سپهر: عمه آرزو محرم يعني چي؟! من: يعني آدمايي كه بتوني روشون حساب كني و حرف ِ دلتو باهاشون بگي. مثلن پدر مادر كه رازدآر ِ آدمـن ... سپهر (بعد از يك ساعت فك زدن ِ من و توضيحات ِ جانبي ) : امام حسين هم محـرم ِ ؟!!! من : ( آيكون ِ پكـيدن از خنده ) يه عمو دارم كه خيلي ادعاي فضل و ادب داره. ولي جلو بابام هميشه لال موني ميگيره؛ آخه تا مياد از خودش تعريف كنه بابام يه بيت شعر ميخونه كه عمو چنديـــــــــــن سال پيش سوتــي داده : شـاهـا تو ز ِمـَـردي و خـَـصـَـمـْـت ِ افـعـي افـعــي بـه ز ِ مــَرْدَنـْـگـِـرَد ِ كـور شــود ! و من تا همين 4-5 سال پيش به هنگام گوش دادن آهنگ مورد علاقهام از گـلپا فكـر ميكردم كه "قطرهباي دريا" چه هست دقيقاً ؟! تا اينكه همين 4-5 سال پيش فهميدم منظور "قطره با يه دريا" ميباشد :-s حالا اگر تو سوتي ِ اين مدلي دم ِ دست داري، در راه ِ رضاي خدا رد كند بيايد كه شديداً دلـم گـرفـتـه و نيازمند خنده است! اگر سوتي نداري، جك كه داري! خلاصه يك چيزي بگـو تا من فراموش كنم امـروز 29/8/88 بود، يعني 22 ســال از يك 29 ِ هشتـ ميگذرد ؛ 29/8 ِ لـعـنتي ِ سال ِ 66 ِ نكـبـتـي ، آن سال كه من فقط 2 سالم بود ! )-:
+ جمعه 29 آبان1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
بـچـه را دو دستي در اضاي مـهـريـه به شوهر بخشـيد و از مـحـضر بيرون آمد. هيچ احساسـي در اينباره نداشت. بهگمانش كار درستـي كرده بود. حتـي باد ِ سرد ِ پاييزي كه بر صورتش سيلـي ميزد نتوانست احساسات ِ مادرگونهاش را تـحريك كند. آرام و مصمـم قدم برميداشت. سرش را بالا گرفتـه بود و از غـرور به خود ميباليد... ◊◊◊ چـند سالي ميشد ازدواج كرده بود آنهم به دليلـي كه در آن لحـظـه احمقانهي مطـْـلق ميپنداشت! دوران ِ جـواني برايش سرشار بود از لذت، زيرا بر خلاف ِ تصور مردمان آن شهر ِمذهبـي كـه باكـرهگي را ركـن ِ اصلي ِ هويت دخترانگـي ميدانستند! او بـاكـره بود چون هيچ مردي نتوانسته بود بكارتـش را زائل كند (!) خب البتـه آن زمان اينـرا يك نـعـمت خدادادي ميدانست! و لذت ميبرد از اينكـه با ساير دخترها تفاوت دارد. و واقعاً هم لــذذذت بـــرد ! دوران ِ بدي نبود، ولي وقتي به خود آمد كه در شـُرُف ِ دهـهي سوم زندگيش بود و احساس ميكرد دلش يك زندگي ِ متفاوت ميخواهد. چيزي فراتراز همـآغوشـيـهــاي متـعدد! ؛ دلش تعـهـّد ميخواست، اجبار و از همه مـهـمتـر به دنبال تـجربـهي يك حس ِ خالص ِ مالكيت بود! به همين دليل ازدواج كرد تا بچـهدار شود ؛ مالكيـتـي كه تنـهـا با ازدواج دستيافتـنـي بود. سـالـهـا سـعي كرد مثل ساير زنها با شوهر همبستر شود، آن اوايل حتـي بـه هنگام نزديكـي خجالت ميكشيد تا شوهر به تجربهي پيشين و ذات ِ شـهـوتيش پي نبـَـرد. مدتـهـا در قالب ِ اين نقش فرو رفت، حتـي توانست خودش را بفريبد! ولي اين اواخر، خصوصاً بعد از تولد بچـه، تحمل ِ شوهر كه عشقـبـآزي را صرفاً ميـــكـرد ، خيلي آزارش ميداد. مثل اين بود كـه روحش در صدد ِ شكنجـهي جسمش برآمده... ◊◊◊ آرام و مصمـم قدم برميداشت. سرش را بالا گرفتـه بود و از غـرور به خود ميباليد. او – زن – به پدر ِ فرزندش خـيــانــت نكرد. و اين را باعث مباهات ِ خود ميدانست. حالا يك زن ِ كــآمل ِ مـطـلـقـه بـود كـه به دهـهي چـهـارم زندگياش نزديك ميشد! + براي هـايـده (هايـْدي ِ خودم! )
+ پنجشنبه 28 آبان1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
هـدف ِ خاصـي را دنبال نميكنم... ولي خب بـعـضـي چيزهاي آدم! غير ارادي است ؛ مثلاً آدم وقتي بداند در خانهي روبهرويي، آن پسـر دانشجـوي خوش هيكـل ِ قدبلند، با موهاي مشكـي پرپشت، كـه تـَـهريش به صورت ِ توپـُـرش ميآيد و وقتي تيشـِـرتهاي تنگ ميپوشد خيلـي خوشتيپ ميشود، سـاكن است، ديگـر هيچرقمـه نميتـواند با حالت آشفتـه به حيـاط برود (!) من البـتـه محض دلربايـي كردن نـيـست كـه قبل از ورود به حياط به خودم ميرسم، ضمـن ِ اينـكـه مـعـلول ِ وجود ِ همين پسر، يكـي از لذتهاي خوبم را در روزهـاي پاييزي تـَـرك كردهام؛ سابق بر اين عادت داشتم در روزهاي آفتابي قبل از ظـهـر با تاپ-دامـن در حياط حمـام ّ ِ آفتـاب بگـيـرم، ولـي حالا ديـگر نــه L خلـاصـه اينكه اينـروزهـا از خود رشادت ِ زيادي به خرج ميدهـم، آن هم به 3 دليل : 1) هيچ دلم نميخواهـد آن پسر با ديدن ظاهر آشفتـهي من در دلش بگويد : بيچـاره دوستپسر ِ اين دخـتر. 2) هيچ دلم نمـيخواهـد در مقـابل ِ دوست دختر ِ نديدهي اين پسر كـم بياورم. 3) كاملن خصوصي ولـي قابل حدس است ! تازگيـهـا در ذهنم مجسم میکنم کـه مثل اين فيلم قديميـهـا با همان تاپ-دامن، چادر رنگـي به سر بيندازم و وقتـي نگـاهـش را حس كردم در يك حركت ِ غير ارادي گـيـج شوم و دستوپايـم بلرزد و چادر از سرم بيفتد و واقـعـنـي خجـالت بكشم از اينـكـه دارد تنـَـم را نظاره ميكند... آنـوقت سرم را پايين بيندازم و همانطور كه خم ميشوم تا چادر را بردارم، زير چشمي با نگـاهــم عاشـقـم كنمـَـش ! تا بتوانم از لبــهـايش طـعـم بگيـرم و ... !!! آخ كـه چـقــــــــــدر دلـَـم براي ايـنجـور خـجـالتزدگـيـهــا تنگ شده (!) ~~~~~ بين خودمـآن باشـد ؛ اين واژهي سـوپـر دولـ و كـس روي بـعـضـي از اين اتوبوس قديميـهـآ واقـعـاً مـُوْرد دارد هــآ !
+ دوشنبه 25 آبان1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
اعلـام نـتـايـج ِ نـهـايي ِ آرآء : Untouchable üüüüüüüü دروغگـويخوشـحافـظـه üüüüüüü وحشــي üüüüüü ستاره üüüüü و آستـيـگمـات üüü منتـهـا دلم نميآيد خودم به حافظهي خوش ِ دروغگو راي ندهـم و او را به مقام ِ اولـي نرسانم J در ضمن اضافـه ميشود كه برندهي نـهـايي كسـي نيست جز: جناب ِ فـرانـكــو به خاطر ِ جملهي زيباي " اگر میخواهی شکست نخوری,تلاش نکن. " كه باِ 100 راي از مجموع ِ 126 راي، ركورد بيسابقهاي كسب نمودنـد (:D) صـحّـت اين انتخابات از همان ساعت ِ شروع مـورد تائيد ِ شـخـص ِ شخـيـص ِ خودم قرار گرفتـه و هر نوع اعتراض به منزلـهي باد ِ هـوا تلقـي ميگردد . شايان ذكر است متخلفان در اسرع ِ وقت گـور بـه گـور خواهند شد ! وسـّـلـآم
+ دوشنبه 25 آبان1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن
_: مامان ؟ مگـه خودت هميشـه نميگي وايتكس هم برا دست بـَـدِه، هم واسه نفس كشيدن، هماينكـه به هرچي بزني زود خراب ميشه؟! .... پس چرا اتاق خوابت همش بوي وايـتـكـس ميده؟! _: !!! و من يكـبـار در عالم بچهگـي از مادرم پرسيدم: " بچـههـا چهطوري درست ميشن؟!" و هـنـوز بـعد از آن همه سـال، طرز ِ نگـاه ِ مادر خوب يـادم هـست ! ¿ ميگويند ديدن ِ سـكـس ِ پـدر- مادر تاثير خيلـي بدي بر روحيـهي بچـهـهـا دارد ؛ مثلـاً مـمـكـن است كودك از پدر بيـزار شود يا بترسد ! يا ... عـجـيـب است، من كـودك نيسـتـم (!) ولـي نمـيدانـم چرا دوست نـدارم باور كنـم چهطـور درست شدهام... اصلاً وقتي فـكر ميكنم كه بابا-مامان من هـم آره! يكـجورايـي از اصـل ِ آنعمل چـنـدِشـَـم ميشود ! (P9Q ( :d لتفن منـتـخـبـي از بـهـترين جملـهـهـاي انتخـابـي را ملاحظـه و در تـعـيين برندهي خوششانس، ما را همياري نمـايـيـد
ادامه مطلب
+ جمعه 22 آبان1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
يك جـملـهي معروف خارجي هست كه ميگويد: Preachers say: Do as I say. Not as I do ترجمـه: واعظان ميگويند: آنچـه ميگويم بكن، نه آنچه ميكنم قياس شود با گفتهي حافظ: عـنان به مـيكده خواهيم تافت زين مجلس كه وعظ بيعملان واجب است نشنيدن و باز به گفتهي حافظ: واعظان كين جلوه در محراب و منبر ميكنند چون به خلوت ميروند * آن كار ِ ديگر ميكنند يا به قول سعدي: عالمي را كه گفت باشد و بس هرچه گويد نگيرد اندر كس » نتيجهي اسـتـقرايـي: معلوم ميشود كه در گذشتههاي دور و نزديك هم واعظ ِ بيعمل وجود داشته است. با اين حال، تحقيق بيشتر لازم است(!) » نتيجهي اسـتـنـتـاجـي: از آنجـايـيـكـه تـَـركِ عمل، مستوجب ِ مرض است! با ربط يا بدونِربط! مـعتـقد هستم كه : " يك آخــونـد ِ خـوب ، يك آخـوند ِ مـُـرده است ! " ≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈ * منزور از آن كـار ِ ديـگـر دقـيـقن چـه ميباشد؟ آيـآ؟ -d
چه جملات ِ زيبايي در كامنت دوني ِ پست ِ قبل ثبت شد J ... تصميم دارم 2 داور انتخاب و به كمكشان زيباترين جمله را انتخاب كنم ... از داوطلبان نامنويسـي به عمل ميآيـد Vnk
+ پنجشنبه 21 آبان1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
ايـــــــــن از نظر من سنــگِ قبر بسيار منحصر به فردي آمـد ! از آن مدلـهايي كه آدم غيرارادي ميايستد و واقعني نـگـاهـش ميكند ! elyelyelye elyelyelye به موجب اين پـست از كليـّهي خوانـندگان ِ اين وبلاگ ِ مـردمـي درخواست ميشود بيايند و خـدا وكيـلـي در كـآمـنـت دونيِ اينجا يك سنگ ِ قبر پيشنـهـادي براي خودشـآن به رسم يادبود بنـويسنـد. باشد كه همـگـي آمرزيده شويـد † گورنبشتهي پـيـشـنـهادي براي خودم: اينـجـا، مــن _ آرزو _ آرميدهام آرزو داشـتـم با آرزوهـايم جاي دگـري بودم h هـرگونه سنگقبرِپيشنـهادي براي صاحاب گورستان با آغوش ِ بـــآز! پذيرفتـه ميشود
تحت تاثير يك * كامنت،به ياد ِِ يك ضرب المثل جالبنـآك خـارجكـي افتادم كه ميگويد: اگر مـثـلـثها خدايي به وجود ميآوردند حتماً او را سـهگـوش ميساختند. * هيچ ادابي و ترتيبـي مجـو ...
Related to D previous pOst
+ دوشنبه 18 آبان1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
از آنـــــروز تا الــآن زمـان بسياري گذشتـه ... حالا دوبـآره من و خدا _هر دو_ ميدانيم مـعـنايش چيست ! با هم بـه توافق رسيدهايم و خدا همـانـي شده كه من ميخواهم ؛ روزهـا به موسيقياي كه گـوش ميدهم، با لذت گوش ميدهد. شبها به كنـارم ميآيد، با گونههايم بازي ميكند، رگــــ ِ گردنـم را آرام فشآر ميدهد تا خوابم ببرد ! صبح كه شد از صداي خـندههايش بيـدار ميشوم، مسـخرهام ميكند، ميگويد ساعت بيولوژكي ِ بدنـم را درست تنظيـم نكـرده ! وقتـهـايي كه عـصـبـي هستـم، هيـچجــا پيدايش نـيـست؛ انگـار ميداند ســگ شدهام و اگر بيايـد پاچّـهاش را ميگـيـرم! آرام كه شدم، سر و كـلـهاش با يك ليـوان دلستر ِ ليـمـويي ِ خنك پـيـدا ميشود، ميگويد عـصـبـانـي كه هسـتـم او را بهيـاد ِ بـچـهـگيـهـاي ابلـيـس مياندازم... خندهام ميگيرد و ميگويم همين ديـروز با ابـليس ِتشنهحال لب ِ چشمـه بوديم ! نگـاهش تنــد ميشود ... اينروزهـا حتي شيطنـَت هم ميكند ناقـُـلـآ ! ؛ محكـم پشت ِ پايـم ميزند و تا به مـرز ِ افـتـادن رسيدم محكمـتــر بغلم ميكند... خـداي ِ من اجازه ميدهد همانطور كه دوسـْتـْـ دارم پرستـشـش كـنـم. دعـوايم نميكند اگـر بخـواهم مـعـشوقهي ديگـري شـوم ! كـلـاً خدايــم، خداي بيغيـرتـي است ولي تا جائيكـه بخـواهـي لـوتي و جنتلمن است... تازگيـهـآ از نگاههايش فهميدهام كه عاشقـم است يكــجـورايي! اگـر بگذارد ميخـواهم عـاشقش شوم يــكـجورايــي ! + امـروز سر و كلـه اش پيدا نيست، اگر نميدانست عصـبـي نميشدم، ولي خودش ميداند آن بچـه ميتوانست همهچيز را درست كند... بايد بيايد و شيرفهـمـَم كند كه چرا نخواست آن جنين 3مـاهونيـمـه تنـهـا اُميـد ِ نااُميديها شود !؟ L
+ دوشنبه 11 آبان1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
» من دنبال مــردي ميگردم كه فقط مـهـربـان و بـاشـعـور باشد.... شما بگوييـد اين تـوقـع از يك آدم ِ مـيليـونـر زيـادي اســت؟!!! » امـروز كلـي بـا خـودم نشستـم و به خـودم خنـديـدم ! خب خندهدار است ديــگـر ؛ من اعداد فـرد را دوست نـدارم؛ وقـتـهـآيي كه در ذهنم دارم چيزي را ميشمارم خودم را ميكـُشـَـم تا شـمارشم فـرد از آب در نيـايد! ولي واقـعـن عاشـق ِ عدد 7 هستم. از 3،5 و 9 هم خوشم ميايـــد. ولي از 8 بهشـِـد-دددّت مـتـنـفرم ! ( آيكون خود درگيـري ِ عـددي، چيـزي شـبـيـه ِ پروفسور بـالـتـازآر –d ) Conclusion: از آنـجـائيكه خيلي زيـاد به دوستـاني كه يكچنين تاريخ ِ رُنـدي را در شنـاسنامهشان ثبت كردند حـسـادت ويژه! ميورزيم لـذا بــا تـوجــه به مـوآرد مـذكـور ِِ نـخسـت، تصـميـم گرفـتـهايم تـا 11 ســـال ِ ديگر، يـعـنـي 9/9/99 چــيــز ِ ايـّـوبْ(:D) را دو دَسـتـي چسـبـيـده و وِل نكـنـيـم !
+ جمعه 8 آبان1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
₪ و از دلايل ِ قاطـع بر عـاشقْشدن ِ بـنـده، هميـــن بس كه مدتـــي اسـت در ليست ِ وبـلـاگ دوسـتــان ايـــــن آدرس را وارد كردهام ! اگر انجمن خودشيفتهها عضو ميپذيرد بگوييد تا هرچه سريعــتـر نامنويســي كنـم، اينــروزهــا از شخصــيــت، تـيــپ، رنگ مو و چشمــهـا، قد و وزن رضايـت ِ كامــل را دارا هستـــم ! ₪₪ ســـعيــده جـان! ما كه هــرچـه گشتـــيـم نيـافتــيم، تو نــيــز نگـــرد كه نيــست ! L ₪₪₪ اگــر خانه كتاب پر نبود از دوربـيـنهـاي مـدار بسـتـه حتمن از عنوان ِ اين كتاب عكــس ميانداخـتـم : شــمــايـل ِ لـرزان ِ مــردان ( !!! ) ₪₪₪₪ ســگ را به گــربــه ترجيح ميدهم! چون گربهها از موضع بـالـا به آدم نگاه ميكنند و سگـهـا از موضع ِ پـايـيـن. ₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪ Pi.Es: مگر نميداني من زنــم؟ به وقـت ِ فـكر كردن بـايد سخـن بگـويــم! William Shakespeare
hot news: آدميـزاد است ديـگر؛ ميترسد وقتي ميشنـود اخـبـار ِ سراسري ! به علت شيوع ِ آنفـلـونـزاي نوع ِ اِي، از تعطيلي ِ مدارس ِ شهـرش به مدّت يــــك هـفــتـه، خـبـر ميدهد. اين يـعـني شايـعـه حقـيـقـت دارد. ss-:
+ چهارشنبه 6 آبان1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
ü به زري ميگويم : اينها جـوگير شدهاند، يادشان نيست اينجا تهران است، نه تبـريـز! ميگويد: همينكارها را كردند كه تــرك شدند ديگر . در گـــوشــي: خـــدا را شــكــر برديم، وگــرنه بيآبــ ِرو/زيـــر (!) ميشديم هــا :دي ü پدر در حـيـن آه و نــالـههاي نمــايشــي بـه منـظـور ِ جلب توجـّـه ِ مــا : امــــروز 4 ِ آبـــان است؛ روز ِ تــولـــد ِ شـــآه L ü مــســئــلـة : " اگر تعــداد كـامنتهاي خصوصي يك وب ِ 4 ســـآلــه 685 عـدد باشد، اين يعني زيـــاد يا كــم؟ " Dear a boy تـشـكـر . واقعـــن اين لـــــيـــــنـــــك حــال داد ((-: كلي خنديدم و شادمـآن گـشتــم بســي، بيشتر از بــرد ِ امروز ِ پرسپــوليس :D و حتـــي طلاي رضازاده! دوســتـــان بخــوانـيــد و بـخنـديــــد ! ü يك دوست قديمي كامنت ِ جــآلبــي راجــع به پست قبلي گــذاشــتــه. دلم نيــامد نگويــم : سرما و سکس هر دو با سکوت شروع می شوند. K
+ دوشنبه 4 آبان1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
آدمـــها به وقـت ِ سرما عـ.ا.شـ.قـ.تـــر اَنـــْـــد ! و خاصـيـّـت عشق اين است كه عـاشـق ِ بـاهـــمْ بـودن ميشـوَنـْـد ... نه چون گرمي ِ دلـهـايشان را ميطلبند ؛ كه گـرمـي ِ تــن را آرزومنـْدنـد (!) و ايــن، هـمـيـن سرديِ هواست كه به من يادآوري ميكند حـالـا ديگر بهـانهاي هـسـت براي پوشيدن ِ بـلــوزهـاي پـوشـيـده ! آن وقت اسـت كـه آيـيـنـهي اتـاقم ميشود تـنـهـا نظارهگــر ِ كبـوديـهـاي كـوچـك ِِ تـنـَـمممم... ميگويم پاي مخـفـيكـاري كه در مـيـان باشد، آدم هـركاري ميكند ! §p.: پاسخ اصلـي عـشـق است، اما در همان حال كه منتـظر ِ پاسخ هستـي، 3ks ! مسائل ِ بـامـزّهاي پيـش ميكشد. وودي آلـن ~×~~×~~×~~×~~×~~×~~×~~×~~×~~×~~×~~×~~×~~×~~×~~×~ aDd: مدتـــهــا زمزمههاي اين ســرود در ذهنم كـمـرنگ بود! ايــنـــجــا كه خواندمش لذت بردم !
ميگويـد رژ بايد تـيـره باشد تا تيرگي ِ گوشهي لـبِ پايـيـن را پنهـان كند.
+ شنبه 2 آبان1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
امروز بعد از گذشت بيـــــــــست سال و اندي از زندگــيــم به يك كـشف مـهــم نائل آمدهام : اسم ِ تمامي افراد خانوادهي ۹نفـريامـان _ به جز رامـيـن ِ 5حــرفــي _ از 4 حـــرف ساخته شده ! هـمـه حتي نوه و 2عـروس مـهترمِمــآن :دي حــالا 2سالي هست كه قـنـد خون پدر بالا مـيرود، با اين وجود هــيــچوقت در خــوردن هــيــچچيز پرهيز نكرده است! ولي چـشـمـآن ِ زيـبايـتـآن روز بد نبينـد مواقعي كه با يك غريبه از بيمارياش حرف ميزند! بايد باشي و بشـنـوي. آنقدر با آه و ناله از مريضياش ميگويد كه تو گويي اين مـــرد ساليان ِ ســآل است هيچ طعم شيريني (= طعم هيچ شيريني) حس نكرده است ! جديدن خودش هم باور كرده كه بيمــآر است! اين روزهــا عجــيـــب تــوّهــم سرطـآن خون دارد (!) يك توصيه: بهترين علاج * بيماري خيالي اين است كه جـسـم خود را به دست فراموشي بسپـاريد و به جسم ديگري علاقه مند شويد ! * Hypochondria
+ جمعه 1 آبان1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
هـمــيــشـه بعد از فـشـارهــآي روحـــي ِ نــآشــي از شُـكــهــاي عصبــي ِ شــديــد، يـــك جور آرامش خــاص در بـر ميگيــرَتــم ! انــگـار ظرفــيـــت ِ به آخـــر رسيدهي روحـــم، با آن تنــش خودش را ترمـيـــم ميكند ؛ درست مثل آن پـــارچ ِ لـبـــريــز از آب، كه وقـتـي يك ليــوآن ِ پر از آب را مـحــْكـم رويش خالــي ميكني، ســرّريــز مـيشود و بعد از آن اَنـدكي سرش خــالــي ميگـردد . Pi.Es: ظرفـيـت ِبه اتمام رسيدهي روح و اعصـاب ِ نـداشـتـهام، مثل پـــارچ ِ مـذكـور مـرتبــاً پـــــــــر و لـَبــْـــ ـپـُـر ميشـود L هـمــاكـنــون نـيـز لـَبــْـــ ـپـُـر است (!) مـن با دينــي كه نــدارد كـاري نـدارم! اما بــــِلـْـحـــق بــــآنــويــــي با مــرآم است و در اين دنيـآي مجــازي و حتي آنيـكـي دنـيـاي ديگر! بنده را شرمندهي مــرآم خود كرده است ! لذا از همين تريبـون لطف ميكنم و اجازه ميدهم هر وقت حــال كرد بيايد و موسيقي ِ لطیف ِ بكــگراند ِ گـور ِسـتـآن، كه زحمت ِ پخش ِ آن بر دوش خودش بودهاست را با لذت ِ وافــر گـوش نمـايد. »» مدتــي هـسـت كه بـه اين آهــنــگ مـعـتـآد شدهام !
+ سه شنبه 28 مهر1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
ريــــاَكـْـشـِنهاي متفاوتي ميتواند از آدم سر بزند كه همهاش بستگـي به چيزهاي مختلفـي دارد ! اصلن هم نميتوان همه را با يك * حــكــم ِ كـلـّـي از نظر گذراند ! من البتـه خودم هيچوقت اهل هياهــــو كردن و قيلو قال راه انداختن نبودهام ... چيزي كه هست هنوز نميدانم وقتي يك آدم مـحــتـرم (!) كه مدتــهـاست ميشناسياش قصد دارد يك جورايــي نقش متجاوز را بازي كند و تو را مورد تـجـاوز! قرار دهد، بايد چه كرد؟
بــ ِ تـاريخ ِ امــروز (!) : ادامـهي ايـن پـسـت بـنـآبــ ِ مـسائل ِ 3QriT * هر حــكــم ِ كـلـّـي خـطـرنـاك است . حتي همــيــن حــُكْـمـْـ
حـــــــذف شــد (×)
خنــدهدآر آمد به نظرم:
امروزه جلـوگـيـري از بـآرداري بـراي زن با تـوسل به علم ريـاضـي كاملاً قانونــيست، حال آنـــكـة استفادهي او از علم فـيـزيـك و شـيـمـي براي منظـوري مشـابه مـمـنـوع است (!)
+ شنبه 25 مهر1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
» منسوب به ولـتر « ( وقتي از او خــواسـتند در بـستـر مــرگ از شـيــْـطـان تـبـري جويد : ) حــآلــآ ديــــگر وقـــت ِ دشـمـن تـرآشـي نـيـسـت (!) بــــَـد چـيـزيست اين آمـپــولـــآنـــزا !
+ یکشنبه 19 مهر1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن
○● از جاييكه تو ميآيي من ذوق كردهام – امـّـا – اول سـلام ميكني؟ يا نـه؟ اگر سلام كني، يعني با ادبي Pi.Es: فردا روز ِ جهاني كودك؟ اين اولين شعر سپهر در سن 8سالگي ميباشد كه من خواستم يكجا ثبتش كنم ! ●○ شش سال پيش وقتي مادر چنديـــــن ساعت زير عملي مانـد كه شايد نميماند (!)، هر وقت تا پشت در اتاق عمل ميرفتم و چشمم ميخورد به " الا به ذكر الله تطمئن القلوب" اعصاب نداشتهام بر هم ميريخت ! ... تصور ِ تكرار آنـروزها، رعشه به تنم مياندازد اينـروزها ! L ميگرن لعنتي هم گويا ميخواهد سنگ تمام بگزارد و تحمل ِ اين وضع را صــد دو چــنــدآن دشوارتـــر سازد. ●○●○●○●○●○●○●○●○●○● 1 aDd ques6en: اگر ذهن چيزي باشد كه با آن فكر ميكنيم كه فكر ميكنيم، ذهن ِ من هـِـي فكر ميكند كه دارد به جريان اين "يـوري گـاگـاري" فكر ميكند (!) يعنــي واقـعـاً همهاش كار هـآليوود بوده آن تصويرهـا؟ آ ي آ؟
+ پنجشنبه 16 مهر1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
¿ آدم مواقعي كه گـيـر ِ ِ يـك سري به اصطلاح آدمهاي خـنـگ.مسلكي بيفتد كه نميتوانند در آن ِ واحد هم بـگــ.و.ز.نــد و هم آدامس بجوند (!)، ناخودآگاه به امانــَـتداري ِ آنها واقف ميشود؛ اينها معيار صحيحي از شعري معروف هستند: آسـمـان بـار امـانـت نتـوانست كـشيـد، قرعه ي فال به نام اين خنگ.مسلكها زدند تا مغز محترم ِ نداشتهشان را آكــبـند به ملكالموت تحويل دهند ! ... چههــــــــــــا كشيدم تا از شر ّ ِيكي ازاين ابلهدلـان سادهلعاب ! رها شدم ! ♂♀ زير نــاف از ديــن و ايــمـــان خـبـري نــيــسـت ... متعاقباً و نصفهنيمه مرتبتـاً ! عرض شود كه دوست تو كسي است كه از *همـّه چيز تو با خبر است و با اين حال دوستت ميدارد. .... * حالا نه لزومـَنـَم هـمـّـهچـيــز :دي ± اين حرف را بايد با آبطلا نوشت و قابي از نقره به دورش كشيد و در صورت ساپورت ِ مالي با الماس تزئينش نمود : ( هــرچــي سـنـگـه، لاي پـاي مـنـگـه ) "!" .... و مـــن از آب انبه كه بگذريم، در دنيا بيش از همه از راني هلو متنفرم ! ☼ روزهاي سختي را ميگذرانم، يك جور پـوچـي مطلق يا نسبي! يا از اينجور ادا اطوارها! نـيست؛ در روزهاي هفته گم شدهام! اگر موبايلم روزها را نشان ندهد، فرقي بين پنجشنبهها و سهشنبهها و سايرين نميبينم L ... در چنین خشک هوا ، کز تُف داغ دَمـَش ، هر خیال خامی پخته نماید به نظر ، با چه سنجم آخر فکرم را؟
+ چهارشنبه 8 مهر1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
حــــــــــسّ ِ كــــــــوفـتــــي اي وجــــود لامـصبــــــــــم را در برگـرفتـــــــــــــه! ؛ آمـيــــــــــــزهاي از طعــــــــــــم شيـريــــــــــــــــيــن ِ يك همـآغوشـــــــــــي ـ پنهانـــــــــيست، كـــــــــــــه زمـــــآن كــــــامـلـاً تــرتـيـبــــــــــــــــــش را داده! و حالـــــــــــــــــآ بــــــــا عقـــــــــــــــــب افــتــــــــادن پـريـــــــــــــــــــــــــودي تــــــرس هولـــــــــــــــــنـــآكـي را روانـــــــــــهي جــآنـــــت ميكـنــــــــــــــــد! ♀ دندانـهايم يكي يكي در دهانم تيكه تيكه! ميشوند، براي حفظ يكي دوتاي آخري هركاري ميكنم، حتي زبـآنم را مدتها تكـآن نميدهم ولي در حركتي غير ارادي زبان به دندان ميخورد و در كمال نـآاُمـيدي دندان خــــ ورد ميشود و با خونــــــآبــه در دستم ميريزد... اين اگر كابوس هر شبم نباشد، كابوس اكثر شبهايم است! ♂ كمـــكـآن نيستم ولي هستم، يا شايد هم هستم ولي نيستم !
+ یکشنبه 29 شهریور1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
† آدم بعضـي وقـتها د ِلـَش مـيخواهد نـاشـنـاس باشد؛ آنوقت هرچه كه ميخواهد بگويد و بنويسد ؛ از † آدم بعضـي وقـتها د ِلـَش مـيخواهد خـــودَش بــاشد؛ خــود ِ خــودَش؛ آنوقت از بلـآهايي بگويد كه يك عـمــر بر سـَـرَش آمده، از گـريههايي بنويسد كه بادليل و بيدليل بالشتش را خيس كرده. بيآنكه بترسد ديگـرآن فكر كنند ميخواهد جلب توجه كند! آدم بعضـي وقـتها د ِلـَش مـيخواهد دروغ ننويسد ، دروغ نخواند! تظـاهر نبيـند ..خلاصه اينكه راحت بــاشد ... † مدتي زمانيست كه دلـم ميخواهد خــودم باشم براي خودم، نـاشـنـاس براي شما. آنوقت از چيزهاي خــييـليي خصوصياي بنويسم كه هيچـــوقت جرئت به زبان آوردنشان را نداشتم. † اطــلـاع ثــانـوياي در كار نيست، چيزي كه هست هدف كارشنـاسي ارشد است و وقــت ِ لامصب مـحدود L خـآطرههاي غير مجازي حرف بزند كه از بس راز مـانده ، در پسـتـوي خاطرهاش رنگ كهنهگي گرفته ، فـحش و نـآسـزا بدهد و يا حتي بــَــد ّ ََهَـني كند به هركه ميخواهد بيآنكه فكر كند ديگرآن چه فكري در موردش ميكنند!
+ جمعه 13 شهریور1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
خدمت عدهاي از خصوصيــكامنتينگ، و يا خصوصيــ غ كامنتينگهاي محترم توضـيحتـاً بگويم كه : ما نارفيق نبوديم، هيچ وقت هم نشديم، هرگز هم نمي شويم ... چيزي كه هست شك دارم ما رفيق بوديم ! ₪₪₪₪₪₪₪ ‡ ₪₪₪₪₪₪₪ گندكاري از هر نوعي كه باشد،فرق نميكند؛ اسمش گندكاري است. حسي هم كه بعد از آن ايجاد ميشود دقيقاً يكــجـور است؛ آدم دسـت و پـايـش را گم ميكـند و ميگـردد دنبال راه چاره و يا بعضاً ميگردد دنبال كسي كه تقصيرها را بياندازد به گردنش و خود را رهـايي بخشد. ... به منظور فهم ِ بهتر قـَضيـّـه! متصور شويد كه در يك مجلس مهماني وارد دستشويي شده اي و حسابي كارخرابي كرده اي و وقتي قصد عزيمت به بيرون را داري متوجه مي شوي كه : اي دل غـافـِل! سـيـفـون خراب است. حالا تو ماندهاي و يك دستشويي كه نكبت و كثافت و گند از آن بلند شده و هيچ جوره قادر به درست كردنش نيستي! ... ما اين چنين گندكاري كرديم رَفـيــق! يعني به معناي واقعي كلمه : ر.يــ.د.يـ.مـ p.S: يكي اين سيفون ِ لامصـّـبو درست كنه لتفن !
+ پنجشنبه 12 شهریور1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
B.s : در اين دُنـْـيــا دو دسته آدم وجود دارد: آدمهايي كه حق با آنــ ْـها هــست و آدمهايي كه حق با آنــ ْـها نــيست... در اين ميان آدمهاي بر حق هستند كه تعيين ميكنند حق با چه كساني است. ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ آنـ ــجـا در تـراس ِ آپـارتـمان ِ رو به دريـايـش نشسته بوديم. مردي كه از نظر من نماد ثروت است! _ هميشه _ حرف ميزد، ميخنديد، ميخنداند: نصيحت ميليونر آمريكايي به پسرش: ببين پسرم! پول همه چيز آدم نيست. آدمي هم كه نـُـه ميليون دلار دارد ميتواند به اندازه ي كسي كه ده ميليون دلار دارد خوشبخت باشد.
+ چهارشنبه 11 شهریور1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
قرآره چه بر سر دنـيآ و روابط بين آدمآش بياد رو _من_ نميدونم! فقت از اونجاييكه نقاشيـاي كلاس اولمو خيلي خوب يادمه، متمئنم! هيـــچـوقـت يه نقاشي مثل اين نكشيدم ! چه برسه كه بخوام با اين نقاشي به يه پسر بچه ي هم سن و سال خودم ابراز محبت كرده باشم ! احتمالاً نظر عمهاش براش مهم بوده، واسه همين كوتاه نيومدم و گفتم: جيگر عمه! تو با اين قد بلندت اين كوتوله رو ميخواي چه كار؟ ( كي بود كه گفت زنها بزرگترين دشمن زنها هستند؟آ ي آ؟:دي ) ◊▪◊▪◊▪◊▪◊▪◊▪◊▪◊▪◊▪◊▪◊▪◊▪◊ ◊▪ حالآ بعد عمري ما از يه گوشي خوشمون اومد، هي بايد ميزدين توو سرش ايها البانـ ـ ـو ضايع كنها؟ ▪◊
ايــــنـو سـپهر كشيده. عصر همون روزي كه از كلاس موسيقي آوردمش خونه. همون روزي كه بعد از كلاس منو كشيد كنار و يه دختر بچه ي 6ساله رو بهم نشون داد و گفت: اين دختر چشم و موو مشكيه! امروز منو بوسيده، گفته بعد از كلاس بريم با هم ازدواج كنيم !
+ سه شنبه 10 شهریور1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
من يك دوره ي تند خواني گذرانده ام و ياد گرفته ام چه طور در يك چشم به هم زدن يك صفحه را بخوانم. "جنگ و صلح" تولستوي را به همين طريق ظرف 20 دقيقه خواندم: درباره ي روسيه است ! ☻ : Plz F1 me =» اخيراً به دنبال يك عدد گوشي موبايل بودهام ، كه اين viewty " " بدجور از ما دلبري كرد، اگر اطلاعات تكميلي در اين زمينه داريد، لـُطفن مرا راهنمايي بفرماييد كه بعدها مثل فرشته در گـِـل فرو نمانم و تا ابد دعاگوي شما باشم! J ــــ »» h تولدتــــــــــــــ مبارك وكـــيل !
+ سه شنبه 10 شهریور1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن
مي شد ... مي شد تا هـ ـمـيــ ــشـ ـه لـذّت ببريم از خاطره ها، از حرف ها، از خنده ها و اخم ها . مي شد "رفـيـق" بمانيم و هيچ وقت حتي فكر نكنيم اگر " نآ " به "رفيق" اضافه شود، مي شود " نا رفيق" مي شد آيينهي دق شويم براي حسودان ِ چشم تنگ. مي شد ثابت كنيم به همه، به دنيا _ به خودمـآن_ كه "مـــا" خوب مانديم هميشه. مي شد سـيـاه كنيم روي اين دنياي هـَـشـَـلـهـَفت را. مي شد وقتي دفتر خاطرات تلخ را ورق زديم، بخنديم كه تلخيش را شريك شديم با هم. مي شد از حماقت هايمان انتقام بگيريم و غرور را سر ببريم به فداي رفاقتمان. مي شد بازيچه نشويم براي غريبه هاي از رفاقتمان بي خبر. مي شد شرمنده نشويم پيش ِ خود ِ مــآن مي شد هيچ وقت حس نكنيم چه طعمي دارد خنجر از پشت/ پشت ِ پا (خوردن) ! مي شد فرق داشته باشيم با همه ي آنهايي كه مثل ما، شايد روزي ادّعاي رفاقت داشتند. مي شد ... تنها اگــر مي خواستيم... چقدر دلم مي خواست ميــشــد يك عدد "و" بين تمام اين (شد) ها اضافه كنم... تــو بگو! مي شود ؟ elyelyelye elyelyelye P.S: يادت هست روز دعوا..... تنها تو پشتم درآمدي.... "جاي خنجرت هرگز خوب نخواهد شد" « مهدي استخر » h __ « aDd: haP Blated birth-day 2 U dRling
+ دوشنبه 9 شهریور1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
I want to be what I was when I wanted to be what I am now ( مي خواهم همان چيزي باشم كه وقتي مي خواستم چيزي كه الان هستم باشم بودم. ) L ₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪ ترم پنجم _ ترجمه انفرادي : اگه سهواً 2تافعل رو پشت سر هم مي زاشتيم، استاد پاشايي آنچنان فرياد مي كشيد كه تو گويي اسرافيل در صورش دميده! نمي دونم اگه استاد اين ترجمه ي 3 فعلي رو مي ديد چه كار مي كرد؟ آي آ؟
+ یکشنبه 8 شهریور1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
مـن روزه مي گـيرم يعني يك مـاه هر روز .... يك فـصل از كتابي را مي خوانم كه به من نويد مي دهد : سهم ِ من از ترازوي اعمال، جـَهـَنـّـَم است . من روزه مي گيرم يعني يك ماه هر روز اداي بـهـشـتـي ها را در مي آورم ، امّـا يك قـدم هم از مـن روزه مي گـيرم يعني يك مـاه هر روز عليرضا مرتضي قلي « = » نون و پنير و آجر جـهـنـم دور نمي شوم !
+ شنبه 7 شهریور1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن
معتقد بود يك عدد سـيـگـار خوب براي مرد آنقدر لذت بخش است كه يك فصل گريه ي خوب براي زن. براي همين وقتي در جايي خواند كه سيگار مهمترين عامل سرطان است به حدي ناراحت شد كه براي هميشه خواندن را ترك كرد. §p.: سـيـگـار نمونه ي كاملي از يك لذت كامل است؛ هم به دل مي چسبد و هم انسان را ارضا نشده باقي مي گذارد. خصوصاً اگر تنها رابط بين دو لــــ.ب باشد x◊¤x◊¤x◊¤x◊¤x◊¤x اصل نتيجه پست: آنلاين شدن هاي مداوم مهمترين عامل عدم دسترسي به مهمترين خواسته ي من است... حالا من بايد هدفم را ترك كنم؟ يا اين گورستان را؟ آيا؟ لتفن در جوابگويي خنگ بازي در نياوريد... به قول ارسطو: افلاطون برايم عزيز است اما حقيقت عزيزتر از افلاطون است ( حالا بگرد پرتقالـفروشو پيدا كن اگه تونستي :دي)
+ جمعه 6 شهریور1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |
قــالَ يادم نيست كي!: ( بچه كه بودم به من مي گفتند هر كسي مي تواند رئيس جمهور بشود، كم كم دارم باور ميكنم ! ) مثلن همين ال آن كه بنده با راي مستقيم جناب Emperor ) ) شدم رئيس جمهور ! ( اهم اهم !) و تصميم دارم كـُن فَـيَـكـون كنم. 1» از اين به بعد اسم ایـ ـزد بانـ ـ ـو رو كه شنيدين بلافاصله پشت بندش 3دور تسبيحات حضرت زهرا+دعاي فرج رو با صداي بلند قرائت كنين :دي 2» بهترين طراح هاي لباس + آرايشگرهاي درجه يك رو استخدام مي كردم و مصلي رو به مزون لباس تبديل مي نمودم! در ضمن شرط قـيـافـه رو بر مـدرك(حتي از نوع آكسفورديش) براي اعضاي كابينه برتري مي دادم. 3» ترجيحاً يك دوره 2 ساله از كلاس هاي آداب معاشرت و روابط اجتماعي رو براي كابينه الزامي مي كردم. 4» (اين كاري كه الان مي خوام بگم يك جور خودزني حساب ميشه ولي براي پيشرفت كشور چاره اي ندارم، مي فهمي؟!:دي) : پاي هر گونه مترجم زبان انگليسي رو از كاخ رياست جمهوري كوتاه مي كردم. رئيس جمهور و وزيري كه انگليسي بلد نباشه، همون بهتر كه بره بميره ! 5» جاي ضرغامي و علي آبادي رو با هم عوض مي كردم دي: 6» تعدادي خانوم خوشگل ِ س.ك.س.ي! و چند تن پسر جوان خوشتيپ ِ هيكلي، به پايگاه هاي بسيج و حوزه هاي علميه تزريق مي نمودم تا بسيجيان گرامي و آخـ.وندَكـها چشم و دل سير شوند كه مبادا يك روز زندان را با * ِنده-خانه اشتباه بگيرند و با تعرض به زندانيان موجوديت نظام را زير سوال برند. آبجي اي _ آقاي وكـيـل _ جناب خـــان _ آچـــار _ رفــيـق _ فرمـانده ي كـل قـُوا _ و خانومــــَ م بيان واسه بازي ...
+ پنجشنبه 5 شهریور1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن
روزی در جمـهـوري دمـوکراتيک آلمان سابق يک کـارگـر آلماني کاري در سيبري پيدا مي کند. او که مي داند سانسورچي ها همه نامه ها را مي خوانند، به دوستانـش مي گويد « بياييد يک رمز تعيين کنيم؛ اگر نامه يي که از طرف من دريافت مي کنيد با مرکب آبـي معمولي نوشته شده باشد، بدانيد هر چه نوشته ام درست است. اگر با مرکب قرمز نوشته شده باشد، سراپا دروغ است.» ... يک ماه بعد دوستانـش اولين نامه را دريافت مي کنند که در آن با مرکب آبي نوشته شده است: «اينجا همه چيز عالي است؛ مغازه ها پر، غذا فراوان، آپارتمان ها بزرگ و گرم و نرم، سينماها فيلم هاي غربي نمايش مي دهند و تا بخواهي دختران زيباي مشتاق دوستي- تنها چيزي که نمي توان پيدا کرد مرکب قرمز است .» (!) نتيجه ي مرطبتانه: اعـ.ترافـات جديد بسيار شبيه اين داستان است . نتيجه ي غير مرطبتانه !: حقيقت خودش وجود دارد؛ دروغ است كه ساخته مي شود.
† به برهوت حقيقت خوش آمديد؛ اسلاوي ژيژک/مترجم فتاح محمدي
+ پنجشنبه 5 شهریور1388 ---- ایـ ـزد بـانـ ـوی گـ ـورسـتـآن |