مي‌شوند سوهـ‌ان ِ روح، آنچـنـان اعصابت را خطـ‌ْـ‌خطـ‌ي مي‌كنند كه دلت مي‌خواهد سيگـ‌ار روي لـَـبـَـتْ را با پشت ِ دست خاموش كني تا مزه‌ي آن پشتِ دست داغـ‌ْـ‌زده، هميشـ‌ه در خاطـر ِ خاطره‌ات بـ‌مـاند ! 

 

پـا.نـ‌وشت:

بي‌شك يكـ‌ي از بدترين حـسـ‌ْ‌ه‌ـاي دنياست: اينكـ‌ه در تاريـكـ‌ي شب، به هنگام خداحافظـ‌ي، وقتي داري دست تكان ميدهي بـخـ‌ندي و تلاش نمايـ‌ي صدايت را مُنـيـ‌تـ‌ور كني تا بـ‌غـ‌ض از بين ِ تاره‌ـاي صوتـ‌ي نمايان نشود ...  بـ‌‌عد در همـان خلوتِ  تاريكـ‌ي هايـ‌ْـ‌ه‌ـاي گريـ‌ه كنـ‌ي .

 

aDd:

      ايـــــ‌نـــــ‌جــــــ‌ا (.)    آخــرشــه‌ــ‌هـ‌ـا! شـمـُردي ؟

 

+ پنجشنبه 26 آذر1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


كودك كه بودم، وقتي شكلاتـ‌ي در دست ِ كسـ‌ي كـ‌ه دوستش داشتم مرا وسوسـ‌ه مي‌كرد بـ‌ه سمتش روم، مطمئن بودم نزديك شدن همان و محكم بغلش شدن، فشار گرفتن و بوسيده شدن همان!

آنـروزها گرفتن شكلات برايم مهمترتـَـر ! بود.

 

حالا من بزرگ شده‌ام، ولي هنوز آنـ‌جور بـ‌‌ه‌ـانـ‌ه‌ه‌ـآ وسوسـ‌ه‌ام مي‌كند؛ بـ‌هـانـ‌ه‌ه‌ـا البتـ‌ه دي‌ـگر شكلات نيستند :

مثلـ‌اً سـردي ِ ه‌ـواي آنـ‌روز ِ باراني آنچـ‌نـان حس ِ خوبـ‌ي در من ايـجـ‌اد كرد كه وقتي اسم تـ‌خـ‌تـ‌ه‌نـرد و مشروب را شنيدم، با وجود اطمينان از نبودنشان در جاي وعده داده شده،‌ مـصـ‌مـّـ‌م به مالكيتـش شدم !

 ‌آنـ‌روز ولـ‌ي بـ‌ه‌ـانـ‌ه‌اي مهمترتـَـر از آن بـ‌هـانـ‌ه بود !

                                


 hواي ‌بر‌ مـ‌ن گـر تـ‌و آن گــ‌مْ ‌كـ‌رده‌ام باشـ‌ي

 

+ شنبه 21 آذر1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


فرق نمي‌كند كـجـ‌ا بروي، با كـ‌ه بروي، خانوادگي يا مـ‌جردي، شب بروي يا صبح ِ زود، دير برسي يا زود برگردي، خوش بگذرد يا نگذرد، اينـ‌هـ‌ا از نظر ِ من فرق ِ چندانـ‌ي نمي‌كند ؛ مـ‌ه‌ـم رفتن است. وقتـ‌ي رفتي انگار باورت مي‌شود كه قبلاً بودي، اصلا انگار وقتي نباشي همه مي‌فـ‌ه‌ـمند كه نيسـ‌تـ‌ي! وقتي جايـ‌ي كه هميشـ‌ه باشي نباشـ‌ي، مي‌فـ‌ه‌ـمي چـ‌ه‌ـ‌هـا داري كه دوستش داري ! شايد ديگـران هم بفـ‌ه‌ـمند چـ‌قـ‌در دوستـَـتْ دارند !

 

Pi.Es:

صرف نظر از هر جـ‌ور كليشـ‌ه‌گويـ‌ي شديداً مـ‌عـتقدم هيـجـ‌چـا ! خانـ‌ه‌ي خود ِ آدم نمي‌شود، البتـ‌ه اگر به جاي خانـ‌ه، "شـ‌ه‌ـر" بگذاريم نصبت بـ‌ه عقل ِ راوي ِ اين‌جملـ‌ه دودِل مي‌شوم !


Man & Man! :

سَرم پايين بود كه چشمم به آن 2هـزآر تـ‌وماني اصابت كرد، چشمـ‌ه‌ـايـ‌م برق زد، سريـ‌ع خم شدم و در يك چشم‌برهم‌زدن بَرش داشتم _ هميشـ‌ه از داشتن ِ چيزي كـ‌ه مال ِ من نيست حس ِ خوبـ ي داشتـ‌ه‌ام ! _ ... ولي در طول نيم‌ساعتي كه راه رفتم هرچقدر با خود كلنـجـآر رفتم نتوانستم خودم را قانـ‌ع به داشتنش كنم . دست آخر فقـ‌ط چـ‌ه‌ـره‌ي شاد و البته متـ‌عـجبانه‌ي پيرزن ِ گدايـ‌ي در ذهنم ماند كه آن 2هـزآر تومـانـ‌ي نصيبـ‌ش شد !

+ پنجشنبه 19 آذر1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


»»»»

اصلاً يادم نميايد آخرين دفـ‌عـ‌ه‌اي كه ديدمش كـِـي بود و كجـا ! ولي آخرين باري كه صدايش را شنيدم آن‌شب بود كه دانشگاه قبول شده ‌بودم؛ زنگ زد، تبريك گفت، از من قول ِ پيتزا گرفت و رفت كه فردا بيايد، كه مـ‌ه‌ـمان من برويم بيرون، كه خوشـ‌حـآلـ‌ي كنيم، كـ‌ه به من كادوي قبولـ‌ي بدهد، كه وقتي خواستم باهاش دست بدهم، كف ِ دستش را ببرد سمت ِ زمين و با خنده مسخره‌ام كند و بگويد : يه بچـ‌ه اينقدي نديدي؟!

رفت و بر نگشت ؛ رفتنش بي برگـشت بود ... حالا ما مانده‌ايم و مـُـشتي خاطره كه مـحآل است در روز يادش نكنيـ‌م L 

 

««««

وحيد كه در جاده چالوس تصادف كرد، همه فكر مي‌كردند مرده است، حتـ‌ي رويش *سكـّـ‌ه ريخته بودند... هيـ‌چ استـ‌خـ‌واني در بدنش سالم نمانده بود، تا مــاهـ‌ه‌ـا بـ‌عد از آن حادثـ‌ه از صورتش خرده شيشـ‌ه بيرون مي‌‌آوردند ولي زنده ماند آنـ‌ه‌ـم فقط با جاي يكي دو بخيـ‌ه‌ي يادگاري جزئي...

 

»»»«««

من امشب همه‌اش صورت ِ بي‌روح ِ دايـ‌ي را كـ‌ه نــديدم ولي مي‌دانم كاملاً سالـ‌م بوده، با صورت ِ درب و داغـون ِ وحيد مقايسـ‌ه مي‌كنم و به اين باور رسيدم كـ‌ه اگر روح در بدن نباشد به مراتب بدتر از صورت ِ پـرْ زخمـ‌ ِ يك آدم ِ زنده است.

 

+ براي دايــ‌ي‌ترين عبـاس  ِدنيــ‌آ  

* اين پرتاپ ِ سكـ‌ّـ‌ه ْ بر جنازه‌هاي جاده چه دليلـ‌ي دارد؟!آيا؟


aDd: 6anbe=14^zar

طـ‌ي ِ يكي دو ساعت آينده عازم سفر مي‌باشــ‌م . در حين مـ‌ه‌ـربانـ‌ي كردن با پدر!‌ملتفت شدم امروز با هركـ‌ه ديدم مهربان بودم و خنده رو!

ناخودآگاه با خود فكـ‌ر كردم اگـ‌ر اين سفر بي بازگشت باشد چـ‌قدر حرفـ‌ه‌ـاي جالبي بعد از مرگم به من نصبت داده خواهد شد؛ احتمالاً بگويند خودش حس مي‌كرد كه قرار است بمـيرد ! ... من ولـ‌ي نمي‌خواهم بمـ‌ي‌ـــرم. اگر مـُـردم بدانيد (:D)

 

+ دوشنبه 9 آذر1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


پـدرم كـ‌ه بسيـــــآر مديون او هـستم هيچـگاه فرق بين خـوب و بـد را به من نگفت؛ فكر مي‌كنم به‌همين دليل امروز خودم را اينـ‌قـــــــدر مديون او مي‌دانم (!)


چنــدمــ‌اهـ‌ي هست كه حتـ‌ي همـآن آدم ِ قبلـ‌ي هم نـيـستم؛ الـ‌آن دي‌ـگـر بزرگـ‌ي/كوچكـ‌ي حاليـَـ‌م مي‌شود. از سلام نكردن ِ * صبـ‌ح كه فـاكتـ‌ور بگيريم، ساير اوقات كه پدر را مي‌بينـ‌م سلام مي‌كنم، آن‌ـهم با صداي بلنـد تا بلكـ‌ه غرور ابلهـانـ‌ه‌ام دوباره هواي سركشـ‌ي به سرش نزند !

هي بـ‌ه خودم مي‌گويم من گـرگ نيستم كـ‌ه توبـ‌ه‌ام سبب ِ مـرگـَـ‌م شود، ولـ‌ي يـ‌ك چيزهـآيـ‌ي از درونـ‌م به شدّت با اين تـ‌غـيير ِ روش مخـالفت مي‌كند ؛ يكـ‌جـ‌ور حس ّ ِ نـفـرت كه مثل يك زخم ِ قديمـ‌ي ِ بستـ‌ه نشده باقـ‌ي مانده و با خرده نمكـ‌ي گــــــُـر مي‌گيرد L

 

* بحث بلندشدن از دنده‌چپ و راست نيست؛ من از سلـ‌ام‌كردن و صبح‌به‌خير گفتن ِ صبـ‌ح مـ‌.تـ‌.نـ.فـّ‌.ر. َم

 

□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■▫▪□■

A way to the Alichap Kooche ! :

اين فرش‌فروشيـ‌ه ِ مشـ‌ه‌ـور ِ تبريزي باعث شده خيلي‌ـ‌ه‌ــا به محض ِ شنيدن اسم ِ فاميلم فكر كنن تـرك هستم! ...ديشب در مجمع ِ خانوادگي‌ِمـآن تـ‌صميم گرفتيم از اين فرش‌فروش ِ مشهور شكايت كنيم، بالاخره ما به ِ فاميليمآن تـ‌عـ‌صـ‌ب داريم! هرچي باشد مردم روو حساب ِ اعـتبار ِ ما مي‌روند و با آنـ‌ه‌ـا مـ‌عـاملـ‌ه مي‌كنند ديگر !!!  پسـ‌ونـ‌فـردا اگر ورشكست شد، ملـ‌ت ميايند و خـِـر ِ مارو مي‌چسبند لابد !

+ جمعه 6 آذر1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


قبل از اعلام ِ نتيجه‌ي مسابقـ‌ه بايد به استحضارتان برسانم كه بـنـ‌ده به عنـوآن ِ صاحـاب ِ اين وبلاگ ِ مردمــ‌ي هيچ‌نقشـ‌ي در تـ‌عـيين ِ برنده‌ي خوش‌شانس ِ اين دوره از مسابقـ‌ات نداشـتـ‌م كه اگـر داشتم حال و روزَ‌م بـ‌ه ز الـآن بود ! بنده به‌شخـ‌صـ‌ه تمـ‌امـ‌ي ِ شمـ‌ا عزيزان را برنـد‌ه مي‌دانم.

لـ‌ذا چنانچــ‌ه هر‌گونه مخالـفـتـ‌ي داريد لطفـ‌اً از همينـ‌جـ‌ا جـُـم نـ‌خوريد و خودتان را خالـ‌ي نمايـ‌ي‌ـد.

 

                                                                                            :

(1)

امین آزاد, مـ‌حـ‌کـ‌وم به 20 سـ‌آل حبس تاخیری ( داور در اين مورد ذكـر ِ علت نفرموده‌اند.)
(2)

قاصدک , زين‌پس و براي همیشـ‌ه به اخبار 20:30 تبـ‌عـید می‌شود ( داور دليل ِ اين امر را مرگ به روش سریالـ‌‌ه‌ـای تلویزیونـ‌ی ِ لوس ِ بـ‌ي‌ـــب دانستـ‌ه‌اند)

(3)

غسـّـالـخان , _ بنابه‌نظر ِ داور _ به دلیل نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی و مختل کردن نظم نظرخواهی به ازدواج با پاریس هیلتون محکوم مي‌گردد.



و اما برنده ی خوشبخت ما _ از نظر ِ داور _ کسی نیست جُز:

==»‌ (...)

▫▪▫▪▫▪▫▪▫▪▫▪▫▪▫▪▫▪▫▪▫▪▫▫▪▫▪▫▪▫▪▫▪▫▪▫▪▫

Pi.Es:

ديپلمـاسـ‌ي به بيان ساده "نازي، نازي، سگ ِ مامانـ‌ي" گفتن است تا زمانيـكـ‌ه سنگ و كلوخـ‌ي گير بياوري! ؛ سـ‌عـي كنيد به مـآنند ِِ يك ديپلمـات ِ واقـ‌عـي رفتار كنيد وگـرنـ‌ه در چنگال ببر ِ ديكتاتور  لـ‌ه خواهيد شد !  Vnk

+ چهارشنبه 4 آذر1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


 

ايـن يك وبلاگ ِ مردمي، ما به خواست ِ ! شما ارج مي‌نـ‌ه‌ـيم :

 

هيچــ‌كس گرامي اين موضوع را پيشنـ‌ه‌ـاد كرده... و از آنجاييكه فرانكوي ديوث  تمايل ِ زيادي به ايفاي نقش ِ داور  دارد، لـ‌ذا تصميم گرفتيم از شما (2) سوال ِ نه چندان كليشـ‌ه‌اي بپرسيم! خواهشمند است جواب كليشـ‌ه‌اي ندهيد ! كه اگر داديد ان‌شاءالله ســ‌وسـ‌ك شويد !

 

_ از همين الـ‌آن تا بيست و چـ‌ه‌ـار ساعت ِ دي‌ـگر زنـده هستيد. در اين مدت چه مي‌كنيد؟ *

_ ترجيـ‌ح مي‌دهيد با چه نوع مـرگــ‌ي بمـ‌يرِيــد؟ !!!

 

* لطفاً پاسخـ‌ه‌ـا كـوتـاه، صـريـ‌ح و با خط ّ ِ خـوانا باشد !

 

₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪

 

مدتــ‌ي است كه همـ‌ه‌اش فكـر مي‌كنم پايم به 30 نرسيده دار ِ فانـ‌ي را وداع خواهم ‌گفت ... به همين دليل است كه هـ‌ِ‌ي با اعتقادات ِ نداشتـ‌ه‌ام دست به گريبان هستـ‌م. انگاري اين اعتقادات كه نمي‌دانم از كـ‌جا به جانـ‌م رخنـ‌ه كرده‌اند دارند به تلافي ِ اين مدت كه چـيـ‌ز! هم حسابشان نمي‌كردم حسابـ‌ي گردنم را فشار مي‌دهند...

                                                                                                            خـِـرخـِـره‌ام درد مي‌كنـد.

+ یکشنبه 1 آذر1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


سپهر: عمه آرزو محرم يعني چي؟!

من: يعني آدمايي كه بتوني روشون حساب كني و حرف ِ دلتو باهاشون بگي. مثلن پدر مادر كه رازدآر ِ آدمـ‌ن ...

سپهر (بعد از يك ساعت فك زدن ِ من و توضيحات ِ جانبي ) : امام حسين هم محـرم ِ ؟!!!

من :  ( آيكون ِ پكـيدن از خنده )

 

يه عمو دارم كه خيلي ادعاي فضل و ادب داره. ولي جلو بابام هميشه لال موني مي‌گيره؛ آخه تا مياد از خودش تعريف كنه بابام يه بيت شعر  مي‌خونه كه عمو چنديـــــــــــن سال پيش سوتــي داده :

* شـاهـا تو ز ِمـَـردي و خـَـصـَـمـْـت ِ افـعـي

  افـعــي بـه ز‌ ِ مــَرْدَنـْـگـِـرَد ِ  كـور شــود  !

 

و من تا همين 4-5 سال پيش به هنگام گوش دادن آهنگ مورد علاقه‌ام از گـلپا فكـر مي‌كردم كه "قطره‌باي دريا" چه هست دقيقاً ؟! تا اينكه همين 4-5 سال پيش فهميدم منظور "قطره با يه دريا" مي‌باشد :-s

 

*‌ آي.كيو ها! اصل شعر اين بوده است:  شاها! تو زُمـرّدي و خـَـصـْـمت افـعي؛ افعي به زمرّد نـِـگـَرد كـور شود

 


حالا اگر تو سوتي ِ اين مدلي دم ِ دست داري، در راه ِ رضاي خدا رد كند بيايد كه شديداً دلـم گـرفـتـ‌ه و نيازمند خنده است! اگر سوتي نداري، جك كه داري!

خلاصه يك چيزي بگـ‌و تا من فراموش كنم امـروز 29/8/88 بود، يعني 22 ســال از يك 29 ِ هشتـ مي‌گذرد ؛ 29/8 ِ لـعـنتي ِ سال ِ 66 ِ نكـبـتـي ، آن سال كه من فقط 2 سالم بود ! )-:

 

+ جمعه 29 آبان1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


بـچـ‌ه را دو دستي در اضاي مـ‌هـريـ‌ه به شوهر بخشـ‌يد و از مـحـ‌ضر بيرون آمد. هيچ احساسـ‌ي در اين‌باره نداشت. به‌گمانش كار درستـ‌ي كرده بود. حتـ‌ي باد ِ سرد ِ پاييزي كه بر صورتش سيلـ‌ي مي‌زد نتوانست احساسات ِ مادر‌گونه‌اش را تـ‌حريك كند. آرام و مصمـ‌م قدم برمي‌داشت. سرش را بالا گرفتـ‌ه بود و از غـرور به خود مي‌باليد...

◊◊◊

چـ‌ند سالي مي‌شد ازدواج كرده بود آنهم به دليلـ‌ي كه در آن لحـظـ‌ه احمقانه‌ي مطـْـلق مي‌پنداشت! دوران ِ جـواني‌ برايش سرشار بود از لذت، زيرا بر خلاف ِ تصور مردمان آن شهر ِمذهبـ‌ي كـ‌ه باكـ‌ره‌گي را ركـ‌ن ِ اصلي ِ هويت دخترانگـ‌ي مي‌دانستند! او بـاكـره بود چون هيچ مردي نتوانسته بود بكارتـ‌ش را زائل كند (!) خب البتـ‌ه آن زمان اينـ‌‌را يك نـ‌عـمت خدادادي مي‌دانست! و لذت مي‌برد از اينكـ‌ه با ساير دخترها تفاوت دارد. و واقعاً هم لــ‌ذذذت بـــرد !

 

دوران ِ بدي نبود، ولي وقتي به خود آمد كه در شـُرُف ِ دهـ‌ه‌ي سوم زندگيش بود و احساس مي‌كرد دلش يك زندگي‌ ِ متفاوت مي‌خواهد. چيزي فراتراز همـ‌‌آغوشـ‌ي‌ـ‌ه‌ــاي متـ‌عدد! ؛ دلش تعـ‌ه‌ـّد مي‌خواست، اجبار و از همه مـ‌ه‌ـم‌تـر به دنبال تـ‌جربـ‌ه‌ي يك حس ِ خالص ِ مالكيت بود! به همين دليل ازدواج كرد تا بچـ‌ه‌دار شود ؛ مالكيـتـ‌ي كه تنـ‌ه‌ـا با ازدواج دست‌يافتـنـ‌ي بود.

 

سـ‌الـ‌ه‌ـا سـ‌عي كرد مثل ساير زن‌ها با شوهر همبستر شود، آن اوايل حتـ‌ي بـ‌ه هنگام نزديكـ‌ي خجالت مي‌كشيد تا شوهر به تجربه‌ي پيشين و ذات ِ شـ‌ه‌ـوتيش پي نبـَـرد. مدتـ‌ه‌ـا در قالب ِ اين نقش فرو رفت، حتـ‌ي توانست خودش را بفريبد! ولي اين اواخر، خصوصاً بعد از تولد بچـ‌ه،  تحمل ِ شوهر كه ع‌ش‌ق‌ـبـآزي را صرفاً ميـــ‌كـ‌رد‌ ، خيلي آزارش مي‌داد. مثل اين بود كـ‌ه روحش در صدد ِ شكنجـ‌ه‌ي ‌جسمش برآمده...

◊◊◊

آرام و مصمـ‌م قدم برمي‌داشت. سرش را بالا گرفتـ‌ه بود و از غـرور به خود مي‌باليد. او – زن – به پدر ِ فرزندش خـيــانــت نكرد. و اين را باعث مباهات ِ خود مي‌دانست. حالا  يك زن ِ كــآمل ِ مـطـلـقـ‌ه بـ‌ود كـ‌ه به دهـ‌ه‌ي چـ‌ه‌ـارم زندگي‌اش نزديك مي‌شد!

 

 + براي هـ‌ايـده (هايـْدي ِ خودم! )

+ پنجشنبه 28 آبان1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


هـدف ِ خاصـ‌ي را دنبال نمي‌كنم...

ولي خب بـ‌عـضـ‌ي چيزهاي آدم! غير ارادي است ؛ مثلاً آدم وقتي بداند در خانه‌ي رو‌به‌رويي، آن پسـر دانشجـ‌وي خوش هيكـ‌ل ِ قدبلند، با موهاي ‌مشكـ‌ي پرپشت، كـ‌ه تـَـ‌ه‌ريش به صورت ِ توپـُـرش مي‌آيد و وقتي تي‌شـِـرت‌هاي تنگ مي‌پوشد خيلـ‌ي خوش‌تيپ مي‌شود، سـاكن است، ديگـر هيچ‌رقمـه نمي‌تـواند با حالت آشفتـ‌ه به حيـاط برود (!)  

من البـتـ‌ه محض دلربايـ‌ي كردن نـ‌ي‌ـست كـ‌ه قبل از ورود به حياط به خودم مي‌رسم، ضمـن ِ اينـكـ‌ه مـ‌عـلول ِ وجود ِ همين پسر، يكـ‌ي از لذت‌هاي خوبم را در روزهـاي پاييزي تـَـرك كرده‌ام؛ سابق بر اين عادت داشتم در روزهاي آفتابي قبل از ظـ‌ه‌ـر با تاپ-دامـ‌ن در حياط حمـام ّ ِ آفتـاب بگـ‌يـرم، ولـ‌ي حالا دي‌ـگر نــ‌ه L

 

خلـاصـ‌ه اينكه اينـ‌روزه‌ـا از خود رشادت ِ زيادي به خرج مي‌دهـم، آن هم به 3 دليل :

 

1) هيچ دلم نمي‌خواهـد آن پسر با ديدن ظاهر آشفتـ‌ه‌ي من در دلش بگويد : بيچـ‌اره دوست‌پسر ِ اين دخـتر.

2) هيچ دلم نمـ‌ي‌خواهـد در مقـابل ِ دوست دختر ِ نديده‌ي اين پسر كـم بياورم.

3) كاملن خصوصي ولـ‌ي قابل حدس است !  

 

تازگيـ‌ه‌ـا در ذهنم مجسم می‌کنم کـ‌ه مثل اين فيلم قديمي‌ـهـا با همان تاپ-دامن، چادر رنگـ‌ي به سر بيندازم و وقتـ‌ي نگـاهـ‌ش را حس كردم در يك حركت ِ غير ارادي گـ‌يـ‌ج شوم و دست‌و‌پايـ‌م بلرزد و چادر از سرم بيفتد و واقـ‌عـنـ‌ي خجـالت بكشم از اينـ‌كـ‌ه  دارد تنـَـ‌م را نظاره مي‌كند... آن‌ـوقت سرم را پايين بيندازم و همانطور كه خم مي‌شوم تا چادر را بردارم، زير چشمي با نگـاه‌ــم عاشـقـ‌م كنمـَـش ! تا بتوانم از لبــ‌ه‌ـايش طـ‌عـم بگيـرم و ... !!!

                        آخ كـ‌ه چـقــــــــــدر دلـَـ‌م براي ايـنجـ‌ور خـجـالت‌زدگـ‌ي‌ـه‌ــا تنگ شده  (!)

 

~†~†~†~†~†

 

بين خودمـآن باشـ‌د ؛ اين واژه‌ي سـوپـ‌ر دولـ‌ ‌و كـس روي بـ‌عـضـ‌ي از اين اتوبوس قديميـ‌ه‌ـآ واقـ‌عـاً مـُوْرد دارد هــآ !

 

+ دوشنبه 25 آبان1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


اعلـ‌ام نـتـايـ‌ج ِ نـ‌ه‌ـايي ِ آرآء :

Untouchable üüüüüüüü      

دروغگـ‌وي‌خوشـ‌حافـظـ‌ه üüüüüüü

وحشــ‌ي                       üüüüüü

ستاره                            üüüüü

و آستـيـ‌گ‌مـات               üüü

 

منتـ‌ه‌ـا دلم نمي‌آيد خودم به حافظه‌ي خوش ِ دروغگو راي ندهـم و او را به مقام ِ اولـ‌ي نرسانم  J

  

در ضمن اضافـ‌ه مي‌شود كه برنده‌ي نـ‌هـايي كسـ‌ي نيست جز‌:

 جناب ِ فـرانـكــ‌و به خاطر ِ جمله‌ي زيباي " اگر میخواهی شکست نخوری,تلاش نکن. " كه باِ 100 راي از مجموع ِ   126 راي، ركورد بي‌سابقه‌اي كسب نمودنـد (:D)

 

صـ‌حّـت اين انتخابات از همان ساعت ِ شروع مـورد تائيد ِ شـخـ‌ص ِ شخـ‌ي‌ـص ِ خودم قرار گرفتـ‌ه و هر نوع اعتراض به منزلـ‌ه‌ي باد ِ هـوا تلقـ‌ي مي‌گردد . شايان ذكر است متخلفان در اسرع ِ وقت گـ‌ور بـ‌ه گـ‌ور خواهند شد !

 

                                                                                                                                         وسـّـلـآم

+ دوشنبه 25 آبان1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _


_: مامان ؟ مگـ‌ه خودت هميشـ‌ه نمي‌گي وايتكس هم برا دست بـَـدِه، هم واسه نفس كشيدن، هم‌اينكـ‌ه به هرچي بزني زود  خراب مي‌شه؟! .... پس چرا اتاق خوابت همش بوي وايـ‌تـ‌كـ‌س مي‌ده؟!

_: !!!

 

و من يكـبـار در عالم بچه‌گـ‌ي از مادرم پرسيدم: " بچـ‌ه‌هـا چه‌طوري درست مي‌شن؟!" و هـنـ‌وز بـ‌عد از آن همه سـال، طرز ِ نگـاه ِ مادر خوب يـادم هـ‌ست !

 

¿ مي‌گويند ديدن ِ سـ‌كـ‌س ِ پـدر- مادر تاثير خيلـ‌ي بدي بر روحيـ‌ه‌ي بچـ‌ه‌ـ‌هـا دارد ؛ مثلـاً مـ‌مـكـن است كودك از پدر بيـزار شود  يا بترسد ! يا ...

عـ‌جـ‌ي‌ـب است، من كـ‌ودك نيسـ‌تـم (!) ولـ‌ي نمـ‌ي‌دانـ‌م چرا دوست نـدارم باور كنـ‌م چه‌طـور درست شده‌ام... اصلاً وقتي فـكر مي‌كنم كه بابا-مامان من هـ‌م آره! يكـ‌جورايـ‌ي از اصـل ِ آن‌عمل چـنـدِشـَـ‌م مي‌شود ! (P9Q ( :d

 


لتفن منـتـخـبـ‌ي از بـ‌ه‌ـترين جملـ‌‌ه‌ـ‌ه‌ـاي انتخـابـ‌ي را ملاحظـ‌ه و در تـ‌عـيين برنده‌ي خوش‌شانس، ما را همياري نمـايـيـد

 


ادامـــــ‌ه‌َ‌ش اينــْـ‌جـ‌آست

+ جمعه 22 آبان1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


يك جـملـ‌ه‌‌ي معروف خارجي هست كه مي‌گويد:

                                                                                        Preachers say: Do as I say. Not as I do

                                                ترجمـ‌ه:

                                                    واعظان مي‌گويند: آنچـ‌ه مي‌گويم بكن، نه آنچه مي‌كنم

 

قياس شود با گفته‌ي حافظ:

عـ‌نان به مـيكده خواهيم تافت زين مجلس        كه وعظ بي‌عملان واجب است نشنيدن

 

و باز به گفته‌ي حافظ:

                         واعظان كين جلوه در محراب و منبر مي‌كنند      چون به خلوت مي‌روند *  آن كار ِ ديگر مي‌كنند

 

يا به قول سعدي:

عالمي را كه گفت باشد و بس                     هرچه گويد نگيرد اندر كس

 

»‌ نتيجه‌ي اسـتـقرايـ‌ي:

معلوم مي‌شود كه در گذشته‌هاي دور و نزديك هم واعظ ِ بي‌عمل وجود داشته است. با اين حال، تحقيق بيشتر لازم است(!)

 

»‌ نتيجه‌ي اسـتـنـتـاجـ‌ي:

از آنجـايـيـ‌كـ‌ه تـَـرك‌ِ عمل، مستوجب ِ مرض است! با ربط يا بدونِ‌‌ربط! مـ‌عتـقد هستم كه :

" يك آخــ‌ونـد ِ خـ‌وب ، يك آخـ‌وند ِ مـُـرده است ! "  

 

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

                       * منزور از  آن كـار ِ ديـگـر دقـ‌ي‌ـقن چـ‌ه مي‌باشد؟ آيـآ؟  -d


چه جملات ِ زيبايي در كامنت دوني‌ ِ پست ِ قبل ثبت شد J ... تصميم دارم 2 داور انتخاب و به كمكشان زيباترين جمله را انتخاب كنم ... از داوطلبان نام‌نويسـ‌ي به عمل مي‌آيـد  Vnk

+ پنجشنبه 21 آبان1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


ايـــــــــ‌ن از نظر من سنــ‌گ‌ِ قبر بسيار منحصر به فردي آمـ‌د !

از آن مدلـ‌هايي كه آدم غيرارادي مي‌ايستد و واقعني نـگـاهـ‌ش مي‌كند !

 

elyelyelye elyelyelye

 

به موجب اين پـست از كليـّ‌ه‌ي خوانـ‌ندگان ِ اين وبلاگ ِ مـردمـ‌ي درخواست مي‌شود بيايند و خـدا وكيـلـ‌ي در كـآمـ‌نـ‌ت دوني‌ِ اينجا يك سنگ ِ قبر پيشنـ‌هـادي براي  خودشـآن به رسم يادبود بنـويسنـد.

باشد كه همـگـ‌ي آمرزيده شويـ‌د

 

 گورنبشته‌ي پـ‌يـشـنـ‌هادي براي خودم:

اينـجـا، مــ‌ن _ آرزو _ آرميده‌ام

آرزو داشـ‌تـم با آرزوهـ‌ايم جاي دگـري بودم

 

h هـرگونه سنگ‌قبر‌ِپيشنـ‌هادي براي صاحاب گورستان با آغوش ِ بـــآز!  پذيرفتـ‌ه مي‌شود


Related to D previous pOst

تحت تاثير يك * كامنت،به ياد ِِ يك ضرب المثل جالبنـآك خـارجكـ‌‌ي افتادم كه مي‌گويد:

اگر مـثـ‌لـث‌ها خدايي به وجود مي‌آوردند حتماً او را سـ‌ه‌گـوش مي‌ساختند.  

     * هيچ ادابي و ترتيبـ‌ي مجـ‌و ...

 

+ دوشنبه 18 آبان1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |


از آنـــــروز تا الــ‌آن زمـان بسياري گذشتـ‌ه  ...

حالا دوبـ‌آره من و خدا _هر دو_ مي‌دانيم مـ‌عـنايش چيست !

 

با هم بـ‌ه توافق رسيده‌ايم و خدا همـانـ‌ي شده كه من مي‌خواهم ؛

روزهـا به موسيقي‌اي كه گـ‌وش مي‌دهم، با لذت گوش مي‌دهد.

شب‌ها به كنـارم مي‌آيد، با گونه‌هايم بازي مي‌كند، رگــــ ِ گردنـ‌م را آرام فشآر مي‌دهد تا خوابم ببرد !

صبح كه شد از صداي خـ‌نده‌هايش بيـ‌دار مي‌شوم، مسـخره‌ام مي‌كند، مي‌گويد ساعت بيولوژكي‌ ِ بدنـ‌م را درست تنظيـ‌م نكـ‌رده !

وقتـ‌هـايي كه عـصـبـ‌ي هستـ‌م، هيـ‌چ‌جــ‌ا پيدايش نـيـ‌ست؛ انگـار مي‌داند ســ‌گ شده‌ام و اگر بيايـد پاچّـه‌اش را مي‌گـيـ‌رم!

 آرام كه شدم، سر و كـلـ‌ه‌اش با يك ليـ‌وان دلستر ِ ليـمـ‌ويي ِ خنك پـيـدا مي‌شود، مي‌گويد عـصـبـانـ‌ي كه هسـ‌تـ‌م او را به‌يـاد ِ بـچـ‌ه‌ـگيـ‌هـاي ابلـيـس مي‌اندازم... خنده‌ام مي‌گيرد و مي‌گويم همين ديـ‌روز با ابـليس‌‌ ِتشنه‌حال لب ِ چشمـه بوديم ! نگـاهش تنــد مي‌شود ...

اينروزهـ‌ا حتي شيطنـَت هم مي‌كند ناقـُـلـآ ! ؛ محكـ‌م پشت ِ پايـ‌م مي‌زند و تا به مـرز ِ افـتـادن رسيدم محكمـ‌تــر بغلم مي‌كند...

خـداي ِ من اجازه مي‌دهد همانطور كه دوسـْتـْـ دارم پرستـشـ‌ش كـنـ‌م. دعـوايم نمي‌كند اگـر بخـواهم مـ‌عـشوقه‌‌ي ديگـري شـ‌وم ! كـلـاً خدايــ‌م، خداي بي‌غيـرتـي است ولي تا جائيكـ‌ه بخـواهـي لـوتي و جنتلمن است... 

تازگيـ‌هـآ از نگاه‌هايش فهميده‌ام كه عاشقـ‌م است يكــ‌جـ‌ورايي! اگـر بگذارد مي‌خـواهم عـاشقش شوم يــ‌كـ‌جورايــ‌ي ! 

 

+ امـروز سر و كلـ‌ه اش پيدا نيست، اگر نمي‌دانست عصـبـ‌ي نمي‌شدم، ولي خودش مي‌داند آن بچـ‌ه مي‌توانست همه‌چيز را درست كند... بايد بيايد و شيرفهـمـَ‌م كند كه چرا نخواست آن جنين 3مـاه‌و‌نيـمـ‌ه تنـ‌هـا اُميـد ِ نااُميديها شود !؟ L

+ دوشنبه 11 آبان1388 ~ _‌ خــُـــ‌دآي گـ‌ ـ‌ورسـ‌تـ‌آن _ |